تبليغاتX
داده خورشید
مادر ديروز
مادر امروز و شايد
به گمانم............... مطمئن نيستم
مادر فردا
هم آورد تو كيست كه چنين شتاب زده اي؟
از كه مي ترسي كه هميشه در گريزي ؟!
با كدام مخلوق سر ناسازگاري داري كه هميشه خود را كم مي بيني و براي بزرگ شدن تلاش ميكني ؟!
چه كسي تو را نام بد نهاد كه هميشه به دنبال نام مي گردي ؟
مگر از دامان تو به معراج نرفته ام !؟
چه شد كه ديگر هيچ جا نميروم
دامان تو لكه دار شد يا معراج جاي من و امثال من نيست!
من بد شده ام
مي دانم
اما به ياد دارم گذشته اي را كه با تو پيمان بستم و نفهميدم چرا پيمان شكني حق تو بود
نمي دانم روي ديگر سكه بد شدن من كسان ديگري بودند مثل تو
به ياد دارم حق خود ميدانستي كه مرا خودخواه بداني
من هم مثل تو زاييده تفكري كهنه بودم و شايد هستم
تربيت شده در گرداب ناملايم روزگار
قرار بود نسل جديد را نو بسازيم و باهم بمانيم و آينده را روشن كنيم
........
مي دانم...شايد اينگونه باشد
كودك بينوا زاييده اشتباه من بود اما تو چرا رهايش ميكني ؟
چه شد كه از كودك هراسان شدي؟
مگر مادر شدن آرزوي تو نبود؟!
پس چرا  با من بودن را به مادر شدن ترجيح دادي ؟!
از تنهايي گريختي يا حكمي مي خواستي براي آزادي ؟؟!
براي من مادر شدي غافل از انكه من ديگر كودك نيستم ؟
هم خوابه اي شدي در آغوش كودكي بزرگ ولي افسوس كه هم خوابه خوبي هم نبودم
اين رسم تازه است
مگر پيري تو راز شكفتن كودك دلبند نبود؟
ديگر نمي خواهي پير شوي ؟
كودك تو روز به روز پژمرده مي شود
تو جوان مي شوي ؟
همسر را به هزار سر ديگر مي خواستي ؟
سرهاي ديگر همسر تو نشدند و سر در گرو گردن تو نهادند
تنها ماندي ؟
تنها ميشوي ؟
مادر امروز
تنها مي ماني اگر مهري در دل كودك نبندي
تنها مي ماني اگر مهر مرا نخواهي
تنهايي برازنده تو نيست
برازنده من هم نيست
استواري قامت تو خميدگي كودكي را نشان مي دهد كه دست در دست تو دارد و در كوچه و خيابان سرگردان است و نميداند كجاست
كودكي كه گرسنه مي شود در ولگردي تو و تو اورا سير ميكني در نگاه نگرانت
مادر امروز اگر ديدني باشي ديده ميشوي ولي سيراب نه
اگر ناديدني باشي هم ديده مي شوي در نگاه معصومانه كودك
كودك تو را هميشه زيبا ميبيند
به زمين و زمان غر ميزني و حق را مي جويي
حق و حقيقت همان نگاه اول است كه گاهي هست و گاهي نيست
به كجا ميشتابي ؟
دنيا روز به روز تنگ تر مي شود
جاي من و تو روز به روز گشاد تر
در آغوش بگير
مرا نه
كودك سردرگمي را در آغوش بگير كه نميداند اين دنياي بي در و پيكر كجاست ..
در آغوش بگير
مادر امروز
يا قصه هاي ديروز مادر اشتباه بوده
يا قصه هاي ديروز پدر دروغ بوده
يا قصه زندگي ما آدم ها فرق كرده
اما قصه هر چه هست مال ماست
كودك فقط قصه شيرين را مي شنود
او فقط قصه مي خواهد كه كابوس نبيند...
همين

نوشته شده در یکشنبه 3 مهر1390ساعت توسط مهرداد| |

امشب دلم می خواست حرف می زدم

خیلی حرف ها رو تو دلم نگه داشته بودم که امشب بهت بگم

خیلی حرف ها از اون دور دورا از اون زمانی که دل واژه غریبی نبود از اون موقعی که دلم لرزید از اون موقعی که دستم ترسید از اون موقعی که نمیتونستم تو چشم تو نگاه کنم نمیدونم چرا اما نمی شد

از اون موقعی که به خیلی چیزا فکر نمی کردم

از اون موقعی که هنوز بین خیلی چیزا پرده ای بود

حرمتی بود

شرمی بود

آرزوهای دلم کوچیک بود ... به نگاهی تا چند روز دلم شاد بود..بدم میومد به در آغوش گرفتن تو فکر کنم بدم میومد به غیر از صدا و برق چشات به چیز دیگه ای فکر کنم

همون موقع که فکر می کردم عاشقم

همون دوردورا که لمس دستات آرزوهای بزرگ بود همه بزرگی من همون یک چیز بود با تو بودن همه چیز من بود

اون روزا تند تند عوض نمی شدیم آخه  مد نبود چشم و هم چشمی هم نبود

آرزوها ساده بود

دنیا همین سادگی ها بود و به همون سادگی بودیم

از خواستن حرف زدن مسخره نبود صحبت سر و همسر مضحکه نبود

خانواده شیرین بود و همه طعم این شیرینی زیر یک سقف بود

دنیا این همه شلوغ نبود همه چیز همیشه نبود ولی اونی که همیشه بود سراب نبود

بود و خواستنی هم بود

اون دوردورا  ما بودیم و  ماندیم تا سخت شدیم و سخت ماندیم

زمین شدیم تا بعد از ما  دیگران در امان باشند .. با هم باشند و در پی هم باشند

 اما افسوس که در پی همه چیز بودن همیشگی شد و در پی آن همه چیز هرجایی شدند

نفس راحتی کشیدند

باری بردوش نبود

دل را به جایی نمیبرند که شاید آن را جا یی بگذارند

دل را مخفی نمیکنند .....دل را بازی نمیدهند.... همیشه باهم بودن  بازی زیبای کودکانه شد

دل لازم نبود

لذت زندگی همین کودکانه بودن شد

لذت کودکی که همیشگی نیست

شاید این زمین سخت بیهوده سخت شد شاید این زمین سفت زود سنگین شد

شاید باید می شد

اون دوردورا  روی دلم غروری بود که می فهمیدی

حس میکردی

بهش افتخار میکردم و تو دوست می داشتی

به هر کرشمه ای نفروختمش

 برای هر چیز تمنا نبود

قیمت غرور بالا بود

اکنون از آن غرور در بازار وجودم چیزی نمانده

برای کوچک ترین خواستنی ها می فروشندو می خرند

بازار مکاره داغ است و شلوغ

اون دور دورا همه چیز خوب بود ولی نمیدونم چرا حسرت نداشته ها هنوز با ماست

مگر خوب نبود؟

مگر خوب نمی گذشت؟

.........

........

........

می خواستم این را بگویم که

.....

دروغ گفتم

منم دروغ گفتن رو یاد گرفتم

نه؟؟

اون دور دورا خوب نبود؟

نه

........

همیشه حسرت یک آغوش با من بود

همیشه آرزوی دیدن گوشواره ای در گوش تو با من بود

خسته بودم از حرف های وارونه شنیدن

خسته بودم از حرف آخر را اول گفتن

خسته بودم از این همه نداشتن ها از این همه نبودن ها

تو بودی

اما نه همیشه

وقتی می خواستم نبودی و وقتی می خواستی من کنار کشیده بودم

خسته بودم از چماق تربیت بر سرم

خسته بودم از این همه حرف هایی که گناه بود و آتش در پی داشت و من میترسیدم

از تلافی دنیا می ترسیدم

از به اجبار روانه فردوس شدن خسته بودم

عطر تو ساعت ها در فضا بود و من در ناکجا سیر میکردم

از شبهای بی خوابی خسته بودم  .... از  هوس خسته بودم

در پاسخ غریزه ناتوان بودم

همه این رنج را از عشق می دانستم

در کتاب شعر پدر عشق با رنج همراه بود و عاشق رنجور بود

می خواستم این بغض را در آغوش تو باز کنم که

خسته ام

از این همه سردرگمی خسته ام

از این همه گذشته ای که به آینده می چسبانم خسته ام

جایی برای دفن اینهمه حسرت می جویم

جایی برای سوزاندن اینهمه آرزو می جویم

جایی برای مخفی کردن این همه دروغ می جویم

خسته ام از اینهمه رقابت برای هیچ این همه رقابت برای دروغی شیرین به دوست ...به یار... به سر... به همسر

میخواستم این را بگویم که خسته ام از اینهمه دیگری شدن

از این همه تشابه شکل

از این همه قالب های تهی

مرا در آغوش بگیر

به دروغ , مرا وعده های رنگین بده

من به مزه شیرین این دروغ عادت کردم

مرا عادت داده اند که بیا و بگذر و برو

می خواستم از اون دور دورا بگم

از همون....

نوشته شده در چهارشنبه 30 شهریور1390ساعت توسط مهرداد| |

دوروز ديگه چهل سالم ميشه اما مثل بچه ها هنوز خيلي وقتا چشمم نمناكه نميدونم چم شده يا چم ميشه انگار هميشه يه چيزي كم بوده يا يه چيزي زياد بوده انگار هميشه جاي يكي خالي بوده يا جاي يكي ديگه پربوده انگار غصه دنيا تمومي نداره انگار غصه دنيا فقط براي چند نفره انگار درد دنيا درد چند نفره دنبال آينده دويدم و دويدم اما انگار فقط دور ميزدم تازه رسيدم سرجاي اولم انگار زندگي هم مثل دنيا گرده و سر و ته اون معلوم نيست.

انگار يه جايي رسيدم كه هي بايد گذشته رو نشخوار كنم يه گذشته اي كه گذشته و بدرد بخورم نبوده اما انگار چيز ديگه اي براي چسبيدن بهش وجود نداره انگار فيلم آينده رو ديدم و ميدونم چي ميشه چربي خون بالا فشار خون بالا سكته و الفاتحه

ميدونم الان رفتي تو فكر كه اي داد و بيداد سرنوشت همينه انگار ميبيني يه چيزايي بايد بشه و ميشه و نميتوني جلوشو بگيري هر چي جلوتر ميري ميبيني خيلي تو انتخاب آينده دخيل نبودي و غصه بيخودي خوردي راستش منم هيمن فكرو ميكنم.

تا حالا رفتي تو فكر اينكه چه چيزايي رو از خانواده به ارث بردي چه چيزايي رو دوست نداشتي و نداري اما مجبوري دنبال خودت بكشي و تا توي قبر باهاته اينا همون ارثيه  فاميليه و هميشه دنبالت مياد چه بخواي چه نخواي اينا چيزايي كه منم بهش فكر ميكنم

 تصميم گرفتم اين دوروز فقط به اين چيزا فكر كنم چون مطمئن نيستم دوروز ديگه نيمه زندگيم باشه و ميخوام خونه تكوني كنم شايد آروم بگيرم.

ميدونم الان چي فكر ميكني

ميدونم داري به افسردگي و نا اميدي فكر ميكني اما من به واقعيت فكر ميكنم به چيزي كه رفاقت باهاش خيلي سخته انگار همه ازش فرار ميكنن و ميگن اين مال ما نيست مال ديگرانه اما دوست من واقعيت مال همه هست و خواهد بود.

نگو نصيحت دوست نداري

نگو اين حرفهارو هميشه زدن و ميزنن

باور كن راست ميگم

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 4 فروردین1390ساعت توسط مهرداد| |

یک سال دیگه هم تموم شد

نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت ؟

یک سال به مردن نزدیک شدم

یک سال از تولدم دور شدم

سال داره نو میشه

سالهای سال نو شده و دوباره کهنه شده

نمیدونم من چرا نو نشدم روزبه روز هم دارم کهنه تر میشم

میگن بگو پخته تر میشی

خوب که چی ؟

پخته تر شدن خوبه؟

وقتی کسی به حرف بزرگتر گوش نمیده ..

پیرتر شدن خوبه وقتی احترام بزرگترها روز به روز کمتر میشه ...

پس چرا باید پخته تر شدن خوب باشه

چرا باید خوشحال باشم وقتی با سال گذشته فرق دارم اما فقط در جبریات روزگار

بزرگتر شدن که دست خودم نیست

روز به روز بزرگتر میشم و هی میگن به بزرگتر باید احترام گذاشت

تو خیابون بهم میگن حاج آقا ...

حاج آقا یعنی بزرگ

یعنی اونی که  وقتی شیرخواره میره دور کعبه پس اونم  بزرگه ؟!

یعنی همیشه یه بزرگتری هست که باید بهش احترام گذاشت

پس همیشه باید بهم احترام بگذاریم

واقعا اینجوریه؟!

اصلا احترام رو بلدیم تعریف کنیم ؟!

نوروز نزدیک میشه ولی باید سر سفره هفت سین تخم مرغ چینی بزاریم که معلوم نیست پدر و مادرش کجایی بودن!؟

تازه باید رنگشم بزنیم ؟

ماهی چینی هم باید باشه ماهی قرمز بیچاره که نمیدونه از کجا وارد هفت سین شده در واقع خود ما هم نمیدونیم

تازه بعضیامون چندتا سیاه هم میگیریم ...

باید خوشحال باشیم که عید اومده و عید شده و عیدی در کاره

خبر داری خیلیا خوشحال نیستن؟

خیلیا ناراحتن؟

اون که مریض داره خوشحاله الان ؟

اون که عزیز از دست داده خوشحاله الان ؟

اون که تو غربته خوشحاله الان؟

چشم خیلیا نمناکه

خبر داری ولی مهم نیست تا بوده همین بوده تو و من که خوشحالیم پس بیخیال...

واقعا بیخیال ؟!!

تلفن رو بردار احوال اونایی رو بپرس که روزی دوستت داشتن و روزی باهاشون خاطراتی داشتی

بلند شو تکونی بخورو یه سری به اونایی بزن که خیلی وقته ازت خبر ندارن

میدونم دلخوری اما بلند شو و برو

اصلا بیا باهم بریم

منم خیلی دلم می خواد به کسانی سر بزنم که روزی و روزگاری باهاشون بودم

ماشین سوار شو یه سری بزن پرورشگاه

زیاد دور نیست

تو چشم بچه هاش نگاه کن

اصلا در از دست دادن پدرو مادرشون دخالتی نداشتن ولی به اجبار تنها شدن

یه سری به بیمارستان بزن..یه سر کوچولو

 اونایی که اونجا خوابیدن نمیتونن بیرون بیان ..اونایی که ازشون پرستاری هم میکنن نمیتونن بیرون بیان پس تو یه سری بهشون بزن خوشحال میشن ..همینکه بدونن فراموش نشدن خوشحال میشن

مگه قرار نیست همه خوشحال باشن چون سال داره نو میشه پس بلند شو...

یه سری هم به امواتت بزن نه اینکه اونا چیزی میفهمن و نمیدونم از این خرافات و چرت و پرتا

.....

یه سری بزن تا ببینی دنیا ارزش اینهمه قیل و قال رو نداره

بیا با هم بریم من پا به پات هستم

لازم نیست از سر سفره هفت سین با هفت قلم آرایش و لباس نو احساس تازگی کنیم از همین الان میشه نو شد

یه نگاهی به دور و برت بنداز ...

خواهر برادر پدر مادر

ببین امسال باهاشون مهربون بودی؟

ببین به فکرشون بودی؟

حالشونو پرسیدی؟

بلند شو...

هر کاری می خوای بکنی الان وقتشه

ممکنه دیر بشه..

بلند شو

 

 

 

نوشته شده در جمعه 27 اسفند1389ساعت توسط مهرداد| |

از همون شبایی ه که یه چیزی رو دلش سنگینی میکنه

غمگینه ولی آشفته نیست

چشمش خیسه ولی گونه هاش خشکه

یه چیزی تو دلشه که غریبه نیست باهاش

خیلی وقته که هست

همیشه؟

آره

از روزی که یادشه همیشه بوده

اسمش رو تنهایی گذاشته

تنهایی ؟!

نه خدایا دورش شلوغه

پر از خوبها و بدها

دفتر حضور و غیابش تکمیله

پس چیه

تنهایی؟

با تو هستم

تنهایی؟

نه نیستش

یه چیزی یا کسی یه زمانی یه جایی بوده باهاش که حالا نیست

گاهی سراغشو از خدا میگیره

گاهی تو خواب میبینه

گاهی صداش میکنه

گاهی مث دیوونه ها دنبالش میگرده

کجا؟

هرجایی

هرجایی؟؟!!

نه

هرزه نیست

جاهای خوب پرسه میرنه

زیر بارون

همون جایی که خیس خیس بود و دستش تو دستش

زیر یه چتر

شونه به شونه

کفش و جوراب خیسه خیس

یه چی فکر میکرد ؟

به هیچی

به هیچی؟

چرا به همه چیز فکر میکرد ولی نه زیر بارون

زیر بارون جای فکر کردن نبود آخه

همه چی اون بود

همونی که امشب رو دلش سنگینی میکنه

کدومو میگی؟

همونی که گم شد؟

همونی که زخم زد و رفت؟

نه

واقعا؟

نه

همونی رو میگم که نگاهش آشنا بود و خودش غریبه

همون غریبه ای که یه دفه اومد و یه دفه هم رفت

نسیم بود؟

آره

پس چرا توفان شد

دلش لرزون بود یا اون نسیم نبود

باد بود؟

نمیدونم

هرچی بود نباید میومد

بایدم بود و شد اما باورم نشد و رفت

نباید میشد که حالا سنگینی کنه

کجا؟

رو دلش دیگه

مگه نگفتی که رفت

آره اما یه جایی رو خراب کرد

یه عالمه هوار و آوار ریخت تو دلش

همونی که الان سنگینی میکنه

آره

تا کی؟

تا کجا؟

نمیدونم

 

 

نوشته شده در سه شنبه 21 دی1389ساعت توسط مهرداد| |

از کجا شروع کنم که بتوانم درست تمام کنم

درست از کجا تمام شد که که احساس میکنم شروع کرده ام

مشق شب پدر ومادر مهربان را بگویم یا از خاله خرسم بگویم که دوستی را بر سرم کوبید...

شب درست شدم یا روز را نمیدانم ...

به گمانم با عشق درست شدم اما عشقی خر نشان با طعم نعناع که ضد نفخ بود و بس...

منت داشته هایم  لحظه ای مرا تنها نگذاشت که پدر در جوانی گیوه پوش بود و من کتانی چینی می پوشیدم و نمی فهمیدم که چقدر خوشبختم

یادم نبود که از لب آب گرفته نشده ام ...

یادم نبود که زیر بوته انگبین به عمل نیامده بودم ...

چقدر مهربان بودند خالقین من ...

چقدر به فکر بودند که مرا به دوست داشتنم تشویق نکردند و همیشه راهنمایی میکردند و بزرگتر بودند و بزرگتر همیشه با تجربه تر بود و بهتر میفهمید و من هم همچنان نمیفهمیدم ...

به امادگی برم که اکنون پیش دبستانی نام دارد ...

روز اول گریه بود و عرعر بی امان گویی می خواهند جایی از عضومان را بکشند

کلاس اول بود و همه در کنار هم دوست بودیم و خوب بود

کلاس دوم در میان سال تعطیلی طولانی و خوشحالی فراوان که هان ای علم آسوده بخواب که ما بیداریم  

کلاس سوم نرینه را از مادینه جدا کردند و ما همچنان حیران بودیم...

.....

جنگ شد و آژیر و بمب و بی خوابی و پدرو مادر بد خواب و بیکار که مشغول میشدند و برای محکم شدن پایه و اساس کشور بچه درست میکردن تاااا .... خود کفایی کامل که دیگر نیازی نبود از خارج بچه وارد کنند

جوانان به راه دفاع جان میدادند و دختران دم بخت جان میگرفتند که ای داد بر ما عاقبت در کوزه خواهیم بود و طعم سرکه بر لب...

همچنان بچه گی میکردیم و بچه بودیم

عشقمان کارتون سند باد بود و علی بابا و بابا علی و چهل دزد بغداد که در آن روزگار چهل عددی نجومی بود و اکنون چهل میلیون است و به تومان می سنجند البته منظورم با دزدان عزیز بغدادی نبود .... به دل نگیرید.

شیلا نام کلاغی مهربان بود و دل نازک

به راهنمایی که وارد شدیم همه چیز از درون عوض شد و غوغا شد... جوشی بر نوک دماغ بود و دماغ به مانند چماق که اکنون از جوش خبری نیست و چماق همچنان بین دوچشم پابرجاست و گاهی بر سر هم میکوبند که جای نگرانی نیست آن هم میگذرد.

نیم نگاه دختر همسایه خواب را برما حرام میکرد و حرام کردن در آن دوران بد بود و اکنون از حرامش هیچ نیست اما کردنش پابرجاست ...

دبیرستان بود و شیمی و فیزیک و زیست شناسی و آناتومی مرد و زن و اعضا تناسلی و سوالات بی جواب و یواشکی های درگوشی و  کنجکاوی جوانی که بالاخره از کجا آمده ام ...

شروع من کجا بود...

کسی گفت وقتی بزرگ شدی خودت می فهمی...

کسی گفت فرشته ای مهربان تو را از لوله بخاری انداخته پایین...

کسی گفت بلانسبت نعوذبالله دو X در یک Y فرو میرود و xxy درست میشود که همان تو هستی و خدا تو را نگاه دارد که بعد ها مثل اینکه نامش را دانشمندان گداشتند xxl

ما هم چون هیچ نمیدانستیم موضوع پایان نامه دیپلم را در زمینه لقاح خارج رحمی نوشتیم و مقاله اول کلاس هم شد

بگذریم ...

پدرو مادر که همچنان خوب بودند و پیراهن بیشتر پاره کرده بودند در همه شئونات دخالت نموده و نوبت دانشگاه که شد فرمودند باید دکتر شوی و هر چه ناله کردیم میانه ما با آچار و سیم و برق بهتر است تا آمپول و لگن اما مقبول نیافتاد...

جنگ تمام شدو خستگان همگی به دانشگاه فرو رفتند و ما از قافله جا ماندگان هم با زور و بد بختی صندلی آخر نصیبمان شد

حال اینجا باید از قول آن هنرمند تاجر بگویم :

آه ه ه ه ه ه ه  خدای من

دانشگاه !!!!

اینجا دیگر کجا بود ؟ نکند بهشت بود ... می توانستیم با مادینه ها یکجا باشیم و هی از هم جزوه بگیریم

یا حضرت عباس خودت به داددل ما برس

کلنجار ذهنی و گوش کردن آهنگ های داریوش اقبالی و فیلم همسفر گوگوش و موتور هزار و جاده چالوس و ...

به خود آمدیم سرباز بودیم و هم سرمان باز بود و هم بازمان سر بود ...

خوب بود ..خیلی خوب ... آرزوی تمام شدنش همیشگی بود و اکنون حسرت یک شب از آن در دل ...

دنبال کار و کاسبی و زن و زندگی و بچه داری و استامینوفن کدیین و زق و زوق و قارت و قورت و ...

هنوز پدر و مادر مهربان بودند چون با تجربه بودند و می دانستند که نباید کاری به کار اولاد داشته باشند چون زحمت اب و غذا را کشیده بودند و دیگر خسته بودند ...

آه ه ه ه ه ه خدای من

بحران میانسالی و کشمکش و کشمش و نخود سیاه و ...

حال نمیدانم کجا تمام میشوم...

شاید هم شده ام..

نمیدانم...

ولی مطمئنم وقتی تمام شدم بالای سرم مینویسند :

The End

 

 

 

نوشته شده در شنبه 27 آذر1389ساعت توسط مهرداد| |

فكر كردي من جن.... م 

تو تنها مردي هستي كه من باهاش حرف ميزنم

توتنها مردي هستي كه تيليف ف منو داره

تو تنها مردي هستي كه من باهاش اينقدر راحتم و ...

تو راست ميگي ولي حق با منه كه ...

تو نميدوني من ....

تو نميفهمي كه من ...

من با همه اينجوري نيستم ...

از وقتي با تو هستم ...

....

چقدر تكرار

چقدر شبيه هم

چقدر اين الگوي قديمي زيبا و با دقت طراحي شده كه اينقدر دوام داشته

وقتي جوون بودم گاهي ميشنيدم كه فلاني از اون خانم با...ت

زبون خانمها رو خوب بلده

هر چي گوش ميداديم ميديديم مثل ما حرف ميزنه مثل ما كلمات رو هجي ميكنه و هيچ جمله نامانوسي در گفتارش نيست

يواش يواش كه بزرگتر شديم و كانال فارسي وان رو ديديم و از كج راست به راست كج منحرف گشتيم و هر چي افسانه افسونگر گفت تكرار كرديم و هي خواب تاتيانا رو ديديم تازه فهميديم اوه ه ه ه ببين چه خبره دنيا

اينهمه صداقت تو دنيا بود و ما غافل بوديم

پس ميشه مثل مونوس بد هيبت بود ولي خاطرخواه هم داشت؟!

تازه فهميديم بابا اين زبون خاص نيست فقط يك الگوي خاص  داره كه نميشه از جايي دانلودش كرد و يا خريد هيچ آموزشگاهي هم جرات نداره اونو تدريس كنه اگر دكتراي زبان اسپرانتو رو هم داشته باشي باز هم اين زبون يه چيز ديگه ميگه...

تازه فهميديم گاهي بايد با زور هم كه شده گفت عزيزم

گاهي گفت عسلم

گاهي گفت مموشم

گاهي گفت نانازم

وووو

گاهي ميشه صادق بود و راستش رو گفت و هيچ اتفاق خاصي هم نيافته يا براي جلوگيري از بروز يك اتفاق دروغ نگفت ولي حقيقت رو هم پنهان كرد

حالا مي خواي بگي   :  عزيزم

تا از دهنت اين كلمه خارج ميشه سر شروع به خارش كرده كه اي پدر سوخته دوباره چه كلكي تو كارته كه من عزيز شدم امشب هم كه وسط هفته هست و ... آره؟

تا مي خواي دور از جون حقيقت رو بگي اشك از همه حفرات صورت سرازير ميشه كه تو ديگه منو دوست نداري

تا ميخواي زبونم لال  گلاب به روتون روشون رو ببوسي به لوس بازي محكوم ميشي..

مي خواي لطيف باشي خشونت مد ميشه و ميبيني بايد مثل آرتيست سريال سفري ديگر بشي

تا ميخواي خشن بشي و كمي مرد باشي لطافت مونوس رو به رخ ميكشن

مي خواي سك...ي بشي با خروس مقايسه ميشي

مي خواي لاو بتركوني و خروس نباشي ميبيني صداي خروپف بلند ميشه

مي خواي خر باشي با توجه به سابقه بد خر  همه چيز خراب ميشه

نگاه كه ميكني متهم ميشي كه سرسري بوده و عميق و با محبت منو نديدي

نگاه نكني همه چيز ميشي ....الي آخر

جارو ميكشي هزارتا آشغال رو زمين پيدا ميشه يعني همون بهتر كه نكشي

مي خواي ظرف بشوري همه آشپزخونه رو سيل ميبره و پشت سرت با تي ايستاده و دسته تي بلانسبت اينور اونور ميره كه يعني همه جا خيس شده

مي خواي بچه داري كني بچه تا سرحد مرگ عذاب ميكشه ولي نميدوني چرا بچه داره ميخنده وقتي در حد مرگ عذاب كشيده...

تا با دوستت يك جوك ردو بدل ميكني و مي خندي يهو بچه از ارتفاع يك مترو نيم با زاويه چهل و پنج درجه تالاپ ميافته تو بغلت كه كمي هم تو مسئوليت قبول كن مگه من كلفت و كنيزم

تا ميگي عزيزم مي خواي يه كنيز برات بگيرم تا كارهاتو بكنه و كمك حالت باشه ميگه مي خوام صد سال زنده نباشي كه بگيري...

تا ميگيم ما كه نوكرتيم ميگه اگه اين زبونو نداشتي تاحالاكلاغه برده بودت

خلاصه فارسي وان و فرار از زندان و فاصله ها و زير هشت و زير هفت و زير لحاف هم ما نفهميديم اين زبون چيه و بايد چه مدلي ترجمه بشه

ما كه نفهميديم   هيچ    بابامونم نفهميد

اگر هم بگيم ما نميفهميم ميگن شما اصولا نفهمين ....

اي خدا خودت ما رو يا بكش يا بك.....   باز هم بكش

صداي گريه حضار ..

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 18 مرداد1389ساعت توسط مهرداد| |

در سرزميني زندگي ميكنيم كه رسوم آن قديمي ميشوند اما از بين نميروند

عيوب آن شناخته ميشود اما باز هم تكرار و تكرار

گويي مردمان اين سرزمين به راهي نوين فكر نميكنند

نمونه هايي از اين رسوم در دوستي هاي بي پايه و اساس مردمان به خوبي ديده ميشود

اصلا ولش كن خيلي كتابي نوشتم

اجازه دهيد مثل هميشه خودموني بنويسم

مردي در پاي درخت نت يا همان گيلاس خودمون اشعار وحشي بافقي ميسرايد و زني روي شاخسار كلفت سايت گوش ميدهد و دلش قنج (نوعي مالش همراه درد و خارش و سوزش و لذت) ميرود يا قنج ميزند

اين مرد پنجاه سال است كه در پاي درخت ميخواند و كار ديگري نميكند

چرا؟

يعني به راه ديگري فكر نكرده ؟

احتمالا كرده ولي خوب وقتي اين راه بيشتر اوقات جواب ميده چرا مغز خودش رو درگير كنه

زن روي شاخه پيش خود مي گويد كه اي واي مردي ديگر مثل ديگران با همان اشعار برايم ميسرايد ولي چه زيبا دروغ ميسرايد و مثل ديگران به همه چيز فكر ميكند الا به عشق و همه چيز يك مرد همان يك چيز است كه چيز مهمي هست و نامش چيز هست....

زن روي شاخه كلفت جابجا ميشود و ميگويد من نماز مي خوانم

مرد ميگويد منم ميخوانم و اهل ادعيه هم هستم

زن ميگويد من روزه هم ميگيرم و ماه رمضان كمتر روي شاخه مينشينم

مرد ميگويد خوب من هم در آن زمان مبارك كمترآواز مي خوانم

زن ميگويد من خانواده دارم و از اين شاخه يك سانتي متر پايين تر نخواهم آمد

مرد ميگويد من هم يك سانت بالا نخواهم آمد

زن در دل زمزمه ميكند ارواح عمه گور به گور شده ات.... تو كه راست ميگي

مرد هم در دل ميگويد اونقدر صبر ميكنم تا بياي

مرد شماره تلفن ميدهد و زن نميگيرد و حفظ هم نمي كند و پرخاش ميكند

زن پيش خود فكر ميكند كه اين را هم مثل بقيه در آب كم نمك مي خوابانم تا هم گند نزند و هم باشد تا بعدا سر فرصت خواص به درد بخورش را كشف كرده و استفاده خواهم كرد

مرد آي دي  ميدهد و زن ميگويد حالا ببينم چه ميشود

مرد خسته ميشود و دست از پا درازتر به خانه ميرود و دو عدد نامه الكترونيكي عارفانه براي دوست گيلاسي خويش ميفرستد

فردا به پاي درخت ميرود ولي از دوست خبري نيست

روز بعد دوست دقايقي براي هوا خوري روي شاخه مينشيند و مرد ميخواند  و مي پرسد نامه مرا خواندي ؟

زن ميگويد مگر من بيكارم

هزار خروار گرفتاري درشت و ريز دارم بعدا مي خوانم

روز بعد دوباره نامه الكترونيكي و اشعار نيما يوشيج و ....

زن روي درخت گيلاس نيست

چرا؟

خوب معلومه روي درخت گيلاس ديگري نشسته ولي مرد آدرس همه درختان گيلاس رو ندارد

زن هم بايد احترام خويش را براي همه حفظ كند

مرد غمگين ميشود

نا اميد مي گردد

روزهايي در لك فرو ميرود

زن فكر ميكند كه غيبتش طولاني شده و شب نامه اي بسيار مزخرف را كه از سايتهاي سيد اسماعيل گرفته را براي مرد فور وارد ميكند

مرد شاد ميگردد و پيش خود ميگويد  نامه دريافت ميكنم پس هستم

مرد به پاي نت رفته و نامه عاشقانه ميفرستد

زن هم ميخواند و به روي خود نميآورد ولي درونش همچنان قنج ميرود

تكرار تكرار و تكرار

به جايي ميرسد كه اين رسم هميشگي و هر روزه ميگردد

برخي از شاخه بالا ميروند و برخي هم پايين ميآيند و رسم بالا و پايين كشيدن همچنان بر جريده عالم باقي ميماند

اما بشنويم از دوستي و دوست و دوست بازي و دوست يابي

دوستي كلمه اي ميشود كه در دهان هر هرزه گردي ارزان فروخته ميشود و هر دوره گردي در گوني پشت خرش آنرا دارد

ديگر كسي آنرا نمي جويد ....

زن روي درخت گيلاس خسته شده است

آنقدر بالاي شاخه نشست و دروغ شنيد به لانه اش خزيد و گاهي سرك كشيد ببيند دوستي هنوز هست كه از همان پايين هم به فكرم باشد و هم از من ياد كند

مرد هم درخت را رها كرد و به پاي درختي ديگر رفت و رفت ورفت

مرد هم خسته شد و به لانه اش رفت و منتظر نشست تا ببيند كدام دوست بالاي درخت يادي از او ميكند

گذشت و گذشت

زن ديد ميان آنهمه آوازه خوان گويا يكي بهتر از همه بود و روزي يادي كرد و صدايي زد و مرد هم پاسخ داد و مقدس كلمه دوست كشف گرديد

حالا چه ميشود و به كجا خواهد رفت ؟؟!

هيچ

 دوستان چيزي براي مخفي كردن ندارند و صداقت جان ميگيرد

صادقانه بودن به آنان جان ميدهد و شاد ميشوند و با هم خواهند بود

نه وجداني كه ورم كند و نه دروغي كه بيخواب كند

ديگر زن به دنبال جفت گمشده خويش نيست ... مومن و متعد و حاجيه و ساجده نيست

مرد هم ديگر هرزه نيست

زن سعي مي كند روراست باشد و مرد هم سعي ميكند ساده باشد

گذشت و گذشت

بر عشق چه گذشت؟!

زن به دنبال عشق روان بود و هست و خواهد بود

طبيعت او همين است و بر طبيعت چنگ ميزند و به دنبال عشق ميگردد

چرا؟

عشق ناياب شده كه همچنان ميگردد ؟!

عشق كم ياب شده !؟

كسي نيست زن را عاشقانه بخواهد

نكند زن زنانگي خويش را گم كرده است

نكند مرد از شوهر داري خسته شده است

هيچ نيست

زن بر يك نفر چنگ ميزند كه همان يك عشق را بگيرد و نميگيرد و اجبار ا بر همه چنگ ميزند تا همان يك عشق را بيابد

مرد بر يك نفر چنگ ميزند براي يك چيز كه ذره اي از ان عشق است و باقي آرامش و چون موفق نيست بر همه چنگ ميزند براي همان يك چيز و يك چيز ديگر

هر دو به هر دري مي كوبند تا بيابند و در آغوش بگيرند و در آشفته بازار اجناس تقلبي از كلاي خود به دروغ تعريف ميكنند و دروغ و دروغ و دروغ

عشق كجا رفت؟

به ديار باقي شتافت و آگهي مجلس ترحيم آن بر سر هر خياباني نمايان است

در شهري كه تن فروشان جايي ندارند

در شهري كه هر كس نميخواهد خودش باشد

لاجرم همه به هم شبيه ميشوند و يك جور

همه همه چيز مي خواهند و نمي دانند آن چيست

فقط ميخواهند كه بخواهند

همه خر  خود را هي ميكنند و بر خر خود سوارند و مي خواهند اسب سوار هم باشند

زن و مرد از هم چه مي خواهند؟!

كسي هست ياري دهد ؟

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد1389ساعت توسط مهرداد| |

شهری در خیال ...

به گمانم همان شهریست که در آن زندگی میکنم ..

شهری که سالها پیش با دیواری  به دونیم شد...

دیواری گچی با پنجره های فراوان ....

بر بالای دیوارسراسر سیم خاردار ... 

اگر دستم را بلند کنم به راحتی به بالای آن چنگ میزنم و با کمی تلاش میتوانم خودم را بالا بکشم و از میان  کلاف خاردارآن طرف دیوار را بهتر ببینم...

پشت پنجره ها مملو است از آدم ...کمی دورتر هیچ نیست ..همه کنار دیوار ازدحام کرده اند ... همه سعی میکنند خود را به بالای دیوار برسانند ... خیلی ها زخمی شده اند و خیلی ها به پایین پرت میشوند و میشکنند ...

در طرفی که من هستم بوی دود است و افیون و کافور ...

 ولی بوی عطر و گلاب آنسوی دیوار مستم می کند ...

شهر را به دو نیم کرده اند ..نیمی را به مردان و نیمی را به زنان بخشیده اند ..

از آن طرف دیوار همه و همه اشعار عاشقانه و عاشقانه های شاعرانه  ،  همه راز و نیاز و همه سوز و گداز... گاهی شعارهای فلسفی و گاهی سرودهای فمینیستی ...برخی عکس همسرانشان را در دست دارند و برخی کودکانشان را در آغوش گرفته اند ...

گاهی پنجره ای باز میشود و دو دلداده دست در دست هم میگذارند و هلهله بر پا میشود و نسیمی جریان پیدا میکند و کمی بعد هر دو دلداده دزدانه به کنار دیوار خزیده و در تکیه گاهی به تفکری شلوغ مشغول میشوند و کمی بعد تر وجود خویش را کند و کاو میکنند به کلاه گشاد روی سرشان دست میکشند

گاهی فریادی از آن طرف بلند میشود که من شوی اختیار کرده ام و شوی خویش را دوست میدارم ، نکند کسی خیال خامی به سرش بزند و دعوی دوستی داشته باشد که من تافته جدا بافته ام و زیاد میشنم این کلام را  

گاهی از این طرف دیوار صدایی میگوید عجب پر زیبایی عجب صدای دلنوازی با من دوست میشوی ؟!

کسی فریاد کرد من تنها هستم ... کسی به من توجه کند ... کسی به من چنگ زند ..من در رقابت میان خواستن و خواسته شدن زخم خورده ام ... من حیف شده ام و گاهی حیف و میل میشوم ... من در این آشفته بازار گم شده ام مرا پیدا کنید ..مرا کشف کنید ...

کسی میگوید دوستم را گم کرده ام تو دوست مرا ندیدی ؟! و افسوس که هیچگاه هم پیدا نمیشود

کسی فریاد میزند این اعداد که پشت سر هم ردیف شده اند هم اکنون نیازمند یاری انگشتان سبز شمایند

کسی حلقه ازدواجش را درآورد و فریاد زد من به دنبال یار و همراه زندگی میگردم کسی هست مرا یاری دهد و صدها نفر برای یاری به سوی پنجره هجوم آوردند

خانمی سبد سبد حرفهای عارفانه و حکیمانه زد و آقایی از این سو پاسخ داد که من همانم که تو میگویی و تو همانی که من می جویم و همه مردان همه همین را گفتند و چه زیبا دروغ گفتند

مردان چشم چران بالای دیوار خیمه زده اند و زنان بی توجه دامن خویش را بر سر میکشند و بالای خود را مخفی میکنند

کسی میگوید به قول فلان شاعر مرا برای خودم دوست بدار و نه برای نمیدونم چی چیزم ... کسی میگوید میدانم و من تو را فقط برای خودت دوست دارم البته با مدت زمان معین  و محدود که میترسم  از دیگر خودی ها جا بمانم  و چه زشت حقیقت را گفت ..

کسی گفت من حد وحدودم را میدانم و به دیوار تکیه نمیدهم که سست است و نا امن ...

مردی اعتراف کرد که من هیچگاه دروغ نمیگویم...

زنی گفت من به تکیه گاه نیاز ندارم و در کنار دیوار خوابش برد ...

همه چیز و همه چیز و همه کس و همه کس در کناره این دیوار هست و هست

دیوار را که کشیدند دیگر نتوانستم دختر همسایه را ببینم

بزرگ تر که شدم حسرت دیدن آنطرف دیوار هر روز با من بود

گاهی از لای پنجره جزوه ای ، لبخندی ، سلامی  بود و شب هنگام نگاه خیره به سقف ...

دیوار که ساخته شد نتوانستم بفهمم جنس دیگر چه گفت و چه کرد ... بوسیدن و بوییدن و خواستنش همه پای دیوار دفن شد ...

 نفهمیدم دوست داشتن و عاشق شدن و لرزیدن دل از کجا شروع  و به کجا تمام میشود ...پای دیوار بزرگ شدیم و دیوار همچنان بزرگتر از ما باقی ماند ..

اکنون نیز نمیدانم چرا دروغ میگویم و دروغ میشنوم ..اکنون نیز در کمال ناشناس بودن باز هم دروغ و دروغ ...

هیچکس فریاد نمیزند من به بودن با تو نیاز دارم ...مگر هر بودنی بد بودن است و کج بودن ؟! حرفی دارم که دوست دارم با کسی غیر از جنس خودم بزنم ... نزدیکانم نزدیکند و نمی فهمند ..

کسی فریاد نمیکند من به توجه تو نیازمندم ...

 دوست دارم کسی دوستم بدارد کسی همه وجودم را زیر نگاه و خشم و نوازش خویش  نگاه دارد ... کسی نمیگوید ای نگهبان بی رحم چرا پنجره را بی موقع باز کردی ؟!  چرا دستم را در دستی گذاشتی که نمی شناختم ؟!

کسی فریاد نکشید من برای تو هر روز و شب پای دیوار مینشینم

کسی فریاد نکرد چرا باید دوستانم رو مخفی کنم مگر دوست کلمه مقدس هر کتابی نیست ؟!

من به این دوستان نیاز دارم ... نیاز دارم با دیگری باشم و بمانم و بگویم ...

کسی فریاد نکرد چرا وقتی از پنجره سرک میکشم ، آسایش را از من میگیری ؟!

چرا نباید با خیال آسوده نگاه کنم ... بگویم ..بخندم ...اشک بریزم ...

چرا باید همسر و فرزندم را سپر کنم و مراقب باشم و فریاد کنم  که نزدیک نشوید من خانواده دارم و حریم دارم و ولی باز یک چیزی کم دارم ... ودروغ میگویم.

چرا دروغ را آنقدر میگوییم تا نقش آدم خوب رو از کارگردان  بگیریم و فریاد بزنیم  که دیگران می خواهند بد باشند پس بگذار باشند

چقدر روی دیوار شعار مینویسیم که  ما هیچ چیزی را از شریک زندگی مخفی نمیکنیم  ..

پای دیوار نه علم تقسیم میشود و نه عرفان و نه فلسفه و نه هیچ چیز دیگر...

پای دیوار چکش میزنند بر هزار عقده و کمبود و نیاز و خواستن ....

پای دیوار به شعور هم توهین میکنیم مثل آب خوردن ....

کسی فریاد نزد که وسوسه زمین مرا به دیوار تکیه میدهد ...

کسی فریاد نزد که از این دیوار متنفرم ...

کسی فریاد نمیکند خیانت و خدمت بارها و بارها در طول زندگی آدمیزاد جای خود را با هم عوض کرده اند و همیشه یکی جور دیگری را کشیده است

کسی نمی فهمد که همیشه نمیتوان دردی رو توی دل نگاه داشت و  هیچ نگفت

وقتی دیوار نبود ، حرفهایی بود برای نگفتن ولی کنار دیوار همه برای حرف زدن جمع میشوند و الباقی همه دروغ ...

ای کاش دیوار نبود  یا سیم خاردار نبود یا پنجره ها همیشه باز بود

 

 

 

نوشته شده در شنبه 21 فروردین1389ساعت توسط مهرداد| |

نوروز نزدیك است .. آمدن بهار و ندیدن گل ... نو شدن لباس و كهنه ماندن ما آدمهای زمینی .. بزك كردن و لبخند زدن دروغین ... باز شدن كتاب مكر و دادن عیدی ... آجیل و میوه و دیدار زوركی...

انجام وظیفه فوری...

تعارف و غیبت و ذكر مصیبت ..

گشتن در كوچه پس كوچه های بی رمق شهر ...

گشتن چشم در هر سو از برای هیچ ..

بوی عطر و گلاب  تقلبی ...

سیر و سنجد و سمنو و سیرك ...

سماق بی كباب ..

سكه طلای قیمتی...

ماهی قرمز نگون بخت كه لعنت می كند تنگ و هفت سین و سال نو را ...

فكر مهربانی تازه ..

دوستان تازه ..

دلربایی تازه ..

شهری خلوت و دلهای شلوغ ..

سر پر شور و سینه غمگین ...

چشم پر فروغ و پر اشك و خیره  بر همه دروغ دنیا ...

دوستان را مزین میكنی با پیامك آتشین یعنی به یادشان هستی ... دوست میداری ... خوبی ... خوبم ... شعر تازه میسرایی ... حرفهای تازه میزنی ... گم میشوی در میان انبوه كلمات ...

به رویا فرو میروی و خوش میروی ...

به همه یاران درود میفرستی و بدرود میطلبی ...

در همه تنوع رنگ این دنیای دروغین فرو میروی و غرق می شوی ..

چه زیباست همه چیز بودن و همه چیز دیدن...

چقدر خواستنی بودن خوب است وقتی در چشم كسی نگاه نكنی ...

چقدر خوب است همیشه كسی هوس خواسته شدنت را در همه دقایق پاسخ دهد ..

تو نباشی كس دیگری هست ...

دروغ میگوید ؟؟   باشد ..بگوید ....شیرین میگوید ... نزدیك نشو

از دور خود را آراسته كن  او می فهمد

دل همه چیز می خواهد و خود نمیداند

دل راست میگفت و من نشنیدم ...

او راست میگفت :

 

 

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد

در این بازار عطاران، مرو هر سو چو بیکاران

به دکان کسی بنشین، که در دکان شکر دارد

ترازو گر نداری پس ترا، زو ره زند هر کس

یکی قلبی بیاراید، تو پنداری که زر دارد

ترا بر در نشاند او به طراری که میآیم

تو منشین منتظر بر در، که آن خانه دو در دارد

نه هر کلکی شکر دارد، نه هر زیری زبر دارد

نه هر چشمی نظر دارد، نه هر بحری گوهر دارد

بنال ای بلبل دستان، ازیرا ناله مستان

میان صخره و خارا اثر دارد، اثر دارد

بنه سر گر نمیگنجی، که اندر چشمه سوزن

اگر رشته نمیگنجد، از آن باشد که سر دارد

چراغست این دل بیدار، بزیر دامنش می دار

ازین باد و هوا بگذر، هوایش شور و شر دارد

چو تو از باد بگذشتی، مقیم چشمهٔ گشتی

حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد

چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی

که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد

 سال نو را اینگونه خواهم بود ...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 26 اسفند1388ساعت توسط مهرداد| |

مثل دیگر روزها صبح زود از خواب بیدار شدم و عزم جزم کردم برای کسب روزی حلال خانه را ترک گویم

بزک کردم و خواب آلود برای خواب در سرویس خود را آماده نمودم

سرویس و خواب چرت گونه و حرفهای چرت گونه ..

......  

رسیدم

پس از احوالپرسی با همکاران که البته طولانی هم شد چون چند ساعت بود آنان را ندیده بودم و دلتنگ بودم به اتاق رسیدم

با خوردن اولین چای سرحال شدم و چقدر راضی به نظر میرسیدم که از فعالیتهای اجتماعی عقب نبودم و میتوانستم آزاد باشم و کار کنم

لبخند زدم و قبل از اینکه ببینم امروز چه کارهایی دارم ، رایانه را روشن نمودم و ای میل و جی میل و هات میل و هات داگ و دیگر هات ها را چک کردم و سپس به کلوب وارد شدم چون می خواستم چند دوست قدیمی رو پیدا کنم و قرار بود مطالب بسیار آموزنده آن را داغ کنم چون قول داده بودم و دیگران هم قول داده بودند اگر داغ کنم دوستانم را برایم پیدا کنند

القصه

تا ظهر مقداری کار هم کردیم و البته پیامک بازی هم در بین بود تا تلخی کار را شیرین کند

ناهار با دوستان و بعد از ظهر هم چای و مقداری کار و مقداری هم چت در یاهو و مقداری سر زدن به مسایل نت اندود شده و عصر وقت رفتن به منزل ....

چقدر خسته شده بودم ....

ده درخواست دوستی برای من ارسال شده بود که شرمنده همه آنان شده بودم

ده تلفن موبایل داده شده بود که اهمیت نداده بودم

چند نفری هم احوالم رو نپرسیده بودند

چشمانم را بستم

خواب دیدم رفتم به آن دنیا .... نگویید کدام دنیا  که نمیگویم

به پاس خوب بودنم و زحماتی که کشیده بودم مرا به باغی بزرگ بردند با درختان میوه که البته فقط انگور بود و انجیر و زیتون و دیگر هیچ

جوییهایی روان از شیر مدت دار و شراب بدون الکل

زنان زیبا که سر و ته آنان معلوم نبود و باید با تاکسی خطی مسیر سر و ته آنان را طی میکردی

پسرکان زیبا که به درد مردان بیمار میخوردند و نه از  برای زنان  بودند

......

روزهای اول آنقدر شیر نوشیدم که بیرون روی پیدا کردم به دنبال پزشک همه جا را جستجو نمودم ولی افسوس که پزشکان در جایی دیگر بودند که مثل اینجا خوب نبود

روز های بعد همش انجیر و انگور و اشربه سالم نوشیدم و گلاب به رویتان روز خوش ندیدم

حالمان که بهتر شد به دنبال پسرکان زیبا روی رفتیم ولی افسوس که کوچک سال بودند و ما جا افتاده طلب کرده بودیم

دلمان برای نت تنگ شده بود .... دوستان همه منتظر بودند..... پیشرفت علم داشت از کف به در میرفت .... اما اینجا از نت و رایانه و وب کم و وب چت و وب لاگ خبری نبود

دلم برای کتاب تنگ شد چون می خواستم دوره های عالی یادگیری زبان انگلیسی را کامل کنم ولی از کتاب خبری نبود  از  مجله و روزنامه هم خبری نیود

می خواستم اخبار بیست و سی را ببینم ولی صد افسوس ....

دلم برای موزیک لک زده بود ولی حیف ....

مردان و زنان همه شیر میخوردند و  حوری و پوری دنبال میکردند و دیگر هیچ ...

دلم موز می خواست و  شیر موز..

دلم قهوه می خواست ...

دلم برای هر دو خط موبایلم تنگ شده بود بخصوص همان که ایرانسل بود و برای کارهای عام المنفعه خریده بودم ....

.................

آنقدر دلتنگی کردم و شکوه نمودم که ندانسته چشم باز کردم و بایست از سرویس پیاده میشدم

هیجان به پایان رسیده بود و میبایست به خانه میرفتم

تا روزی دیگر ...
نوشته شده در چهارشنبه 12 اسفند1388ساعت توسط مهرداد| |

دوست می داشتم در همه چشمانم تو تنها مهمان  و در همه دلم تو تنها چشم می بودی

دوست میداشتم تو تنها لطیف زندگی من می بودی 

دوست میداشتم درهمه بستر ذهنم تو در آغوشم می ماندی

تویی که با ده ها قول و قرار به زندگی من پای گذاشتی و بنا بود بدون قول و قرارباقی بمانی

.......

به خاطر دارم

هنوز به خاطر دارم

روز بعد از پیوندی پوچ اثاثیه نو را بر همه مهمان من ترجیح دادی

همه ارزش های گذشته مرا به قیمت بالا بردن قیمت همه اکنون خویش به گند کشیدی

جلسات اداری را هم بر من و هم بر میوه زندگیمان  ترجیح دادی

کار را بر من ارجح دانستی و در پس همه اینان مادری بود که ریز و درشت همه مرا همیشه میدانست

......

همه شب بیداری من را با همه خستگی روزهای خویش  جبران کردی

همه نیاز وجودم را با توهمی از خنگ بودن جبران نمودی

همه نوع خدمات مردانه را بی هیچ چشم داشتی  از من گرفتی و تصورخویش از همسر را همچنان که می خواستی تقویت نمودی

همسر خوب را مادر برایت تعریف کرده بود و تو هیچ همسری به جز پدر را نمی شناختی

تاوان کم تجربگی تو را من پس میدادم

جبران نجابت اضافه را من کسر می کردم

باور داشتی که همه چیز را یکجا داری  و من بی همه چیز این همه چیزها بودم

....

گفتم و گفتم و گفتم

نق زدم

غر زدم

جر و بحث و دعوا و خشونت و ...

همه را گفتم و  اتمام حجتم بود

فرق بین من و خود را نفهمیدی

اگر راه را کج نرفتم دلیل بر نتوانستنم نبود که بیراه فکر کردی

اگر نرفتم دلیل آن نخواستنم بود و نه نتوانستنم

و تو نفهمیدی

.....

انگیزه ای قوی را در من شعله ور ساختی

به هر کوی پای گذاشتم

خود را شناختم و توانستم تو را نیز بشناسم

اکنون خوشنودم

می توانم  هر قطعه ای از تنهایی خویش را داشته باشم بی منت و بی چشم داشت

می توانم هر تکه ای از شکستگیهای روحم را داشته باشم

می توانم  همه درونم را زیر پوست نازک جسمم داشته باشم

پس خوشنودم

همین که میتوانم باشم مرا بس

که هستم

نوشته شده در چهارشنبه 12 اسفند1388ساعت توسط مهرداد| |

آن روز را بخاطر می آوری که عزم را جزم کردی تا همه درون و برون خود را با من شبیه سازی تا بتوانی انتقام دیرینه  همه مادران نسل گذشته خود را از من بگیری ؟

در همه چیز شبیه شدیم و اعتراف میکنم تو موفق تر هم بودی ...

اما دگردیسی هم رخ داد :

صدای نرم ونازک شما یا خشک و مودبانه و  بی روح شد  یا چنان کوچه بازاری شد که کلاه شاپو برازنده تر شد از چادر و چاقچور برای تو...

جنس نر چنان وحشت زده و حیران از تو دور شد و می شود که برای داشتن ذره ای از نگاه نگران آن ، هزار وسیله را می آزمایی  ...

جرات توجه کردن را نیز از دست داده ایم تا از متهم شدن به هرزگی دور باشیم

از گفتن دوستت دارم فراری شذیم تا به جرم دروغگویی مضحکه تاریخ نشویم

از نگاه نــکردن به زیبایی های تو همه سو استفاده را میکنیم زیرا جنگ افزار دیگری در دست نداریم

گوش را برای نشنیدن صدای محرم خویش نوار بالدار گذاشته ایم و هزار گوش قرض گرفته ایم تا درد دل نامحرم را بشنویم زیرا دیگر چیزی برای از دست دادن نداریم

از تکیه گاه بودن گریزانیم تا هر روز و شب در کارزار نباشیم

از تو میترسیم

از تو که روزی دوست داشتنی ترین بودی در همه قصه ها

همه قدرت از آن تو باشد

تو میتوانی از عهده همه کاری برآیی

از من دیگر هیچ مخواه که همه چیز در تو هست

میرویم و میرویم ....

اگر درونت احساس خوبی داری و از این همه قدرت راضی شدی ما نیز خوشحال خواهیم شد

با خویش صادق باش

و صبر داشته باش در آینده دعای ختم اندام شما هم اجابت میشود و همه زیبایی شما را همگان قادر خواهند بود که ببینند

و باز هم ما هستیم تا اگر شما اجازه صادر نمودید نقش پدر فرزند را بر عهده گیریم هرچند که به این مهم هم مشکوکم با این گل پسرهای مامان پرورده و نازناز گل که تا سی سالگی نیز شب را بر سینه مادر به صبح می رسانند و پسرکانی که شما بزرگ میکنید تا سربازانی باشند برای روز جنگ با پدر و در هنگام کارزار چنان پدر را سرجایش بنشانند که نگو و نپرس.....

و دخترکانی که قهرمان آی کی دو و کیک بوکسینگ میشوند برای دفاع از خود در برابر حمله احتمالی مردان و برای آنکه در وقت مناسب باز هم بتوانند انتقام مادر ستم دیده را از پدر پدرسوخته بگیرند که نگو و نپرس...

خلاصه در همه فیلم ها ما شما را گول زدیم و حق شما را خوردیم و تو سری زدیم و هر غلطی خواسته ایم کرده ایم

حال نوبت شماست

چنان باشید و بجنگید و به خود و بر خود برسید که پیشرفت شما زبان زد همه دنیا شود ....

ما نیز پشت سر شما آهسته قدم بر میداریم بچه بر بغل و نایلکس در دست تا خریدهای احتمالی را بر شانه مردانه خویش بگیریم

ما هستیم

شاید خمار زندگی شاید نشئه مردگی ....

با لبخندی موذیانه پشت لب ...

  

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 13 بهمن1388ساعت توسط مهرداد| |

بعضی سوختن ها جوری هستند كه تو امروز میسوزی، اما فردا دردش را حس میكنی...داستان كیفیت زندگی و" رشد" آدمها در جاهایی كه "جهان سوم " نامیده میشوند ،مثل همین جور سوزش هاست ...از هردوره كه میگذری، میسوزی و در دوره بعد دردش را میفهمی ...

شادی ها و دغدغه های كودكی ما :در همان گوشه دنیا كه "جهان سوم "نامیده میشود، شادی های كودكی ما درجه سهاست ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه یك...شادی كودكیمان این است كه كلكسیون " پوست آدامس" جمع كنیم...یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا كنیم و با چوبی آن را برانیم...توپ پلاستیكی دو پوسته ایداشته باشیم و با آجر، دروازه درست كنیم و دركوچه های خاكی فوتبال بازی كنیم...اما دغدغه هایمان ترسناك تر بود...اینكه نكند موشكی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم زندگی ات خط بزند ... اینكه نكند "دفاعی مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود یا تو را یتیم كند...از دیفتری میترسیدیم...از وبا...از جنون گاوی ...مدرسه، دغدغه ما بود...خودكار بین انگشتان دستمان كه تلافی حرفهای دیروز صاحبخانه به معلممان بود...تكلیفهای حجیم عید ...یا كتابهایی كه پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انارمیداد....

شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما :دوره ای كه ذاتابحرانی بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده ...در آین دوره، شادیهایمان جنس " ممنوعی" دارند...اینكه موقتی عاشق شوی...دوست داشتن را امتحان كنی...اینكه لبت را با لبی آشنا كنی...اما همه این شادی ها را در ذهنمان برگذار میكردیم...در خیالمان عاشق میشویم...همخوابه میشویم...میبوسیم....كلا زندگی یك نفره ای داریم با فكری دو نفره ....این میشد كه یاد بگیریم "جهان سومی" شادی كنیم..به جای اینكه دست در دست دخترك بگذاریم،او را....با او قدم نزنیم و فقط دنبالش كنیم...یا اینكه نگوییم "دوستت دارم" و بگوییم "امروز خانه خالی دارم"در عوض دغدغه هایمان بازهم جدی هستند...اینكه از امروز كه 15 سال داری، باید مثل یك مرتاض روی كتابهای میخی مدرسه ات دراز بكشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی...بترسی از این كه قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزینه ای " ، آینده تو ، شغل تو ، همسر تو و لقب تو را تعیین كند...تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری...

شادی ها و دغدغه های جوانی ما:شادی ها كمرنگ تر میشود و دغدغه ها پررنگ تر...شاید هم این باشد كه شادی هایت هم، شكل دغدغه به خودشان میگیرند..مثلا شادی تو این است كه روزی خانه و ماشین میخری ...اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه میشود....رسیدن به آنها برای تو هدف میشود...هدفی كه حتما باید "جهان سومی" باشی كه آنرا داشته باشی ...و هیج جای دیگربرای كسی هدف نیستند...بعضی از شادی هایت غیر انسانی میشود...با پول شهوتت را میخری...با گردی سفید مست میشوی نه با شراب...با دود دغدغه هایت را كمرنگتر میكنی و غبار آلود...

اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو ، جهان سومی میشود...اینكه در سال چند بار لبخند میزنی...در روز چند بار گریه میكنی...راهی كه تو را به بهشت و جهنم میرساند...و حتی جنس خدای تو هم جهان سومیست ....دراین دنیای عجیب،دیدن دست برهنه یك زن هم میتواند براحتی تو را خطاكار كند وقلبت را به تپش وادارد...در این دنیا "سلام " به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگیست...لبخند بی جای زن هم دلیل فاحشگی اوست ...در این جهان سوم ، كسی را نداری كه به تو بگوید چقدر مسواك و خمیردندان، واكسن،بوسیدن، خندیدن، رقصیدن خوب هستند...اینكه آینده خوب را خودت باید رقم بزنی و كسی قرار نیست برای این كار به تو كمك بكند....اینكه همیشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نیست ...

گاهی فكر میكنی كه به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت كنی تا از جهان سومی بود ن رها شوی...اما میفهمی كه با مهاجرتت شادی ها، دغدغه ها، جهانبینی، خدا و معیارهایت هم با تو سفر میكنند....گاهی میمانی كه این جهان سوم است كه كیفیت تو را تعیین میكند یا اینكه "تو "جهان سوم را درست میكنی؟

 

نوشته شده در پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت توسط مهرداد| |

دمی تا صبح باقی مانده بود که به یاد همه تنهایی خویش چشمانم نمناک شد

آنهمه نزدیک و این همه دوری

صدای نفس و دریغ از هم نفسی ادم به ادم

گرمای وجودش در لمسی کوتاه و سردی همه ادم در خستگی وجود

به نوازشی نیاز بود و نیازی و رازی

به ساعت درونم فکر میکردم که با ساعت او هماهنگ نبود

درکدام قصه دل انگیز نزدیکی پیش از طلوع آفتاب دلچسب بوده که من نخواندم و ندانسته نزدیک شدم؟!

به کدام وظیفه تنگ در آغوش گیرم که دلم راضی نیست و درونم غوغای ندامت از همه ناکرده ها ست

دلم به کدام تن غریب به لرزه افتاد که تا دمی به صبح مانده لرزیدم و نفهمید چرا؟!

دلم به کدام صدا گوش فرا داد که اینگونه مشوش شد و هر صدای دیگری را شنید و به در کرد

به امید کدام دلبستگی و دلنوازی این همه را جمع نمود و از دور نگاه کرد و نزدیکی میسر نبود و نشد که گاهی نمی بایست میشد و شد

به کدام زبان مهربانی را ثابت کنم که دیو سیرت و نیکو صورت جلوه نکنم

به کدام زبان ، صداقت را تعریف کنم که همه ادم همه زبان ها را میدانند ودر رنگارنگ کلام آن نیز گم شده است و تقصیر از او نیست که دنیا رنگ وارنگ شده است .

ترس ازنزدیک شدن از برای  دلبستگیست که دل کمیاب است و دلجویی فراوان که در فراوان گم میشود دل

خودنمایی به ذات است و ذات به بدی که بدی را نشانه هیچ نیست در زمانی که صداقت به خود نیست

فریادم را نشنیده بگیر

چیزی به صبح نمانده

چشم بر هم مینهم تا صبحی دیگر با امید به آمدن شبی دیگر

شاید خوابی شیرین

 

نوشته شده در چهارشنبه 16 دی1388ساعت توسط مهرداد| |

بر دیوار دلم  زخمی به رسم یادبود دارم که گاهی سر باز میکند و همه سینه ام  از رطوبتی سرخ رنگ پر می شود

با تو میگویم ای همیشه ماندنی   .... ای دوست

با سلامی و والسلامی می خواستم با تو باشم و  دوست داشته باشم و بگویم که می توانم باشم

با نگاهی بر تو می خواستم  درونم را  زنده نگاه دارم که بگویم هنوز هم هستم و می توانم  باقی بمانم

عطش دیدار تو همه روز و شب بامن بود و سرزنش مکن که من هنوز از همه وسوسه های دوست داشتنی زمین فارغ نشده ام

گفتن دوست دارم برای تو غریب بود  و برای من گناه

بوسه را بر من حرام کردند و من هنوز نمیدانم کدام فعل را بوسه گویند که من همیشه چشم را بستم تا شاهد گناهی دیگر نباشم

دستان تو را ناشیانه نگاه کردم و ندانستم چرابرای لمس آن چیزی در سینه ام لرزید

می خواستم همه حرف درونت برای گوش من باشد و حوصله شنیدن همه آن برای من

می خواستم هوای جسم تو همگی در دم من باشد تا عطر تو را همیشه با خود داشته باشم

همه تلاشم را کردم تا تو برای من باشی و دوست باشی و دوستم بداری   تا بتوانم جای همه را بگیرم و جای خودم را داشته باشم

بر من تهمت مزن که هنوز دیوار دلم نمناک است و درونش غوغا

از من  مخواه که در همه آشفته بازار این دهکده جهانی با تو باشم که نمیتوانم

این تنوع زدگی و رنگارنگی بر من خوشایند نیست و نمیتوانم در همه آن با تو همراه باشم

مرا به داغ شدن و داغ کردن تشویق مکن که همه ما به اندازه کافی داغ دیده ایم

نگاهت را نمیبینم تا صداقت را یاد بگیرم ولی صفای چشمانت  را حدس میزنم که چاره ای جز آن ندارم وقتی نمیبینم

نمیتوانم بگویم که آغوش تو را نمیخواهم که می خواهم و بر من هر چه بگویی حق است و میدانم که طبقه ای از جهنم از آن من است

کلمه دوستت دارم را بارها شنیده ای و خواهی شنید که میدانم دوست داشتنی هم هستی ولی این شعار را از من مخواه که من بر سینه تو یادگاری خواهم نوشت که

تو را دوست دارم

از عشقی سوزان نمی گویم که سالهاست ندیدم و مرا نادیده مگیر که دیده ام و داشته ام و چشیده ام

با من باش چون می خواهم با تو باشم

به دیوار سینه ام دست مزن

هستم

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 17 آذر1388ساعت توسط مهرداد| |

درخواست ازدواج را اول جنس نر ارائه میدهد .

البته ممکن است در این میان درگیریهایی هم بین جناحهای مختلف روی بدهد که طبیعی بوده و قوی تر پیروز خواهد شد و لازم به توضیح میباشد که  کشور هندوستان یک استثناست چون درآن دیار گاو خدایی میکند  

از بکار بردن کلماتی مثل دوستت دارم و قربانت بروم و بدون تو سقط میشم جدا خودداری کنید زیرا اخیرا  مشاهده شده تعدادی افراد سود جو برای تشویش اذهان عمومی قصد داشتند ازدواج دائم را به سخره بگیرند که نگرفتند

هیچوقت سعی نکنید خدایی نکرده و زبانم لال درخواست ازدواج دائم  رو همینجوری کتره ای مطرح کنید حتما با والدین در یک مراسم کاملا شرعی و قانونی پس از آنکه عروس خانم سینی چای را آوردند، درخواست را مطرح کنید و بدانید و آگاه باشید که فقط میتوانید یکبار و فقط یک بار به صورت عروس خانم نگاه کنید و تف بر شما اگر بخواهید نظری هم بر ساق پاها و انگشتان دست داشته باشید که خداوند بر همه چیز آگاه است

درخواست کننده میتواند مدت کوتاهی در مکانی نسبتا خلوت بطوریکه فقط چهار جفت چشم مراقب باشد با درخواست گیرنده صحبت کند البته در رابطه با مسائلی که دانستن آن بر هر فردی واجب   است و اگر کسان دیگری هم می دانند احتیاط واجب برآنست که خود را به نفهمی بزنند.

بر درخواست گیرنده واجب است افکاری مانندآنکه با لباس سفید برود و با لباس سفید برگردد را از ذهن پاک کند زیرا اخیرا دانشمندان بدان نتیجه رسیده اند که پوشیدن لباس بخصوص با رنگ سفید ضامن خوشبختی نیست و گاهی مشاهده شده است که بدون لباس هم خوشبختی حادث شده است.

مهریه را چه کسی داده است و چه کسی گرفته است ولی احتیاط در آنست که درخواست گیرنده به قصد گرفتن و نه به قصد قربت تعداد سکه را به تاریخ تولد طلب کند و بردرخواست کننده مستحب است برای حفظ شئونات اقتصادی از سالمندان واجد شرایط شروع کند که پختگان و سالخوردگان بهتر میباشند والبته خداوند با صابران است

درخواست گیرنده بداند و آگاه باشد که به کاربردن کلمات فرنگی مثل :

Divorce & open mind & freedom &love & kiss & touch اکیدا ممنوع میباشد

این کلمات ریشه بدی دارد و شما نمیدانید بدی چیست.

درخواست گیرنده متعهد میشود که پس از پیوند میمون و میمون و باز هم میمون ، روزانه بیش از چهار ساعت با دوستان و آشنایان و همکلاسی های قدیم و اقوام و فامیل و همکار اتاق بغل وبغل تو اتاق و دوست طبقه بالا و غریبه ها و ... چت نکند که شیطان گاهی در ظاهر رایانه بر عناصر سست ایمان ظاهر میشود

درخواست دهنده هم متعهد میشود که همسر خود را یکبار در هفته به سینما ببرد،لواشک بخرد رانی هلو بخرد ، دست او را درخیابان بگیرد ، بدور از چشم بد و بخیل او را در آغوش گیرد و ببوسد وگاهی در گوشش لالایی ننه من غریبم زمزمه کند  

درخواست دهنده متعهد میشود به تمامی صحبتهای مخاطب شرعی خویش درحالی که به چشمانش خیره میشود ، گوش فرا دهد و لبخند بزند و اگر سخنانش از نوع تهدید کننده و یا  دراماتیک بود فورا با پدافند غیر عامل با رمز عزیزم برای رفع عاجل فتنه اقدام کند

سعی کند مهربان و لطیف باشد ، احترام بگذارد و همه چیز بخرد همه چیز را بداند و سر وقت بدهد

 توقع سرویس رایگان نداشته باشد

 همه اموال منقول و غیر منقول را بنام درخواست گیرنده شرعی خویش کند و پس از ارائه همه خوبیهای روی کره زمین و کرات دیگر آسمانی اگر درخواست گیرنده کمی احساس خستگی نمود و از نداشتن تکیه گاه کسالت پیدا کرد او را آزاد بگذارد تا خستگی و بلا کاملا از او زدوده شود

بر درخواست دهنده واجب است تا در ملاقاتهای حضوری و غیر حضوری درخواست گیرنده با مامانش به هیچ عنوان دخالت نکرده بلکه همراه نیز باشد ولی او را به داشتن ملاقاتهای خصوصی تشویق نکند که فتنه از تنهایی خیزد و بس .

درخواست دهنده به هیچ عنوان چه شرعی چه غیر شرعی حق ندارد همراه بیمار را کنترل کند چه این همراه از جنس آدم باشد و چه از جنس موبایل

حق ندارد خطوط همراه اول ، همراه دوم ، همراه گمراه ، همراه همکار ، همراه با شارژ یا بدون شارژ و غیره را  مورد تحقیق و تفحص قرار دهد

حق ندارد پیامهای آف لاین و آن لاین و ایرلاین و غیره را کنترل نماید که خداوند خود بر همه چیز آگاه است

حق ندارد او را در پوشیدن  البسه  تشویق یا تعقیب یا ترقیب یا تهدید نماید که خودنمایی زاییده بشر است و خداوند زیبا نمایی را در نهاد درخواست گیرنده قرار داده است  و البته بهتر آنست که عورت پوشیده باشد و اگر هیچ پارچه ای  در دسترس نبود با برگ درخت انگور یا آناناس آنجاها را بپوشانید

بردرخواست گیرنده واجب است اعمال زیر را برای درخواست دهنده  انجام دهد و لاغیر :

استفاده از رژ لب براق ، حذف نیمی از ابرو و تغییر جهت دادن ناگهانی  ابرو در خلاف جهت عقربه های ساعت با تکنولوژی تاتو ، رعایت رژیم غذایی ، انجام هر نوع عمل جراحی بر روی هر نقطه از بدن با تکنولوژی نانو و ....

و بدانید و آگاه باشید که این اعمال را برای رقابت با دوستان و همسایگان و دخترکان سیاه چشم کوچه و بازار و نعوذبالله  برای اجناس نر انجام ندهید که خداوند بر همه چیز تواناست است

 

 

امضا اولی                                                                            امضا دومی

 

*لطفا اولی بعد از دومی امضا کند

نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت توسط مهرداد| |

چرا نمی فهمی

چرا نمی دانی

چرا نمیبینی

من تا آخر عمر به آغوشی گرم نیاز دارم

می خواهم تا آخرین صبح  زندگیم مرا در بر داشته باشی و با چشمانی باز چشمانم را با بوسه هایت بسته نگاه داری

خواسته ام هوس نیست

خواسته ام هوا نیست

درونم احساسش میکنم و میدانم غریزیست

توجه ات را می خواهم

به آن نیاز دارم ولی خیلی از وقت ها از گفتنش میترسم

غرور اجازه واگو کردنش را از من گرفته و روز به روز تنها تر میشوم

به هزار باید و نباید چنگ میزنم تا بفهمی که نگاهت را میخواهم

مرا ضعیف مپندار که خوب میدانی نیستم و نخواهم بود

با من حرف بزن نه انکه من شنونده خوبی هستم  که نیستم ولی اینگونه اجازه میدهی تا من حرف بزنم و من می خواهم با کسی حرف بزنم

نگاهم کن

با خشم یا شهوت

با عشق یا ترحم

ولی نگاهم کن که من این نگاه را می خواهم و دزدانه می بینم که مرا نمی بینی

نمیتوانم از رنگارنگ بودنم دست بردارم که رنگ ها را دوست دارم

من به بزک کردن خویش حتی  برای خویش هم نیاز دارم حتی در تنهایی

سرد میشوم

گرم میشوم

بیحال میشوم

سست میشوم

هزار درد ناشناخته شبانه روز بر تنم رشد میکند

و تو نمیدانی دست را بر کدام دردم بگذاری که تو دردم را نمیدانی

حرفهای عاشقانه ام را از میان ده ها  کتاب مینویسم و فریاد میزنم که من هم عاشقم

و تو نمی فهمی

درد تو از نشناختن من است و بی تقصیری

پدر نیز همینگونه بوده است وتو نیز هم

از کی مرا میشناسی؟  

از شب زفاف؟

آن شب من نیز گنگ بودم و گیج و بعد از آن نفهمیدی من کیستم

من نوجوان بودم و تو جوان

من کال بودم و تو نورسیده

فرصتی نشد با هم گپ بزنیم ....خانه کوچک بود و خجالت بزرگ

فاصله ام از تو کم بود و تو از من دور

فرصتی نبود جوانی کنیم و آتش درون را بنشانیم بلکه بشناسیم و چیزی برای آیندگان بگذاریم

هر چه عریان گفتم به هزار گناه متهم شدم

هر چه مستور گفتم تو نفهمیدی

هنوز هم نمیفهمی و نمی دانی که من برای محبت و توجه از هر کسی بر تو و از تو  سزاوار ترم

من هم انسانم

ساده و معمولی

با خواسته ای کوچک اما واجب و سترگ

مرا نمیبینی پس از این پس هر آنچه را دیدی به دل مگیر

ببین و برو

نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت توسط مهرداد| |
خیابان هایی پر از ایدئولوژی ....
رنگارنگ و هرجایی...
ریش و نیش و جیش همه در هم اسیر...
آب دهان سید پاک است و دوای مردمان هیز...
ذکر گویان بر تسبیح صد دانه با یکی اضافه...
خال بر لب و آرزوی بوسیدن  و صد البته دوستانه...
رنگ بر  موی و زنگ بر پیشانی ...
چشم در چشم و دست در خط میانی سینه...
قلب در تپش و آه از نهاد ...
پشت در نوسان و ذهن در خیال...
میدویم و میدویم تا سوار کره الاغی چموش شویم و بهره ای ببریم ولی افسوس زود پشیمان میشویم و تکیه گاهی می طلبیم سخت و گرم...
می جنگیم و نذر میکنیم دو نیمه از یک کله قند بالای سرمان به مالش افتد و وقتی افتاد میگوییم خاک بر سرمان شد..
میدویم و وام میگیریم و سواری میکنیم و بنزین آزاد میزنیم...
چقدر ما خوشبختیم...
تخت دونفره هر روز باریک تر و زیبا تر میشود رنگ اخرایی رنگ چوب دلنشین و زیبا مناسب اتاق خواب ولی بین دونفر هر روز پهن تر میشود
چنان میان سیخ و میخ و بیخ گیر افتاده ایم که گاه بناچار در خود فرو میرویم..
نوشتن جانم عزیزم قربونت برم از گفتن آن راحت تر شده...!!
چقدر کلاس ایروبیک منو سرحال میکنه ولی چرا کسی این رو نمیفهمه جز خودم..
چقدر ما خوشبختیم..
شکم گرسنه و آروغ فندقی ...
شب گرسنه می خوابیم و ظهر برای آنکه اشتهایمان باز شود پیاز میخوریم ...
برای سلامتی خود سیر میخوریم و صلوات میفرستیم و دیگران را مورد تفقد قرار میدهیم ...
بامدادان که چشم باز نمیشود ما دهانمان را برای خوردن چلو خورشت قیمه باز میکنیم و هی ثواب صواب سواب میبریم..
شکم نفخ میکند و آزارمان میدهد پس می خوابیم و عبادت میکنیم ....
چقدر ما خوشبختیم..
دوستی برای یک شب و خواستن برای یکساعت...
عشق و علاقه و علوفه با هم در بازار فراوان...
ناز و کرشمه و لواشک آلو با هم در سرای مطرب الدوله...
سوسک بهانه ای شد برای جیغ زدن و در آغوش ماندن...
دمپایی وسیله ای شد برای مردانگی...
نگاهت را از من برندار ولی گوش به صدای همراهت باشد شاید پیامکی در راه است و نوید میدهد که مخابرات هم به باد رفت ...
در مصرف انرژی صرفه جویی کن شاید این انرژی به پای سپیداری رود و غمی بنشاند...
آهای چقدر ما خوشبختیم..
در کوچه های این شهر پرسه بزن و دست در دست پلیس از خیابان رد شو که گواهینامه را همه دارند و راننده ناشی بسیار...
......
نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت توسط مهرداد| |

بوی کوچه های نمناک و یاد شوقی که با ترس همراه بود...

ذوقی مالامال از بی خبری ...

شادی ورق زدن کتاب نو...

یاد نوشتن اسمم روی همه جلد دفتر زندگی کوچکم..

می گویند معلم امسال خوش اخلاق نیست....

خدایا با جدول ضرب چکار کنم؟

با آسمان نگاه میکنم .... چقدر خاکستری..

چرا دلم گرفته؟!

چرا حیاط مدرسه اینقدر کوچک شده؟   نه خدایا من بزرگ شده ام .... پس چرا حسرت میخورم ؟

دوباره کودکی و کودکی و کودکی

مگر آرزو نداشتم روزی مثل بابا بزرگ باشم ؟

مگر انجام کارهای بابا آرزویم نبود؟

پس چرا حسرت میخورم؟

آخه یاد وقتی افتادم که بر میگشتم خونه... توی همه کوچه ها بوی همه جور غذایی بود.....

امروز دیکته بیست گرفته بودم....

تمام شادی دنیا مال من بود....

معلم هم لبخند زده بود...

روی همه برگهای خشک پا میگذاشتم و صدای اون رو دوست داشتم و الان هم دوست دارم ولی برگی برای من باقی نمانده ...

وقتی باران گرفت چتر نداشتم و دویدن زیر باران را هرگز از یاد نخواهم برد ...

چرا وقتی درختان به استقبال خواب میروند من باید  چیزی رو از نو شروع کنم...

چرا اینقدر رنگ زیبا برای درختان و من یکرنگ ...

چرا از روز تعطیل بیزار شدم؟  مگر همه هفته به امید امروز نبودم؟

ای وای... یادم رفت دیگر بزرگ شده ام

ای کاش فردایی بتوانم کمی بچگی کنم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت توسط مهرداد| |
نامه ای برای تو مینویسم شاید روزی پستچی محل گذرش بر خانه ما افتاد...
با نگاهت بارها و بارها پرسیدی که چرا نگاهم نمیکنی؟
چرا من را نمیبینی وقتی ده بار از جلوی چشمانت رد میشوم؟
آیا من نیستم؟ یا هستم ولی نه انگونه که تو می خواهی؟
چشمانم گرسنه نیست بر اندامت ... زبانم به خواهش نیست ....
تو چی ؟
از خودت پرسیدی واقعا چه می خواهی؟ حتی یک بار به خودت رجوع کرده ای تا ببینی از زندگی چه می خواهی؟
همه چیز را خواستن از یک نفر شیوه ای رندانه است ...
همه داشته های دیگران را دیدن و خواستن شیوه ای زنانه است؟
من همه پاسخ دنیا نیستم...
خود نیز از خواسته لبریزم و تو نمیبینی...
...
آیا با کلام مهربان و رفتار محبت آمیز ، تو آرام میگیری؟
پس چرا هیچکس آرام نیست؟
آرامش کجاست ؟
 آیا همه نامهربان شده اند؟ یا  رفتار بعد از محبت  تقلبی شده؟!
اصلا بعد از محبت و توجه چه می خواهی؟
...
پول؟
اگر نبود چه؟ دوباره من نامهربان خواهم شد؟
اگر بود چه؟
دوباره چاشنی دیگری لازم است ؟
...
مطیع بودن و فرمانبرداری را می خواهی؟
اگر شدم چه؟
به  قدرت نمایی دیگران غبطه نمی خوری؟
....
کبریت بی خطر شدنم را دوست داری ؟
اگر شدم چه؟
 وسوسه آتش زدن آزارت نمیدهد؟
....
چه می خواهی ؟
هر روز با خودت تکرار کن که چه می خواهی ؟
بعد از همه آنها دیگر چه میخواهی؟
پایان کجاست؟
باز هم حرف دارم ولی وقتی میگویم که بدانم انتهای این خواسته ها کجاست ؟!
......

نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت توسط مهرداد| |

نمی توانی تصور کنی که چه زجری می کشم وقتی نمی توانم همه زیبایی ام را به تو نشان دهم

من از یک طاووس نیز کمترم که برای خود نمایی هر از گاهی پرهای زیبای خویش را باز میکند و خرامان راه میرود و دیگر کسی به پاهای زشت آن توجهی ندارد

...

فقط میتوانی صورتم را ببینی که اگر زیبا نبا شد در چشمت نمی مانم

فقط میتوانی صدایم را بشنوی که اگر زیبا نباشد میلی به گوش کردن نشان نمیدهی

همه توازن و تقارن خلقتم را در مستوره ای از زیبا ترین پارچه ها میبینی و چشم بر نمیداری ولی می دانم بدون پوشش خسته کننده میشوم و تو این را نمیدانی و من چشمان تو را به دنبال خود میکشم  به هر جایی که اراده کنم و تو بی اراده میشوی و خود نمیدانی

نمیدانی چه زجری میکشم وقتی با عطری ارزان قیمت خوشبو میشوم و تو عطسه میکنی

........

اما من فقط زجر نمیکشم

گاهی هم تو را زجر میدهم

میدانم وقتی مرا  با قد یک متر و پنجاه سانت پشت فرمان اتومبیل میبینی چه حالی میشوی چون تو مرا نمیبینی فقط عینک دودی بزرگی میبینی که از بالای فرمان پیداست و گاهی هراسان میشوی که آیا عینک رانندگی میکند ؟! و وقتی دودستم را روبروی عینکم میبینی آسوده میشوی که من انجا هستم و تو زجر میکشی و من لبخند میزنم.

سر و گوش و گردنم را نمیبینی

دماغم را با چسب پوشانده ام

دندانم را نمیبینی چون لبخند نمیزنم

چشمانم را نمیبینی چون نگاهت نمیکنم

موهای کم پشت مرا نمیبینی که با چه مصیبتی گره زده ام و بسته ام

تو میتوانی پشت پوشش نازک خطوطی را ببینی که میتواند قدرت تخیل تو را افزون کند و تو میبینی که بعد از چند سال داوینچی زمان خویش شده ای

تو نمیتوانی تصور کنی که من از هیچ رژیم غذایی تبعیت نمیکنم  و هر آنچه را دلم بخواهد میخورم و همه سایز دنیا را در خود جمع میکنم و تو نمیتوانی ببینی و حسادت میکنی

وقتی برای دوازده ساعت کار صدو بیست هزار تومان دست مزد میگیرم و کار را از تو می قاپم تو زجر میکشی و خانه نشین می گردی و من نگاهت میکنم  و ...

وقتی کج و معوج بچه ای بر بغل و کیسه ای در دست به دنبالم روان میشوی و حس نوکری را در چشمت میبینم  خوشحال میشوم و تو نمیدانم چی می کشی؟!

.......

همچنان نگاهم میکنی بلکه چیز بیشتری ببینی ولی افسوس که تو همیشه خیط می شوی و من لذت میبرم

و شب هنگام هر دوی ما در حسرت ندیده ها زجر میکشیم

مدتهاست به خودم نگاه نکرده ام

تو نیز نگاه نکن....

 

نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت توسط مهرداد| |

چگونه میشود خندید وقتی می دانیم ...

چگونه هر چیز مضحک و بی معنی را داغ میکنیم و نام آنرا سرگرمی می گذا ریم...

وقتی می دانیم و میبینیم..

باز هم ؟

چگونه چنین پوچ و بی روح و بی هدف  با هر طنزی لینک میشویم و ذوق زده از یک کشف تازه...

چگونه خود را به کوچه ای بنام علی چپ می زنیم  وقتی  آدرس را اشتباه آمده ایم..

هنوز روزی ده ها پیامک مزین به ده ها کلمه با ده ها معنی؟!!!!

تا کجا؟

تا کی ؟

نباید گاهی به کمی دورتر هم نگاه کنیم..؟

کسانی که بودند و اکنون نیستند و ما می خندیم و بهانه بالاخره زندگی کردن را همیشه جلوی چشم داریم..

  گاهی با کلمات بیجان ،  خودمان را بر ذهن دیگران تحمیل میکنیم که ما نیز هستیم و در این هوای آلوده به تزویر و ریا همچنان نفس میکشیم و نقشی از زنده ها را بر روی این فرش خونین بازی میکنیم .

نیازی نیست که بگوییم ما هم خوبیم چون این جمله بارها و بارها در طی روز و شب شنیده میشود بدون آنکه راستی و ناراستی آن توسط شنونده پیگیری گردد و هیچگاه نپرسیدیم واقعا شما ها خوبید..؟!

واقعا ما خوبیم ؟!

نه نیستیم ..

واقعا خوب نیستیم ولی روز را برای گرفتن کمی خوبی به شب و شب را با تمام بد نبودن های روز به صبح میرسانیم.

از بودن شما خوشحال میشویم و از نبودن شما غمگین نخواهیم شد و این رسم خوبی در این خاک است.

میبینید ما چقدر خوبیم !

خوبی ما آنقدر رشد کرده است و ریشه دوانیده که گاهی فراموش میکنیم بد بودن نیازی به بد خواستن نیست و گاهی بد میشویم .

واقعا ما بدیم ؟!

نه..

واقعا بد نیستیم ولی روز را با وسوسه بد بودن به شب میرسانیم و شب مهم نیست که چگونه به صبح میرسد زیرا با گردش زمین میرسد چه بخواهیم و چه نخواهیم

..........

واقعا.....هستیم؟!

آری

هستیم و می مانیم و زود فراموش میکنیم  

بار ها و بارها می گردیم و می چرخیم و بدنبال از ما بهتران هستیم و می مانیم.

به این نوع بودن عادت کرده ایم و بارها گفته اند که دوستی نیزاینگونه است به آن نیز عادت میکنیم.

و در آخر دنیای ما

یک چیز می ماند و آن خر بودن و خر شدن است که هیچ حدی برآن وجود ندارد

م

 

 

نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388ساعت توسط مهرداد| |
جنس این روزها و شبها اینگونه اند

هیچ مجالی برای هیچ کلمه ای نیست

دوست داری فقط نگاه کنی آنهم با چشمی خیس بدون پلک زدن

همان حسی را داری که نجات غریق کنار دریا دارد

حس مادر بزرگ که سالهاست روی از نامحرم پوشانده حال ناگهان چادر از سر او کشیده اند و میگویند موی سپید خود را پشت پنجره شانه کن ...

حس پدر را که حتی نمیتواند کوچکترین آرزوی کودکش را برآورده کند

حس مادری که بزرگترین تفریح زندگی او رفتن به مراسم روضه خوانی بوده است

حس جوانی که پدر بعد از زخم زدن بر پیکره غرورش از دست پخت مادرش تعریف کرده است و بس

حس دختری نه نوجوان و نه جوان که هیچ شبی را بی تشویش به صبح نرسانده

بر سر راننده محترم  تاکسی فریاد زدیم که هی مسافرکش کمی ارزان تر

برسر رفتگر محترم محله فریاد زدیم ماهیانه برای چی؟ من هم مثل تو

بر سر همسر فریاد زدیم ..

بر سر بچه فریاد زدیم...

بوق زدیم و بوق زدیم..راننده ماشین جلویی را ترساندیم و ما پیروز شدیم و جلو زدیم

جنس مخالف را تحقیر کردیم و با تمام قوا تعریف کردیم

هی حرف زدیم و حرف زدیم تا کتاب فروشی محل تعطیل شد

لباس سبز پوشیدیم و حرفهای سبز زدیم و طلای زرد بوسیدیم و هی رستگار شدیم

آنقدر بر سجاده نشستیم و دعا کردیم و دعا خواندیم تا همگی تندرست شدیم

آنقدر خدا را در خانه اش زیارت کردیم تا منزل را عوض کرد و به نقطه ای نامعلوم کوچ نمود

هی کلمات فرنگی گفتیم و ادای روشنفکری در آوردیم و هی با سواد شدیم و هی مدرک گرفتیم تا جایی که دیگر هیچ نکته نامکشوف برایمان باقی نماند که نسل آینده سرگرم باشند

هی حرف سیاسی زدیم و هی سیاسی شدیم و هی سیاست را به سخره گرفتیم تا جایی که فراموش کردیم جای زباله ها در سطل زباله است و نه در کنار درخت روبروی خانه

آنقدر در مسایل بزرگ حل  شدیم که کوچکی حیاط خانه پدری را از یاد بردیم

آنقدر وسایل رفاهی برای منزل تهیه کردیم که کارتن خوابها همگی صاحب خانه و رختخواب گرم شدند

آنقدر در یادگیری زبان فرنگی متبحر شدیم تا توالت خانه نیز فرنگی شد

آنقدر میان خطوط راندیم و راندیم تا همه زندگی  خط خطی شد

آنقدر به زیارت مکانهای مقدس صعب العبور رفتیم که دیدیم و فهمیدیم صاحب آن جان خود را در بالای این سفر گذاشته و ما بی خبر بودیم

آری

اینروز و شبها نیز بگذرد و ...

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت توسط مهرداد| |

میتوانم همه هستی کوچک خود را به تو ارزانی دهم اگر بدانم که مرا میبینی....

می توانم تو را دوست بدارم اگر به بازی یک طرفه دوستی دعوتم نکنی..

میتوانم با تو باشم اگر چشم از من ندزدی ...

میتوانم با تو بگویم و تورا با همه جان بشنوم اگر غرورم را جدی بگیری..

میتوانم لبخند بزنم اگر بدانم برای چه آمده ام...

میتوانم پیش تو گریه کنم اگر بدانم بازیچه نیستم...

میتوانم خوب باشم اگر به حرفم گوش دهی..

میتوانم تکیه کنم اگر اعتماد کنی...

میتوانم همه فاصله را حفظ کنم اگر مرا با تردید گذشته خود قیاس نکنی..

میتوانم توجه کنم اگر مرا کور نپنداری..

میتوانم بفهمم اگر مرا بشناسی...

میتوانم.......................

نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت توسط مهرداد| |

مرا نگاه کن ...

به من توجه کن و به حرفم گوش کن...

مرا دوست بدار و در این راه سعی کن...

هوس من با تو یکی نیست پس نگاهت را بر من خیره نگردان تا اگر روزی این نگاه نبود مجبور نباشم برای نگاهت دام افکنم.

تمام وجودم پشت در کوچکی است  درست میان سینه ام ... در بزن ولی فرار مکن.... بمان و صبر کن... باز هم بر در بکوب ولی فریاد نکن...صبور باش .

از پشت این در کوچک با من حرف بزن به ملایمت و مهربانی...

گاهی حوصله خود را نیز ندارم ... این را بفهم ... آنقدر دور نشو که نتوانم ببینمت.

وسوسه انگیزم .... ولی همه وجودم این نیست.... این وسوسه ، بزرگ جلوه میدهد مرا ولی بسیار کوچک است و بی مقدار و جزیی از من است و نه همه من.

به حرفهایم توجه کن که جزیی از من است و من با تو میگویم که باید بگویم و سکوتم از مرگ هولناک ترخواهد بود.

به دانایی و فراست به بسترم پای بگذار یا مرا به همه مهربانی به بسترت دعوت کن که گاه از خواب نیز میترسم.

مرا نگاه کن...

مرا با همه فرشتگان مقایسه مکن که  من نیز گاه شیطان میشوم.

مرا دوست داشته باش نه انگونه که نگاهم میکنی....

مرا بخوان نه انگونه که عذابم دهی...

........ و و و

نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت توسط مهرداد| |
مدتها بود به چهره مادر دقیق نگاه نکرده بودم چقدر رنگ پریده و بیمار به نظر می آمد غم سالها سرکوب در نگاهش موج میزد نگرانی از همه چیز در همه حال.

وقتی نگاهش به جایی خیره میماند به سالهای دور سفر میکرد که برای داشتن تنها حقوق ساده زنانه خویش میبایست التماس میکرد و گاهی هم خشونت پدر را تحمل میکرد اما از همه ناگوار تر تحمل کم محلی و بی توجهی بود که تکیده اش کرده بود

برای داشتن کمی توجه همانطور که او دوست داشت میبایست شبهایی را تا دیر وقت مویه کند و دست پس بگیرد میبایست مدتها رانده میشد

مادر از برای اینهمه سرکوب و تفاوت هرگز با فرزندان خویش نیز ارتباط صحیح برقرار نکرده بود همانگونه که با او نیز ارتباطی برقرار نشده بود..گویی قرار است نسل به نسل صفتی اکتسابی را انتقال دهند بلکه روزی در در همه سلول ها رخنه کند و موروثی شود

شاید

هیچ گاه درست به اطرافش نگاه نکرده بود. یعنی واقعا نتوانسته بود؟

دختری بسیار جوان با عشقی هوایی و جسمی سربه هوا زندگی را شروع کرده بود و تا اینجا خویش را کشیده بود و همچنان میکشید

نمیدانم که ایا نمیتوانست بهتر از زندگی کند ؟!

نبودن پشتوانه خوب و مهربان ، نبودن راهنمایی دلسوز و عاقل!

نمیدانم

فقط دلم را چنگ میزنند

عذاب میکشم وقتی دلتنگ نمیشوم

عذاب میکشم وقتی تفاوت دیروز و امروز را میبینم

آیا این تغییر ناگهانی و بدون اندیشه مادران امروز را به بهشت میبرد؟!

مادر دیروز کجا میرود؟ مگر تابحال در جهنم دست و پا نزده ؟!

 برای بهشت رفتن پیر و فرسوده است اکنون نیز منتطر بهشت مانده است

بهشت زیر پای اوست؟!

اگر غفلت کرده باشد چی؟

اگر با اعمال خود نسلی را سوزانده باشد چی؟

زحمت فرزند را کشیده؟ میدانم

مگر غیر از وظیفه کاری انجام داده است؟!

مادرانی که فراوان مهربانی میکنند برای انکه همیشه در راس قدرت باشند چی؟جای آنان کجاست؟

مادرانی که همیشه میخواهند در همیشه فرزند باقی بمانند چی؟

یا مادر را به من نشان دهید یا جای بهشت و جهنم را

 

 

نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت توسط مهرداد| |

زنده باد تساوی

 مابه مردها گفتیم: می خواهیم مثل شما باشیم.

مردها گفتند: حالا كه این قدر اصرار می كنید، قبول !

و ما نفهمیدیم چه شد كه مردها ناگهان این قدر مهربان شدند.

وقتی به خودآمدیم، عین آن ها شده بودیم.

كیف چرمی یا سامسونت داشتیم و اوراقی كه باید به آنها رسیدگی می كردیم

و دسته چك و حساب كتاب هایی كه مهم بودند..

با رئیس دعوایمان می شدو اخم و تَخم اش را می آوردیم خانه سر بچه ها خالی می كردیم.

ماشین ما هم خراب می شد، قسط وام های ما هم دیر می شد..

دیگر ما هم با آنها مو نمی زدیم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند

و به ما خوشبختی های بی پایان یك  مرد را بخشیده بودند.

همةكارهایمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خدای من!

سلاح نفیس اجدادی كه نسل به نسل به ما رسیده بود،

در جیب هایمان نبود. شمشیر دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره ای؟ چاقوی غلاف فلزی؟

نه! ما پنبه ای كه با آن سر مردها را  می بریدیم، گم كرده بودیم..

همان ارثیه ای كه هر مادری به دخترش می داد و خیالش جمع بود تا این هست،

سر مردش سوار است.

آن گلولة الیافی لطیفی كه قدیمی ها  به اش می گفتند عشق،

یك جایی توی راه ازدستمان افتاده بود.

یا اگر به تئوری توطئه  معتقد باشیم، مردها با سیاست درهای باز نابودش كرده بودند.

حالا ما و مردها روبه روی هم بودیم.

در دوئلی ناجوانمردانه. ومهارتی كه با آن مردهای تنومند را به زانو  درمی آوردیم،

در عضله های روحمان جاری نبود.
سال ها بود ناجوانمردانه شان می شد. چشم نداشتند ببینند

فقط ما می توانیم با ذوقی كودكانه به چیزهای كوچك عشق بورزیم.

فقط و فقط ما بودیم كه بلد بودیم در معامله ای كه پایاپای نبود، شركت كنیم.

می توانستیم بدهیم و نگیریم. ببخشیم و از خودِ بخشیدن  كیف كنیم.

بی حساب و كتاب دوست بداریم.

در هستی، عناصر ریزی بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمی دیدند و ما می دیدیم..

زنانگی فقط مهارت آراستن و فریفتن نبود و آن قدیم ها بعضی از ما این را می دانستیم.

مادربزرگ من زیبایی زن بودن را می دانست.

وقتی زنی از شوهرش از بی ملاحظگی ها و درشتی های شوهرش شكایت داشت و

هق هق گریه می كرد، مادر بزرگ خیلی آرام می گفت: مرد است دیگر،

از مرد بودن مثل عیبی حرف می زد كه قابل برطرف شدن نیست.


مادربزرگ می دانست مردها از بخشی از حقایق هستی محروم اند.

لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطیف است.

مادربزرگ می گفت كار زن ها با خدا آسونه.

مردها از راه سخت باید بروند. راه میان بری بود كه زن ها آدرسش را داشتند

و یك راست می رفت نزدیك خدا.

شاید این آدرس را هم همراه سلاح قدیمی مان گم كردیم.

به هر حال، ما الان اینجاییم و داریم از خوشبختی خفه می شویم.

رئیس شركت به مان بن فروشگاه سپه داده و ما خیلی احساس شخصیت می كنیم.

ده تا نایلون پر از روغن و شامپو و وایتكس و شیشه شور و كنسرو و رب و ماكارونی خریده ایم

و داریم به زحمت نایلون ها را می بریم و با بقیة همكارهای شركت كه آن ها هم بن داشته اند

و خوشبختی، داریم غیبت رئیس كارگزینی را می كنیم و ادای منشی قسمت بایگانی را درمی آوریم

و بلندبلند می خندیم و بارهایمان را می كشیم سمت خانه.

چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه می شست و می پخت.

حیف كه زنده نماند ببیند ما به چه آزادی شیرینی دست یافتیم. ما چقدر رشد كردیم.

افتخارآمیز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستیم هم ترشی می اندازیم.

مهندس معدن هستیم و مربای انجیرمان هم حرف ندارد.

هورا ما هر روز تواناتر می شویم. مردها  مهارت جمع بستن ما را خیلی تجلیل می كنند.

ما می توانیم همه كار را با همه كار انجام دهیم.

وقتی مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ایستاده توی اتوبوس حفظ كنند،

ما با یك دست دست بچه را می گیریم با دست دیگر خریدها را، گوشی موبایل بین گردن و  شانه،

كارهای اداره را راست و ریس می كنیم. افتخارآمیز است.

دستاورد بزرگی است این كه مثل هم شده ایم. فقط معلوم نیست به چه دلیل گنگی،

یكی مان شب توی رختخواب راحت می خوابد و آن یكی مدام غلت می زند،

چون دست و پاهایش درد می كنند. چون صورت اشك آلود بچه ای می آید پیش چشمش.

بچه تا ساعت پنج مانده توی مهد كودكهمه رفته اند،

سرایدار مجبور شده بعد از رفتن مربی ها او را ببرد پیش بچه های خودش.

نیمة گمشده شب ها خواب ندارد. می افتد به جان زن. مرد اما راحت است،خودش است.

نیمة دیگری ندارد. زن گیج و خسته تا صبح بین كسی كه شده و كسی كه بود، دست و پا می زند..

مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من كجا می توانست شكوه این پیروزی مدرن را درك كند؟

ما به همة حق و حقوقمان رسیده ایم.

نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388ساعت توسط مهرداد| |

به زیان ساده مرا دوست داشته باش

به زبان چند شاخه گل در آستانه در

 به زبان یک لبخند کوچک در زیر سقف خانه ات 

به زبانی خوشمزه سر میز شام

با نوازشی ملایم در شبی گرم

با آغوشی نیازمند بدون نشخوار کلام

با تعریفی کوچک از زحماتم که همیشه هیچ پنداشتی

با نگاهی شیطنت آمیز که بدانم هنوز هستم

با اخمی جذاب که بدانم هنوز در تو وجود دارم

توجهی از تو میخواهم که رایگان باشد ، تا بیرون آنرا گدایی نکنم  ، خریدار نباشم.

برای سروری من لحظه ای درنگ کن که به آن هم بسنده میکنم.

مثل همان روزهای اول به هوسهایم پاسخ بگو که همچنان میسوزم ولی از گفتنش شرم دارم.

حسادتهای کودکانه را میخواهم که بدانم هنوز مرا میبینی.

با من حرف بزن که در سکوت هیچ نیافتم و همه چیزم را از دست دادم.

با طعنه های بچه گانه و شوخ مزه گیهای کودکانه تو را می خواهم ، ای کاش می فهمیدی..

با زبان خودم مرا دوست بدار ... مرا آرام مگذار که در تنهایی می میرم.

 


نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت توسط مهرداد| |

از بچگی هر کی منو میدید می گفت وای چه دختر بانمکی ماشالله خدا حفظش کنه ..منم تو عالم بچگی خودم رو لوس میکردم و فکر میکردم واقعا با نمکم..کفشهای پاشنه بلند مامان رو میپوشیدم و گاهی یواشکی رژلب میمالیدم و مثلا خوشگل میشدم..هی دوست داشتم خود نمایی کنم و هی بانمک تر بشم ..گاهی با هم سن و سالانم خاله بازی و مامان بازی میکردیم و من میشدم مامان و پسر همسایه بابا و دوستم خاله خیلی لذت بخش بود..همه چی راحت بود و به تمام معنی بازی بود و شیرین و دوست داشتنی...

یواش یواش که بزرگتر شدم و بزور جشن تکلیف برام گرفتن و گفتن نباید تو خاله بازی شوهر داشته باشیاااااا نبینیم با پسر همسایه هی حرف بزنی و بری تو اتاق در رو ببندیااا ..

یواش یواش پسر همسایه شد غول بی شاخ ودم...

بهم گفتن دختر باید نجیب باشه و خانوم تا بتونه شوهر کنه و با افتخار همسر داری رو یاد بگیره..

منم خودم رو آماده میکردم برای شوهر کردن و همینجوری که درس میخوندم و گنده میشدم بفکر شوهر هم بودم..

دلم میخواست با لباس سفید برم خونه شوهر و با کفن بیام بیرون ..

آرایش نمیکردم تا یک وقت خدای نکرده نگن فلانی دختر بدی شده..!!

یواش یواش عرضم از طولم بیشتر شد چون همش زیر چادر چاقچور بودم و کسی نمیدید چه لعبتی مستور مونده..!

سیبیل و میان ابرو هم که نگوو پاچه بز پیشش لنگ مینداخت...

گذشت و گذشت و از شوهر خبری نشد..

چشمتون روز بد نبینه افتادم به کابوس دیدن و خواب امام و بهشت رو دیدن که من بنده محبوب خداوندم و اون دنیا همینجوری پسرهای قد و نیم قد برای منه مومنه صف کشیدن و برای ازدواج با من له له میزنند و ......

حمام که میرفتم سه دفعه غسل و یکساعت کیسه میکشیدم و هی تطهیر میشدم و هی پوست مینداختم...

خلاصه دیدیم فایده نداره...

ما هی به خدا نزدیک تر میشدیم و در رویای نزدیکی با خدا شبها تا صبح غلط میزدیم..

راه میرفتم و برای اینکه خنک بشم همش میگفتم مردشور هر چی مرده ببره...حالم از هر چی مرده بهم میخوره..واه واه مرده شور شوهر رو ببره...

خلاصه نفهمیدیم بالاخره ما ترشیده شدیم یا نه ...

ای کاش اونوقتها اینترنت بود ..ای کاش اونوقتها می تونستم وارد اجتماع بشم و قاطی مردها کار کنم و هی شعار فمینیستی بدم و هی رابطه برقرار کنم و هی لاس بزنم و هی چیزهای بیشتری یاد بگیرم..

حیف که از ما گذشت ولی تورو خدا شما مثل من نباشید... خجالت نکشید..تورو خدا پای بند نجابت نباشید...هر کاری دوست دارید بکنید...هی اطلاعاتتون رو زیاد کنید..به فکر لباس سفید عروس و کفن سه تیکه نباشید..

به فکر غول بی شاخ و دم بالای سرتون هم نباشید...دنبال غولهای خوشگل و جور واجور بگردین و باهاشون خاله بازی کنید...

یادتون نره با دخترهای خوشگل دور و برتون رقابت کنید... دماغتون رو حتما عمل کنید..پروتز و سیلیکون یادتون نره...آمپول بوتاکس معجزه میکنه...گور پدر اقایون، شما برای خودتون این کارهارو میکنید...

دنبال تطهیر هم نباشید چون شما ذاتا پاک هستید..

اصلا یادتون نره این مردهای پدر سوخته می خوان شما رو استثمار کنن..

بفکر پول و این حرف ها هم نباشید..پول چرک کف دسته..

مواظب خودتون هم باشید

لبخند

نوشته شده در چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت توسط مهرداد| |