تبليغاتX
داده خورشید

داده خورشید

بودن/خواستن/شدن/ماندن

بوی کوچه های نمناک و یاد شوقی که با ترس همراه بود...

ذوقی مالامال از بی خبری ...

شادی ورق زدن کتاب نو...

یاد نوشتن اسمم روی همه جلد دفتر زندگی کوچکم..

می گویند معلم امسال خوش اخلاق نیست....

خدایا با جدول ضرب چکار کنم؟

با آسمان نگاه میکنم .... چقدر خاکستری..

چرا دلم گرفته؟!

چرا حیاط مدرسه اینقدر کوچک شده؟   نه خدایا من بزرگ شده ام .... پس چرا حسرت میخورم ؟

دوباره کودکی و کودکی و کودکی

مگر آرزو نداشتم روزی مثل بابا بزرگ باشم ؟

مگر انجام کارهای بابا آرزویم نبود؟

پس چرا حسرت میخورم؟

آخه یاد وقتی افتادم که بر میگشتم خونه... توی همه کوچه ها بوی همه جور غذایی بود.....

امروز دیکته بیست گرفته بودم....

تمام شادی دنیا مال من بود....

معلم هم لبخند زده بود...

روی همه برگهای خشک پا میگذاشتم و صدای اون رو دوست داشتم و الان هم دوست دارم ولی برگی برای من باقی نمانده ...

وقتی باران گرفت چتر نداشتم و دویدن زیر باران را هرگز از یاد نخواهم برد ...

چرا وقتی درختان به استقبال خواب میروند من باید  چیزی رو از نو شروع کنم...

چرا اینقدر رنگ زیبا برای درختان و من یکرنگ ...

چرا از روز تعطیل بیزار شدم؟  مگر همه هفته به امید امروز نبودم؟

ای وای... یادم رفت دیگر بزرگ شده ام

ای کاش فردایی بتوانم کمی بچگی کنم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 8:2  توسط مهرداد  | 

نامه ای برای تو مینویسم شاید روزی پستچی محل گذرش بر خانه ما افتاد...
با نگاهت بارها و بارها پرسیدی که چرا نگاهم نمیکنی؟
چرا من را نمیبینی وقتی ده بار از جلوی چشمانت رد میشوم؟
آیا من نیستم؟ یا هستم ولی نه انگونه که تو می خواهی؟
چشمانم گرسنه نیست بر اندامت ... زبانم به خواهش نیست ....
تو چی ؟
از خودت پرسیدی واقعا چه می خواهی؟ حتی یک بار به خودت رجوع کرده ای تا ببینی از زندگی چه می خواهی؟
همه چیز را خواستن از یک نفر شیوه ای رندانه است ...
همه داشته های دیگران را دیدن و خواستن شیوه ای زنانه است؟
من همه پاسخ دنیا نیستم...
خود نیز از خواسته لبریزم و تو نمیبینی...
...
آیا با کلام مهربان و رفتار محبت آمیز ، تو آرام میگیری؟
پس چرا هیچکس آرام نیست؟
آرامش کجاست ؟
 آیا همه نامهربان شده اند؟ یا  رفتار بعد از محبت  تقلبی شده؟!
اصلا بعد از محبت و توجه چه می خواهی؟
...
پول؟
اگر نبود چه؟ دوباره من نامهربان خواهم شد؟
اگر بود چه؟
دوباره چاشنی دیگری لازم است ؟
...
مطیع بودن و فرمانبرداری را می خواهی؟
اگر شدم چه؟
به  قدرت نمایی دیگران غبطه نمی خوری؟
....
کبریت بی خطر شدنم را دوست داری ؟
اگر شدم چه؟
 وسوسه آتش زدن آزارت نمیدهد؟
....
چه می خواهی ؟
هر روز با خودت تکرار کن که چه می خواهی ؟
بعد از همه آنها دیگر چه میخواهی؟
پایان کجاست؟
باز هم حرف دارم ولی وقتی میگویم که بدانم انتهای این خواسته ها کجاست ؟!
......

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 22:57  توسط مهرداد  | 

نمی توانی تصور کنی که چه زجری می کشم وقتی نمی توانم همه زیبایی ام را به تو نشان دهم

من از یک طاووس نیز کمترم که برای خود نمایی هر از گاهی پرهای زیبای خویش را باز میکند و خرامان راه میرود و دیگر کسی به پاهای زشت آن توجهی ندارد

...

فقط میتوانی صورتم را ببینی که اگر زیبا نبا شد در چشمت نمی مانم

فقط میتوانی صدایم را بشنوی که اگر زیبا نباشد میلی به گوش کردن نشان نمیدهی

همه توازن و تقارن خلقتم را در مستوره ای از زیبا ترین پارچه ها میبینی و چشم بر نمیداری ولی می دانم بدون پوشش خسته کننده میشوم و تو این را نمیدانی و من چشمان تو را به دنبال خود میکشم  به هر جایی که اراده کنم و تو بی اراده میشوی و خود نمیدانی

نمیدانی چه زجری میکشم وقتی با عطری ارزان قیمت خوشبو میشوم و تو عطسه میکنی

........

اما من فقط زجر نمیکشم

گاهی هم تو را زجر میدهم

میدانم وقتی مرا  با قد یک متر و پنجاه سانت پشت فرمان اتومبیل میبینی چه حالی میشوی چون تو مرا نمیبینی فقط عینک دودی بزرگی میبینی که از بالای فرمان پیداست و گاهی هراسان میشوی که آیا عینک رانندگی میکند ؟! و وقتی دودستم را روبروی عینکم میبینی آسوده میشوی که من انجا هستم و تو زجر میکشی و من لبخند میزنم.

سر و گوش و گردنم را نمیبینی

دماغم را با چسب پوشانده ام

دندانم را نمیبینی چون لبخند نمیزنم

چشمانم را نمیبینی چون نگاهت نمیکنم

موهای کم پشت مرا نمیبینی که با چه مصیبتی گره زده ام و بسته ام

تو میتوانی پشت پوشش نازک خطوطی را ببینی که میتواند قدرت تخیل تو را افزون کند و تو میبینی که بعد از چند سال داوینچی زمان خویش شده ای

تو نمیتوانی تصور کنی که من از هیچ رژیم غذایی تبعیت نمیکنم  و هر آنچه را دلم بخواهد میخورم و همه سایز دنیا را در خود جمع میکنم و تو نمیتوانی ببینی و حسادت میکنی

وقتی برای دوازده ساعت کار صدو بیست هزار تومان دست مزد میگیرم و کار را از تو می قاپم تو زجر میکشی و خانه نشین می گردی و من نگاهت میکنم  و ...

وقتی کج و معوج بچه ای بر بغل و کیسه ای در دست به دنبالم روان میشوی و حس نوکری را در چشمت میبینم  خوشحال میشوم و تو نمیدانم چی می کشی؟!

.......

همچنان نگاهم میکنی بلکه چیز بیشتری ببینی ولی افسوس که تو همیشه خیط می شوی و من لذت میبرم

و شب هنگام هر دوی ما در حسرت ندیده ها زجر میکشیم

مدتهاست به خودم نگاه نکرده ام

تو نیز نگاه نکن....

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 16:30  توسط مهرداد  | 

چگونه میشود خندید وقتی می دانیم ...

چگونه هر چیز مضحک و بی معنی را داغ میکنیم و نام آنرا سرگرمی می گذا ریم...

وقتی می دانیم و میبینیم..

باز هم ؟

چگونه چنین پوچ و بی روح و بی هدف  با هر طنزی لینک میشویم و ذوق زده از یک کشف تازه...

چگونه خود را به کوچه ای بنام علی چپ می زنیم  وقتی  آدرس را اشتباه آمده ایم..

هنوز روزی ده ها پیامک مزین به ده ها کلمه با ده ها معنی؟!!!!

تا کجا؟

تا کی ؟

نباید گاهی به کمی دورتر هم نگاه کنیم..؟

کسانی که بودند و اکنون نیستند و ما می خندیم و بهانه بالاخره زندگی کردن را همیشه جلوی چشم داریم..

  گاهی با کلمات بیجان ،  خودمان را بر ذهن دیگران تحمیل میکنیم که ما نیز هستیم و در این هوای آلوده به تزویر و ریا همچنان نفس میکشیم و نقشی از زنده ها را بر روی این فرش خونین بازی میکنیم .

نیازی نیست که بگوییم ما هم خوبیم چون این جمله بارها و بارها در طی روز و شب شنیده میشود بدون آنکه راستی و ناراستی آن توسط شنونده پیگیری گردد و هیچگاه نپرسیدیم واقعا شما ها خوبید..؟!

واقعا ما خوبیم ؟!

نه نیستیم ..

واقعا خوب نیستیم ولی روز را برای گرفتن کمی خوبی به شب و شب را با تمام بد نبودن های روز به صبح میرسانیم.

از بودن شما خوشحال میشویم و از نبودن شما غمگین نخواهیم شد و این رسم خوبی در این خاک است.

میبینید ما چقدر خوبیم !

خوبی ما آنقدر رشد کرده است و ریشه دوانیده که گاهی فراموش میکنیم بد بودن نیازی به بد خواستن نیست و گاهی بد میشویم .

واقعا ما بدیم ؟!

نه..

واقعا بد نیستیم ولی روز را با وسوسه بد بودن به شب میرسانیم و شب مهم نیست که چگونه به صبح میرسد زیرا با گردش زمین میرسد چه بخواهیم و چه نخواهیم

..........

واقعا.....هستیم؟!

آری

هستیم و می مانیم و زود فراموش میکنیم  

بار ها و بارها می گردیم و می چرخیم و بدنبال از ما بهتران هستیم و می مانیم.

به این نوع بودن عادت کرده ایم و بارها گفته اند که دوستی نیزاینگونه است به آن نیز عادت میکنیم.

و در آخر دنیای ما

یک چیز می ماند و آن خر بودن و خر شدن است که هیچ حدی برآن وجود ندارد

م

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 11:12  توسط مهرداد  | 

جنس این روزها و شبها اینگونه اند

هیچ مجالی برای هیچ کلمه ای نیست

دوست داری فقط نگاه کنی آنهم با چشمی خیس بدون پلک زدن

همان حسی را داری که نجات غریق کنار دریا دارد

حس مادر بزرگ که سالهاست روی از نامحرم پوشانده حال ناگهان چادر از سر او کشیده اند و میگویند موی سپید خود را پشت پنجره شانه کن ...

حس پدر را که حتی نمیتواند کوچکترین آرزوی کودکش را برآورده کند

حس مادری که بزرگترین تفریح زندگی او رفتن به مراسم روضه خوانی بوده است

حس جوانی که پدر بعد از زخم زدن بر پیکره غرورش از دست پخت مادرش تعریف کرده است و بس

حس دختری نه نوجوان و نه جوان که هیچ شبی را بی تشویش به صبح نرسانده

بر سر راننده محترم  تاکسی فریاد زدیم که هی مسافرکش کمی ارزان تر

برسر رفتگر محترم محله فریاد زدیم ماهیانه برای چی؟ من هم مثل تو

بر سر همسر فریاد زدیم ..

بر سر بچه فریاد زدیم...

بوق زدیم و بوق زدیم..راننده ماشین جلویی را ترساندیم و ما پیروز شدیم و جلو زدیم

جنس مخالف را تحقیر کردیم و با تمام قوا تعریف کردیم

هی حرف زدیم و حرف زدیم تا کتاب فروشی محل تعطیل شد

لباس سبز پوشیدیم و حرفهای سبز زدیم و طلای زرد بوسیدیم و هی رستگار شدیم

آنقدر بر سجاده نشستیم و دعا کردیم و دعا خواندیم تا همگی تندرست شدیم

آنقدر خدا را در خانه اش زیارت کردیم تا منزل را عوض کرد و به نقطه ای نامعلوم کوچ نمود

هی کلمات فرنگی گفتیم و ادای روشنفکری در آوردیم و هی با سواد شدیم و هی مدرک گرفتیم تا جایی که دیگر هیچ نکته نامکشوف برایمان باقی نماند که نسل آینده سرگرم باشند

هی حرف سیاسی زدیم و هی سیاسی شدیم و هی سیاست را به سخره گرفتیم تا جایی که فراموش کردیم جای زباله ها در سطل زباله است و نه در کنار درخت روبروی خانه

آنقدر در مسایل بزرگ حل  شدیم که کوچکی حیاط خانه پدری را از یاد بردیم

آنقدر وسایل رفاهی برای منزل تهیه کردیم که کارتن خوابها همگی صاحب خانه و رختخواب گرم شدند

آنقدر در یادگیری زبان فرنگی متبحر شدیم تا توالت خانه نیز فرنگی شد

آنقدر میان خطوط راندیم و راندیم تا همه زندگی  خط خطی شد

آنقدر به زیارت مکانهای مقدس صعب العبور رفتیم که دیدیم و فهمیدیم صاحب آن جان خود را در بالای این سفر گذاشته و ما بی خبر بودیم

آری

اینروز و شبها نیز بگذرد و ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 8:43  توسط مهرداد  | 

میتوانم همه هستی کوچک خود را به تو ارزانی دهم اگر بدانم که مرا میبینی....

می توانم تو را دوست بدارم اگر به بازی یک طرفه دوستی دعوتم نکنی..

میتوانم با تو باشم اگر چشم از من ندزدی ...

میتوانم با تو بگویم و تورا با همه جان بشنوم اگر غرورم را جدی بگیری..

میتوانم لبخند بزنم اگر بدانم برای چه آمده ام...

میتوانم پیش تو گریه کنم اگر بدانم بازیچه نیستم...

میتوانم خوب باشم اگر به حرفم گوش دهی..

میتوانم تکیه کنم اگر اعتماد کنی...

میتوانم همه فاصله را حفظ کنم اگر مرا با تردید گذشته خود قیاس نکنی..

میتوانم توجه کنم اگر مرا کور نپنداری..

میتوانم بفهمم اگر مرا بشناسی...

میتوانم.......................

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 8:46  توسط مهرداد  | 

مرا نگاه کن ...

به من توجه کن و به حرفم گوش کن...

مرا دوست بدار و در این راه سعی کن...

هوس من با تو یکی نیست پس نگاهت را بر من خیره نگردان تا اگر روزی این نگاه نبود مجبور نباشم برای نگاهت دام افکنم.

تمام وجودم پشت در کوچکی است  درست میان سینه ام ... در بزن ولی فرار مکن.... بمان و صبر کن... باز هم بر در بکوب ولی فریاد نکن...صبور باش .

از پشت این در کوچک با من حرف بزن به ملایمت و مهربانی...

گاهی حوصله خود را نیز ندارم ... این را بفهم ... آنقدر دور نشو که نتوانم ببینمت.

وسوسه انگیزم .... ولی همه وجودم این نیست.... این وسوسه ، بزرگ جلوه میدهد مرا ولی بسیار کوچک است و بی مقدار و جزیی از من است و نه همه من.

به حرفهایم توجه کن که جزیی از من است و من با تو میگویم که باید بگویم و سکوتم از مرگ هولناک ترخواهد بود.

به دانایی و فراست به بسترم پای بگذار یا مرا به همه مهربانی به بسترت دعوت کن که گاه از خواب نیز میترسم.

مرا نگاه کن...

مرا با همه فرشتگان مقایسه مکن که  من نیز گاه شیطان میشوم.

مرا دوست داشته باش نه انگونه که نگاهم میکنی....

مرا بخوان نه انگونه که عذابم دهی...

........ و و و

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 19:29  توسط مهرداد  | 

مدتها بود به چهره مادر دقیق نگاه نکرده بودم چقدر رنگ پریده و بیمار به نظر می آمد غم سالها سرکوب در نگاهش موج میزد نگرانی از همه چیز در همه حال.

وقتی نگاهش به جایی خیره میماند به سالهای دور سفر میکرد که برای داشتن تنها حقوق ساده زنانه خویش میبایست التماس میکرد و گاهی هم خشونت پدر را تحمل میکرد اما از همه ناگوار تر تحمل کم محلی و بی توجهی بود که تکیده اش کرده بود

برای داشتن کمی توجه همانطور که او دوست داشت میبایست شبهایی را تا دیر وقت مویه کند و دست پس بگیرد میبایست مدتها رانده میشد

مادر از برای اینهمه سرکوب و تفاوت هرگز با فرزندان خویش نیز ارتباط صحیح برقرار نکرده بود همانگونه که با او نیز ارتباطی برقرار نشده بود..گویی قرار است نسل به نسل صفتی اکتسابی را انتقال دهند بلکه روزی در در همه سلول ها رخنه کند و موروثی شود

شاید

هیچ گاه درست به اطرافش نگاه نکرده بود. یعنی واقعا نتوانسته بود؟

دختری بسیار جوان با عشقی هوایی و جسمی سربه هوا زندگی را شروع کرده بود و تا اینجا خویش را کشیده بود و همچنان میکشید

نمیدانم که ایا نمیتوانست بهتر از زندگی کند ؟!

نبودن پشتوانه خوب و مهربان ، نبودن راهنمایی دلسوز و عاقل!

نمیدانم

فقط دلم را چنگ میزنند

عذاب میکشم وقتی دلتنگ نمیشوم

عذاب میکشم وقتی تفاوت دیروز و امروز را میبینم

آیا این تغییر ناگهانی و بدون اندیشه مادران امروز را به بهشت میبرد؟!

مادر دیروز کجا میرود؟ مگر تابحال در جهنم دست و پا نزده ؟!

 برای بهشت رفتن پیر و فرسوده است اکنون نیز منتطر بهشت مانده است

بهشت زیر پای اوست؟!

اگر غفلت کرده باشد چی؟

اگر با اعمال خود نسلی را سوزانده باشد چی؟

زحمت فرزند را کشیده؟ میدانم

مگر غیر از وظیفه کاری انجام داده است؟!

مادرانی که فراوان مهربانی میکنند برای انکه همیشه در راس قدرت باشند چی؟جای آنان کجاست؟

مادرانی که همیشه میخواهند در همیشه فرزند باقی بمانند چی؟

یا مادر را به من نشان دهید یا جای بهشت و جهنم را

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 14:28  توسط مهرداد  | 

زنده باد تساوی

 مابه مردها گفتیم: می خواهیم مثل شما باشیم.

مردها گفتند: حالا كه این قدر اصرار می كنید، قبول !

و ما نفهمیدیم چه شد كه مردها ناگهان این قدر مهربان شدند.

وقتی به خودآمدیم، عین آن ها شده بودیم.

كیف چرمی یا سامسونت داشتیم و اوراقی كه باید به آنها رسیدگی می كردیم

و دسته چك و حساب كتاب هایی كه مهم بودند..

با رئیس دعوایمان می شدو اخم و تَخم اش را می آوردیم خانه سر بچه ها خالی می كردیم.

ماشین ما هم خراب می شد، قسط وام های ما هم دیر می شد..

دیگر ما هم با آنها مو نمی زدیم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند

و به ما خوشبختی های بی پایان یك  مرد را بخشیده بودند.

همةكارهایمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خدای من!

سلاح نفیس اجدادی كه نسل به نسل به ما رسیده بود،

در جیب هایمان نبود. شمشیر دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره ای؟ چاقوی غلاف فلزی؟

نه! ما پنبه ای كه با آن سر مردها را  می بریدیم، گم كرده بودیم..

همان ارثیه ای كه هر مادری به دخترش می داد و خیالش جمع بود تا این هست،

سر مردش سوار است.

آن گلولة الیافی لطیفی كه قدیمی ها  به اش می گفتند عشق،

یك جایی توی راه ازدستمان افتاده بود.

یا اگر به تئوری توطئه  معتقد باشیم، مردها با سیاست درهای باز نابودش كرده بودند.

حالا ما و مردها روبه روی هم بودیم.

در دوئلی ناجوانمردانه. ومهارتی كه با آن مردهای تنومند را به زانو  درمی آوردیم،

در عضله های روحمان جاری نبود.
سال ها بود ناجوانمردانه شان می شد. چشم نداشتند ببینند

فقط ما می توانیم با ذوقی كودكانه به چیزهای كوچك عشق بورزیم.

فقط و فقط ما بودیم كه بلد بودیم در معامله ای كه پایاپای نبود، شركت كنیم.

می توانستیم بدهیم و نگیریم. ببخشیم و از خودِ بخشیدن  كیف كنیم.

بی حساب و كتاب دوست بداریم.

در هستی، عناصر ریزی بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمی دیدند و ما می دیدیم..

زنانگی فقط مهارت آراستن و فریفتن نبود و آن قدیم ها بعضی از ما این را می دانستیم.

مادربزرگ من زیبایی زن بودن را می دانست.

وقتی زنی از شوهرش از بی ملاحظگی ها و درشتی های شوهرش شكایت داشت و

هق هق گریه می كرد، مادر بزرگ خیلی آرام می گفت: مرد است دیگر،

از مرد بودن مثل عیبی حرف می زد كه قابل برطرف شدن نیست.


مادربزرگ می دانست مردها از بخشی از حقایق هستی محروم اند.

لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطیف است.

مادربزرگ می گفت كار زن ها با خدا آسونه.

مردها از راه سخت باید بروند. راه میان بری بود كه زن ها آدرسش را داشتند

و یك راست می رفت نزدیك خدا.

شاید این آدرس را هم همراه سلاح قدیمی مان گم كردیم.

به هر حال، ما الان اینجاییم و داریم از خوشبختی خفه می شویم.

رئیس شركت به مان بن فروشگاه سپه داده و ما خیلی احساس شخصیت می كنیم.

ده تا نایلون پر از روغن و شامپو و وایتكس و شیشه شور و كنسرو و رب و ماكارونی خریده ایم

و داریم به زحمت نایلون ها را می بریم و با بقیة همكارهای شركت كه آن ها هم بن داشته اند

و خوشبختی، داریم غیبت رئیس كارگزینی را می كنیم و ادای منشی قسمت بایگانی را درمی آوریم

و بلندبلند می خندیم و بارهایمان را می كشیم سمت خانه.

چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه می شست و می پخت.

حیف كه زنده نماند ببیند ما به چه آزادی شیرینی دست یافتیم. ما چقدر رشد كردیم.

افتخارآمیز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستیم هم ترشی می اندازیم.

مهندس معدن هستیم و مربای انجیرمان هم حرف ندارد.

هورا ما هر روز تواناتر می شویم. مردها  مهارت جمع بستن ما را خیلی تجلیل می كنند.

ما می توانیم همه كار را با همه كار انجام دهیم.

وقتی مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ایستاده توی اتوبوس حفظ كنند،

ما با یك دست دست بچه را می گیریم با دست دیگر خریدها را، گوشی موبایل بین گردن و  شانه،

كارهای اداره را راست و ریس می كنیم. افتخارآمیز است.

دستاورد بزرگی است این كه مثل هم شده ایم. فقط معلوم نیست به چه دلیل گنگی،

یكی مان شب توی رختخواب راحت می خوابد و آن یكی مدام غلت می زند،

چون دست و پاهایش درد می كنند. چون صورت اشك آلود بچه ای می آید پیش چشمش.

بچه تا ساعت پنج مانده توی مهد كودكهمه رفته اند،

سرایدار مجبور شده بعد از رفتن مربی ها او را ببرد پیش بچه های خودش.

نیمة گمشده شب ها خواب ندارد. می افتد به جان زن. مرد اما راحت است،خودش است.

نیمة دیگری ندارد. زن گیج و خسته تا صبح بین كسی كه شده و كسی كه بود، دست و پا می زند..

مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من كجا می توانست شكوه این پیروزی مدرن را درك كند؟

ما به همة حق و حقوقمان رسیده ایم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 14:53  توسط مهرداد  | 

به زیان ساده مرا دوست داشته باش

به زبان چند شاخه گل در آستانه در

 به زبان یک لبخند کوچک در زیر سقف خانه ات 

به زبانی خوشمزه سر میز شام

با نوازشی ملایم در شبی گرم

با آغوشی نیازمند بدون نشخوار کلام

با تعریفی کوچک از زحماتم که همیشه هیچ پنداشتی

با نگاهی شیطنت آمیز که بدانم هنوز هستم

با اخمی جذاب که بدانم هنوز در تو وجود دارم

توجهی از تو میخواهم که رایگان باشد ، تا بیرون آنرا گدایی نکنم  ، خریدار نباشم.

برای سروری من لحظه ای درنگ کن که به آن هم بسنده میکنم.

مثل همان روزهای اول به هوسهایم پاسخ بگو که همچنان میسوزم ولی از گفتنش شرم دارم.

حسادتهای کودکانه را میخواهم که بدانم هنوز مرا میبینی.

با من حرف بزن که در سکوت هیچ نیافتم و همه چیزم را از دست دادم.

با طعنه های بچه گانه و شوخ مزه گیهای کودکانه تو را می خواهم ، ای کاش می فهمیدی..

با زبان خودم مرا دوست بدار ... مرا آرام مگذار که در تنهایی می میرم.

 


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 11:56  توسط مهرداد  | 

از بچگی هر کی منو میدید می گفت وای چه دختر بانمکی ماشالله خدا حفظش کنه ..منم تو عالم بچگی خودم رو لوس میکردم و فکر میکردم واقعا با نمکم..کفشهای پاشنه بلند مامان رو میپوشیدم و گاهی یواشکی رژلب میمالیدم و مثلا خوشگل میشدم..هی دوست داشتم خود نمایی کنم و هی بانمک تر بشم ..گاهی با هم سن و سالانم خاله بازی و مامان بازی میکردیم و من میشدم مامان و پسر همسایه بابا و دوستم خاله خیلی لذت بخش بود..همه چی راحت بود و به تمام معنی بازی بود و شیرین و دوست داشتنی...

یواش یواش که بزرگتر شدم و بزور جشن تکلیف برام گرفتن و گفتن نباید تو خاله بازی شوهر داشته باشیاااااا نبینیم با پسر همسایه هی حرف بزنی و بری تو اتاق در رو ببندیااا ..

یواش یواش پسر همسایه شد غول بی شاخ ودم...

بهم گفتن دختر باید نجیب باشه و خانوم تا بتونه شوهر کنه و با افتخار همسر داری رو یاد بگیره..

منم خودم رو آماده میکردم برای شوهر کردن و همینجوری که درس میخوندم و گنده میشدم بفکر شوهر هم بودم..

دلم میخواست با لباس سفید برم خونه شوهر و با کفن بیام بیرون ..

آرایش نمیکردم تا یک وقت خدای نکرده نگن فلانی دختر بدی شده..!!

یواش یواش عرضم از طولم بیشتر شد چون همش زیر چادر چاقچور بودم و کسی نمیدید چه لعبتی مستور مونده..!

سیبیل و میان ابرو هم که نگوو پاچه بز پیشش لنگ مینداخت...

گذشت و گذشت و از شوهر خبری نشد..

چشمتون روز بد نبینه افتادم به کابوس دیدن و خواب امام و بهشت رو دیدن که من بنده محبوب خداوندم و اون دنیا همینجوری پسرهای قد و نیم قد برای منه مومنه صف کشیدن و برای ازدواج با من له له میزنند و ......

حمام که میرفتم سه دفعه غسل و یکساعت کیسه میکشیدم و هی تطهیر میشدم و هی پوست مینداختم...

خلاصه دیدیم فایده نداره...

ما هی به خدا نزدیک تر میشدیم و در رویای نزدیکی با خدا شبها تا صبح غلط میزدیم..

راه میرفتم و برای اینکه خنک بشم همش میگفتم مردشور هر چی مرده ببره...حالم از هر چی مرده بهم میخوره..واه واه مرده شور شوهر رو ببره...

خلاصه نفهمیدیم بالاخره ما ترشیده شدیم یا نه ...

ای کاش اونوقتها اینترنت بود ..ای کاش اونوقتها می تونستم وارد اجتماع بشم و قاطی مردها کار کنم و هی شعار فمینیستی بدم و هی رابطه برقرار کنم و هی لاس بزنم و هی چیزهای بیشتری یاد بگیرم..

حیف که از ما گذشت ولی تورو خدا شما مثل من نباشید... خجالت نکشید..تورو خدا پای بند نجابت نباشید...هر کاری دوست دارید بکنید...هی اطلاعاتتون رو زیاد کنید..به فکر لباس سفید عروس و کفن سه تیکه نباشید..

به فکر غول بی شاخ و دم بالای سرتون هم نباشید...دنبال غولهای خوشگل و جور واجور بگردین و باهاشون خاله بازی کنید...

یادتون نره با دخترهای خوشگل دور و برتون رقابت کنید... دماغتون رو حتما عمل کنید..پروتز و سیلیکون یادتون نره...آمپول بوتاکس معجزه میکنه...گور پدر اقایون، شما برای خودتون این کارهارو میکنید...

دنبال تطهیر هم نباشید چون شما ذاتا پاک هستید..

اصلا یادتون نره این مردهای پدر سوخته می خوان شما رو استثمار کنن..

بفکر پول و این حرف ها هم نباشید..پول چرک کف دسته..

مواظب خودتون هم باشید

لبخند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 6:40  توسط مهرداد  | 

با تو هستم

تویی که به بهانه کم ارزش شدن نگاهت رو از من می دزدی..

با تو هستم

تویی که سلامم رو بی پاسخ می گذاری

بلند شو خودت رو نگاه کن ببین چند سالته و هنوز نمیدونی چیزی رو که دلت میخواد باید به زبون بیاری با ادا و اطوار که چیزی ته کاسه آدم نمیمونه..

به من نگاه کن

چی دلت میخواد؟

چی تو ذهنت وول میزنه؟

راحت بگو

نترس... هیچی نمیشه..هیچکسی بهت حرفی نمیزنه ...

سال نو شده .... این همه حرافی و خاله زنک بازی و خاله بازی بس نیست

نمیخواد قهر کنی و چشم و ابرو نازک کنی ...

واقعا دارم دروغ میگم؟!...تو دلت نمیخواد کسی رو داشته باشی که راحت باهاش حرف بزنی؟!

اینهمه مینویسی و میخونی ..برای چی؟

ته دلت یه چیزی غلغلکت میده... بریزش بیرون ... نگهش ندار...چند سال باخودت اینور رو اونور میبریش..خسته نشدی؟!

هی راه نرو برو خونه این و اون و هی آجیل بخور و هی بگو عید شما مبارک.... آخرشم هیچ مثلا اقوام و دوستان رو دیدی و مثلا خیلی سرحال شدی..واقعا شدی؟  جون خودت راستش رو بگو..شدی؟؟

یادته دیروز رفتی خونه همون عمه که حالت از دیدن بچه اون بهم میخوره و اصلا دوسش نداری و تاحالا هزارتا حرف پشت سرش زدی... وقتی رسیدی بهش ، ماچ کردی و آرزو کردی سال خوبی داشته باشه..واقعا داشته باشه؟؟

با تو هستم...

چند نفر رو از اول سال بوسیدی و واقعا احساس خوبی بهت دست داده؟؟

لاپ لاپ ..ماچ ماچ... نه نگاهی نه تماسی...انجام وظیفه بس نیست؟!

به من نگاه کن..... بس نیست؟؟ 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 16:29  توسط مهرداد  | 

وقتی چند سال با دریا حرف بزنی یواش یواش دریایی میشی..طبیعتت مثل دریا میشه ..

دریا هرطور که باهاش رفتار کنی همونطور رفتار میکنه..

اگر درونش احساس راحتی نداشته باشی و دست و پا بزنی غرقت میکنه

اگر خودت رو بهش بسپاری توی بغلش نگهت میداره و هر جا بخوای میبره

زیاد که نگاهش کنی صداش رو نمیشنوی..وقتی می خوای صداش رو بشنوی باید چشمانت رو ببندی..

اگر کثیفش نکنی درونش رو شفاف میبینی..

اگر کنارش باشی و صبر پیشه کنی بهت قدرت امواجش رو نشون میده و خودنمایی میکنه..

اگر ازش نترسی بهت گوش ماهی میده....

اگر روی ماسه ها دراز بکشی نوازش میکنه...

هیچوقت هم سعی نکن به قسمتهای عمیق اون قدم بگذاری...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 21:44  توسط مهرداد  | 

گفتم سلام

نگاهش را در دوردست گم کرد

گفتم دوستت دارم

گفت زیاد شنیده ام

گفتم حرفی دارم

گفت بگو میشنوم

 و موبایل زنگ زد

گفت بگو

گفتم گوش بده

گفت یکی از گوشهایم برای توست بگو

گفتم نگاهم کن

گفت منتظرم ممکن است مرا ندیده رد شود

گفتم به کجا

گفت نمیدانم هر کجا جایی که بشه نفس کشید

گفتم پس در فرصتی دیگر

گفت هر چه هست بگو که من مجالی دیگر ندارم

گفتم پشیمان شدم

گفت وای بهت برخورد

ببخشید

به خدا خیلی گرفتارم و عصبی شدم

گفتم حالا بگویم

گفت اگر میشود در فرصتی دیگر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 22:57  توسط مهرداد  | 

صبح آدینه شما بخیر و خوشی

این آدینه کمی فرق داره چون بعد از دو روز تعطیلی اومده و احتمالا مسابقه فوتبال شب جمعه آن نیز کمی فرق داشته ..

ما گذارشمون رو شروع میکنیم البته مثل گزارش قبلی ..

کاپیتان تیم قرمز رفته حموم گل بچینه و کاپیتان تیم زرد هم داره چرت میزنه..

بازی میخواد شروع بشه ولی نمیدونم چرا تیم زرد اینقدر وارفته فکر کنم پنجشنبه خیلی کار داشته..

تیم قرمز سرحاله و  داره روپایی کار میکنه..معلومه خوب خورده و خوابیده..

با سوت های مکرر داور بازی شروع میشه ..توپ میافته دست قرمز هر چی پاس کاری میکنه هر چی لایی میزنه..هر چی هد میزنه فایده نداره چون تیم زرد وا رفته

تیم قرمز شروع میکنه به فول زدن و همه جای تیم زرد رو لگد میزنه تا اینکه تیم زرد با یک حمله ناجوانمردانه یک گل میزنه و صدای ترق توروق تماشاچی ها بلند میشه..تیم قرمز مات و مبهوت مونده که چیکار کنه..

تیم زرد زمین رو جهت قضای حاجت ترک میکنه ..

تیم قرمز اعتراض میکنه که این بازی رو قبول نداره..تیم زرد خوابش برده

الانم هر دوتا تیم دارن صبحانه میخورن..

تیم قرمز مثل برج زهر مار نشسته نون خالی میخوره و تیم زرد هم برای جبران وقت اضافی داره خاگینه میخوره...

تلویزیون میخواد فیتیله جمعه تعطیله رو پخش کنه....

امیدواریم بتونیم در یک جمعه تصادفی دیگه..یک بازی دوستانه داشته باشیم و گزارشی زنده رو براتون پخش کنیم که البته دیدن گزارش بصورت زنده برای افراد زیر ۱۸ سال توصیه نمیشه...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 8:37  توسط مهرداد  |