تبليغاتX
داده خورشید

داده خورشید

بودن/خواستن/شدن/ماندن

دمی تا صبح باقی مانده بود که به یاد همه تنهایی خویش چشمانم نمناک شد

آنهمه نزدیک و این همه دوری

صدای نفس و دریغ از هم نفسی ادم به ادم

گرمای وجودش در لمسی کوتاه و سردی همه ادم در خستگی وجود

به نوازشی نیاز بود و نیازی و رازی

به ساعت درونم فکر میکردم که با ساعت او هماهنگ نبود

درکدام قصه دل انگیز نزدیکی پیش از طلوع آفتاب دلچسب بوده که من نخواندم و ندانسته نزدیک شدم؟!

به کدام وظیفه تنگ در آغوش گیرم که دلم راضی نیست و درونم غوغای ندامت از همه ناکرده ها ست

دلم به کدام تن غریب به لرزه افتاد که تا دمی به صبح مانده لرزیدم و نفهمید چرا؟!

دلم به کدام صدا گوش فرا داد که اینگونه مشوش شد و هر صدای دیگری را شنید و به در کرد

به امید کدام دلبستگی و دلنوازی این همه را جمع نمود و از دور نگاه کرد و نزدیکی میسر نبود و نشد که گاهی نمی بایست میشد و شد

به کدام زبان مهربانی را ثابت کنم که دیو سیرت و نیکو صورت جلوه نکنم

به کدام زبان ، صداقت را تعریف کنم که همه ادم همه زبان ها را میدانند ودر رنگارنگ کلام آن نیز گم شده است و تقصیر از او نیست که دنیا رنگ وارنگ شده است .

ترس ازنزدیک شدن از برای  دلبستگیست که دل کمیاب است و دلجویی فراوان که در فراوان گم میشود دل

خودنمایی به ذات است و ذات به بدی که بدی را نشانه هیچ نیست در زمانی که صداقت به خود نیست

فریادم را نشنیده بگیر

چیزی به صبح نمانده

چشم بر هم مینهم تا صبحی دیگر با امید به آمدن شبی دیگر

شاید خوابی شیرین

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرداد  | 

بر دیوار دلم  زخمی به رسم یادبود دارم که گاهی سر باز میکند و همه سینه ام  از رطوبتی سرخ رنگ پر می شود

با تو میگویم ای همیشه ماندنی   .... ای دوست

با سلامی و والسلامی می خواستم با تو باشم و  دوست داشته باشم و بگویم که می توانم باشم

با نگاهی بر تو می خواستم  درونم را  زنده نگاه دارم که بگویم هنوز هم هستم و می توانم  باقی بمانم

عطش دیدار تو همه روز و شب بامن بود و سرزنش مکن که من هنوز از همه وسوسه های دوست داشتنی زمین فارغ نشده ام

گفتن دوست دارم برای تو غریب بود  و برای من گناه

بوسه را بر من حرام کردند و من هنوز نمیدانم کدام فعل را بوسه گویند که من همیشه چشم را بستم تا شاهد گناهی دیگر نباشم

دستان تو را ناشیانه نگاه کردم و ندانستم چرابرای لمس آن چیزی در سینه ام لرزید

می خواستم همه حرف درونت برای گوش من باشد و حوصله شنیدن همه آن برای من

می خواستم هوای جسم تو همگی در دم من باشد تا عطر تو را همیشه با خود داشته باشم

همه تلاشم را کردم تا تو برای من باشی و دوست باشی و دوستم بداری   تا بتوانم جای همه را بگیرم و جای خودم را داشته باشم

بر من تهمت مزن که هنوز دیوار دلم نمناک است و درونش غوغا

از من  مخواه که در همه آشفته بازار این دهکده جهانی با تو باشم که نمیتوانم

این تنوع زدگی و رنگارنگی بر من خوشایند نیست و نمیتوانم در همه آن با تو همراه باشم

مرا به داغ شدن و داغ کردن تشویق مکن که همه ما به اندازه کافی داغ دیده ایم

نگاهت را نمیبینم تا صداقت را یاد بگیرم ولی صفای چشمانت  را حدس میزنم که چاره ای جز آن ندارم وقتی نمیبینم

نمیتوانم بگویم که آغوش تو را نمیخواهم که می خواهم و بر من هر چه بگویی حق است و میدانم که طبقه ای از جهنم از آن من است

کلمه دوستت دارم را بارها شنیده ای و خواهی شنید که میدانم دوست داشتنی هم هستی ولی این شعار را از من مخواه که من بر سینه تو یادگاری خواهم نوشت که

تو را دوست دارم

از عشقی سوزان نمی گویم که سالهاست ندیدم و مرا نادیده مگیر که دیده ام و داشته ام و چشیده ام

با من باش چون می خواهم با تو باشم

به دیوار سینه ام دست مزن

هستم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرداد  | 

درخواست ازدواج را اول جنس نر ارائه میدهد .

البته ممکن است در این میان درگیریهایی هم بین جناحهای مختلف روی بدهد که طبیعی بوده و قوی تر پیروز خواهد شد و لازم به توضیح میباشد که  کشور هندوستان یک استثناست چون درآن دیار گاو خدایی میکند  

از بکار بردن کلماتی مثل دوستت دارم و قربانت بروم و بدون تو سقط میشم جدا خودداری کنید زیرا اخیرا  مشاهده شده تعدادی افراد سود جو برای تشویش اذهان عمومی قصد داشتند ازدواج دائم را به سخره بگیرند که نگرفتند

هیچوقت سعی نکنید خدایی نکرده و زبانم لال درخواست ازدواج دائم  رو همینجوری کتره ای مطرح کنید حتما با والدین در یک مراسم کاملا شرعی و قانونی پس از آنکه عروس خانم سینی چای را آوردند، درخواست را مطرح کنید و بدانید و آگاه باشید که فقط میتوانید یکبار و فقط یک بار به صورت عروس خانم نگاه کنید و تف بر شما اگر بخواهید نظری هم بر ساق پاها و انگشتان دست داشته باشید که خداوند بر همه چیز آگاه است

درخواست کننده میتواند مدت کوتاهی در مکانی نسبتا خلوت بطوریکه فقط چهار جفت چشم مراقب باشد با درخواست گیرنده صحبت کند البته در رابطه با مسائلی که دانستن آن بر هر فردی واجب   است و اگر کسان دیگری هم می دانند احتیاط واجب برآنست که خود را به نفهمی بزنند.

بر درخواست گیرنده واجب است افکاری مانندآنکه با لباس سفید برود و با لباس سفید برگردد را از ذهن پاک کند زیرا اخیرا دانشمندان بدان نتیجه رسیده اند که پوشیدن لباس بخصوص با رنگ سفید ضامن خوشبختی نیست و گاهی مشاهده شده است که بدون لباس هم خوشبختی حادث شده است.

مهریه را چه کسی داده است و چه کسی گرفته است ولی احتیاط در آنست که درخواست گیرنده به قصد گرفتن و نه به قصد قربت تعداد سکه را به تاریخ تولد طلب کند و بردرخواست کننده مستحب است برای حفظ شئونات اقتصادی از سالمندان واجد شرایط شروع کند که پختگان و سالخوردگان بهتر میباشند والبته خداوند با صابران است

درخواست گیرنده بداند و آگاه باشد که به کاربردن کلمات فرنگی مثل :

Divorce & open mind & freedom &love & kiss & touch اکیدا ممنوع میباشد

این کلمات ریشه بدی دارد و شما نمیدانید بدی چیست.

درخواست گیرنده متعهد میشود که پس از پیوند میمون و میمون و باز هم میمون ، روزانه بیش از چهار ساعت با دوستان و آشنایان و همکلاسی های قدیم و اقوام و فامیل و همکار اتاق بغل وبغل تو اتاق و دوست طبقه بالا و غریبه ها و ... چت نکند که شیطان گاهی در ظاهر رایانه بر عناصر سست ایمان ظاهر میشود

درخواست دهنده هم متعهد میشود که همسر خود را یکبار در هفته به سینما ببرد،لواشک بخرد رانی هلو بخرد ، دست او را درخیابان بگیرد ، بدور از چشم بد و بخیل او را در آغوش گیرد و ببوسد وگاهی در گوشش لالایی ننه من غریبم زمزمه کند  

درخواست دهنده متعهد میشود به تمامی صحبتهای مخاطب شرعی خویش درحالی که به چشمانش خیره میشود ، گوش فرا دهد و لبخند بزند و اگر سخنانش از نوع تهدید کننده و یا  دراماتیک بود فورا با پدافند غیر عامل با رمز عزیزم برای رفع عاجل فتنه اقدام کند

سعی کند مهربان و لطیف باشد ، احترام بگذارد و همه چیز بخرد همه چیز را بداند و سر وقت بدهد

 توقع سرویس رایگان نداشته باشد

 همه اموال منقول و غیر منقول را بنام درخواست گیرنده شرعی خویش کند و پس از ارائه همه خوبیهای روی کره زمین و کرات دیگر آسمانی اگر درخواست گیرنده کمی احساس خستگی نمود و از نداشتن تکیه گاه کسالت پیدا کرد او را آزاد بگذارد تا خستگی و بلا کاملا از او زدوده شود

بر درخواست دهنده واجب است تا در ملاقاتهای حضوری و غیر حضوری درخواست گیرنده با مامانش به هیچ عنوان دخالت نکرده بلکه همراه نیز باشد ولی او را به داشتن ملاقاتهای خصوصی تشویق نکند که فتنه از تنهایی خیزد و بس .

درخواست دهنده به هیچ عنوان چه شرعی چه غیر شرعی حق ندارد همراه بیمار را کنترل کند چه این همراه از جنس آدم باشد و چه از جنس موبایل

حق ندارد خطوط همراه اول ، همراه دوم ، همراه گمراه ، همراه همکار ، همراه با شارژ یا بدون شارژ و غیره را  مورد تحقیق و تفحص قرار دهد

حق ندارد پیامهای آف لاین و آن لاین و ایرلاین و غیره را کنترل نماید که خداوند خود بر همه چیز آگاه است

حق ندارد او را در پوشیدن  البسه  تشویق یا تعقیب یا ترقیب یا تهدید نماید که خودنمایی زاییده بشر است و خداوند زیبا نمایی را در نهاد درخواست گیرنده قرار داده است  و البته بهتر آنست که عورت پوشیده باشد و اگر هیچ پارچه ای  در دسترس نبود با برگ درخت انگور یا آناناس آنجاها را بپوشانید

بردرخواست گیرنده واجب است اعمال زیر را برای درخواست دهنده  انجام دهد و لاغیر :

استفاده از رژ لب براق ، حذف نیمی از ابرو و تغییر جهت دادن ناگهانی  ابرو در خلاف جهت عقربه های ساعت با تکنولوژی تاتو ، رعایت رژیم غذایی ، انجام هر نوع عمل جراحی بر روی هر نقطه از بدن با تکنولوژی نانو و ....

و بدانید و آگاه باشید که این اعمال را برای رقابت با دوستان و همسایگان و دخترکان سیاه چشم کوچه و بازار و نعوذبالله  برای اجناس نر انجام ندهید که خداوند بر همه چیز تواناست است

 

 

امضا اولی                                                                            امضا دومی

 

*لطفا اولی بعد از دومی امضا کند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرداد  | 

چرا نمی فهمی

چرا نمی دانی

چرا نمیبینی

من تا آخر عمر به آغوشی گرم نیاز دارم

می خواهم تا آخرین صبح  زندگیم مرا در بر داشته باشی و با چشمانی باز چشمانم را با بوسه هایت بسته نگاه داری

خواسته ام هوس نیست

خواسته ام هوا نیست

درونم احساسش میکنم و میدانم غریزیست

توجه ات را می خواهم

به آن نیاز دارم ولی خیلی از وقت ها از گفتنش میترسم

غرور اجازه واگو کردنش را از من گرفته و روز به روز تنها تر میشوم

به هزار باید و نباید چنگ میزنم تا بفهمی که نگاهت را میخواهم

مرا ضعیف مپندار که خوب میدانی نیستم و نخواهم بود

با من حرف بزن نه انکه من شنونده خوبی هستم  که نیستم ولی اینگونه اجازه میدهی تا من حرف بزنم و من می خواهم با کسی حرف بزنم

نگاهم کن

با خشم یا شهوت

با عشق یا ترحم

ولی نگاهم کن که من این نگاه را می خواهم و دزدانه می بینم که مرا نمی بینی

نمیتوانم از رنگارنگ بودنم دست بردارم که رنگ ها را دوست دارم

من به بزک کردن خویش حتی  برای خویش هم نیاز دارم حتی در تنهایی

سرد میشوم

گرم میشوم

بیحال میشوم

سست میشوم

هزار درد ناشناخته شبانه روز بر تنم رشد میکند

و تو نمیدانی دست را بر کدام دردم بگذاری که تو دردم را نمیدانی

حرفهای عاشقانه ام را از میان ده ها  کتاب مینویسم و فریاد میزنم که من هم عاشقم

و تو نمی فهمی

درد تو از نشناختن من است و بی تقصیری

پدر نیز همینگونه بوده است وتو نیز هم

از کی مرا میشناسی؟  

از شب زفاف؟

آن شب من نیز گنگ بودم و گیج و بعد از آن نفهمیدی من کیستم

من نوجوان بودم و تو جوان

من کال بودم و تو نورسیده

فرصتی نشد با هم گپ بزنیم ....خانه کوچک بود و خجالت بزرگ

فاصله ام از تو کم بود و تو از من دور

فرصتی نبود جوانی کنیم و آتش درون را بنشانیم بلکه بشناسیم و چیزی برای آیندگان بگذاریم

هر چه عریان گفتم به هزار گناه متهم شدم

هر چه مستور گفتم تو نفهمیدی

هنوز هم نمیفهمی و نمی دانی که من برای محبت و توجه از هر کسی بر تو و از تو  سزاوار ترم

من هم انسانم

ساده و معمولی

با خواسته ای کوچک اما واجب و سترگ

مرا نمیبینی پس از این پس هر آنچه را دیدی به دل مگیر

ببین و برو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرداد  | 

خیابان هایی پر از ایدئولوژی ....
رنگارنگ و هرجایی...
ریش و نیش و جیش همه در هم اسیر...
آب دهان سید پاک است و دوای مردمان هیز...
ذکر گویان بر تسبیح صد دانه با یکی اضافه...
خال بر لب و آرزوی بوسیدن  و صد البته دوستانه...
رنگ بر  موی و زنگ بر پیشانی ...
چشم در چشم و دست در خط میانی سینه...
قلب در تپش و آه از نهاد ...
پشت در نوسان و ذهن در خیال...
میدویم و میدویم تا سوار کره الاغی چموش شویم و بهره ای ببریم ولی افسوس زود پشیمان میشویم و تکیه گاهی می طلبیم سخت و گرم...
می جنگیم و نذر میکنیم دو نیمه از یک کله قند بالای سرمان به مالش افتد و وقتی افتاد میگوییم خاک بر سرمان شد..
میدویم و وام میگیریم و سواری میکنیم و بنزین آزاد میزنیم...
چقدر ما خوشبختیم...
تخت دونفره هر روز باریک تر و زیبا تر میشود رنگ اخرایی رنگ چوب دلنشین و زیبا مناسب اتاق خواب ولی بین دونفر هر روز پهن تر میشود
چنان میان سیخ و میخ و بیخ گیر افتاده ایم که گاه بناچار در خود فرو میرویم..
نوشتن جانم عزیزم قربونت برم از گفتن آن راحت تر شده...!!
چقدر کلاس ایروبیک منو سرحال میکنه ولی چرا کسی این رو نمیفهمه جز خودم..
چقدر ما خوشبختیم..
شکم گرسنه و آروغ فندقی ...
شب گرسنه می خوابیم و ظهر برای آنکه اشتهایمان باز شود پیاز میخوریم ...
برای سلامتی خود سیر میخوریم و صلوات میفرستیم و دیگران را مورد تفقد قرار میدهیم ...
بامدادان که چشم باز نمیشود ما دهانمان را برای خوردن چلو خورشت قیمه باز میکنیم و هی ثواب صواب سواب میبریم..
شکم نفخ میکند و آزارمان میدهد پس می خوابیم و عبادت میکنیم ....
چقدر ما خوشبختیم..
دوستی برای یک شب و خواستن برای یکساعت...
عشق و علاقه و علوفه با هم در بازار فراوان...
ناز و کرشمه و لواشک آلو با هم در سرای مطرب الدوله...
سوسک بهانه ای شد برای جیغ زدن و در آغوش ماندن...
دمپایی وسیله ای شد برای مردانگی...
نگاهت را از من برندار ولی گوش به صدای همراهت باشد شاید پیامکی در راه است و نوید میدهد که مخابرات هم به باد رفت ...
در مصرف انرژی صرفه جویی کن شاید این انرژی به پای سپیداری رود و غمی بنشاند...
آهای چقدر ما خوشبختیم..
در کوچه های این شهر پرسه بزن و دست در دست پلیس از خیابان رد شو که گواهینامه را همه دارند و راننده ناشی بسیار...
......
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرداد  | 

بوی کوچه های نمناک و یاد شوقی که با ترس همراه بود...

ذوقی مالامال از بی خبری ...

شادی ورق زدن کتاب نو...

یاد نوشتن اسمم روی همه جلد دفتر زندگی کوچکم..

می گویند معلم امسال خوش اخلاق نیست....

خدایا با جدول ضرب چکار کنم؟

با آسمان نگاه میکنم .... چقدر خاکستری..

چرا دلم گرفته؟!

چرا حیاط مدرسه اینقدر کوچک شده؟   نه خدایا من بزرگ شده ام .... پس چرا حسرت میخورم ؟

دوباره کودکی و کودکی و کودکی

مگر آرزو نداشتم روزی مثل بابا بزرگ باشم ؟

مگر انجام کارهای بابا آرزویم نبود؟

پس چرا حسرت میخورم؟

آخه یاد وقتی افتادم که بر میگشتم خونه... توی همه کوچه ها بوی همه جور غذایی بود.....

امروز دیکته بیست گرفته بودم....

تمام شادی دنیا مال من بود....

معلم هم لبخند زده بود...

روی همه برگهای خشک پا میگذاشتم و صدای اون رو دوست داشتم و الان هم دوست دارم ولی برگی برای من باقی نمانده ...

وقتی باران گرفت چتر نداشتم و دویدن زیر باران را هرگز از یاد نخواهم برد ...

چرا وقتی درختان به استقبال خواب میروند من باید  چیزی رو از نو شروع کنم...

چرا اینقدر رنگ زیبا برای درختان و من یکرنگ ...

چرا از روز تعطیل بیزار شدم؟  مگر همه هفته به امید امروز نبودم؟

ای وای... یادم رفت دیگر بزرگ شده ام

ای کاش فردایی بتوانم کمی بچگی کنم

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرداد  | 

نامه ای برای تو مینویسم شاید روزی پستچی محل گذرش بر خانه ما افتاد...
با نگاهت بارها و بارها پرسیدی که چرا نگاهم نمیکنی؟
چرا من را نمیبینی وقتی ده بار از جلوی چشمانت رد میشوم؟
آیا من نیستم؟ یا هستم ولی نه انگونه که تو می خواهی؟
چشمانم گرسنه نیست بر اندامت ... زبانم به خواهش نیست ....
تو چی ؟
از خودت پرسیدی واقعا چه می خواهی؟ حتی یک بار به خودت رجوع کرده ای تا ببینی از زندگی چه می خواهی؟
همه چیز را خواستن از یک نفر شیوه ای رندانه است ...
همه داشته های دیگران را دیدن و خواستن شیوه ای زنانه است؟
من همه پاسخ دنیا نیستم...
خود نیز از خواسته لبریزم و تو نمیبینی...
...
آیا با کلام مهربان و رفتار محبت آمیز ، تو آرام میگیری؟
پس چرا هیچکس آرام نیست؟
آرامش کجاست ؟
 آیا همه نامهربان شده اند؟ یا  رفتار بعد از محبت  تقلبی شده؟!
اصلا بعد از محبت و توجه چه می خواهی؟
...
پول؟
اگر نبود چه؟ دوباره من نامهربان خواهم شد؟
اگر بود چه؟
دوباره چاشنی دیگری لازم است ؟
...
مطیع بودن و فرمانبرداری را می خواهی؟
اگر شدم چه؟
به  قدرت نمایی دیگران غبطه نمی خوری؟
....
کبریت بی خطر شدنم را دوست داری ؟
اگر شدم چه؟
 وسوسه آتش زدن آزارت نمیدهد؟
....
چه می خواهی ؟
هر روز با خودت تکرار کن که چه می خواهی ؟
بعد از همه آنها دیگر چه میخواهی؟
پایان کجاست؟
باز هم حرف دارم ولی وقتی میگویم که بدانم انتهای این خواسته ها کجاست ؟!
......

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرداد  | 

نمی توانی تصور کنی که چه زجری می کشم وقتی نمی توانم همه زیبایی ام را به تو نشان دهم

من از یک طاووس نیز کمترم که برای خود نمایی هر از گاهی پرهای زیبای خویش را باز میکند و خرامان راه میرود و دیگر کسی به پاهای زشت آن توجهی ندارد

...

فقط میتوانی صورتم را ببینی که اگر زیبا نبا شد در چشمت نمی مانم

فقط میتوانی صدایم را بشنوی که اگر زیبا نباشد میلی به گوش کردن نشان نمیدهی

همه توازن و تقارن خلقتم را در مستوره ای از زیبا ترین پارچه ها میبینی و چشم بر نمیداری ولی می دانم بدون پوشش خسته کننده میشوم و تو این را نمیدانی و من چشمان تو را به دنبال خود میکشم  به هر جایی که اراده کنم و تو بی اراده میشوی و خود نمیدانی

نمیدانی چه زجری میکشم وقتی با عطری ارزان قیمت خوشبو میشوم و تو عطسه میکنی

........

اما من فقط زجر نمیکشم

گاهی هم تو را زجر میدهم

میدانم وقتی مرا  با قد یک متر و پنجاه سانت پشت فرمان اتومبیل میبینی چه حالی میشوی چون تو مرا نمیبینی فقط عینک دودی بزرگی میبینی که از بالای فرمان پیداست و گاهی هراسان میشوی که آیا عینک رانندگی میکند ؟! و وقتی دودستم را روبروی عینکم میبینی آسوده میشوی که من انجا هستم و تو زجر میکشی و من لبخند میزنم.

سر و گوش و گردنم را نمیبینی

دماغم را با چسب پوشانده ام

دندانم را نمیبینی چون لبخند نمیزنم

چشمانم را نمیبینی چون نگاهت نمیکنم

موهای کم پشت مرا نمیبینی که با چه مصیبتی گره زده ام و بسته ام

تو میتوانی پشت پوشش نازک خطوطی را ببینی که میتواند قدرت تخیل تو را افزون کند و تو میبینی که بعد از چند سال داوینچی زمان خویش شده ای

تو نمیتوانی تصور کنی که من از هیچ رژیم غذایی تبعیت نمیکنم  و هر آنچه را دلم بخواهد میخورم و همه سایز دنیا را در خود جمع میکنم و تو نمیتوانی ببینی و حسادت میکنی

وقتی برای دوازده ساعت کار صدو بیست هزار تومان دست مزد میگیرم و کار را از تو می قاپم تو زجر میکشی و خانه نشین می گردی و من نگاهت میکنم  و ...

وقتی کج و معوج بچه ای بر بغل و کیسه ای در دست به دنبالم روان میشوی و حس نوکری را در چشمت میبینم  خوشحال میشوم و تو نمیدانم چی می کشی؟!

.......

همچنان نگاهم میکنی بلکه چیز بیشتری ببینی ولی افسوس که تو همیشه خیط می شوی و من لذت میبرم

و شب هنگام هر دوی ما در حسرت ندیده ها زجر میکشیم

مدتهاست به خودم نگاه نکرده ام

تو نیز نگاه نکن....

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرداد  | 

چگونه میشود خندید وقتی می دانیم ...

چگونه هر چیز مضحک و بی معنی را داغ میکنیم و نام آنرا سرگرمی می گذا ریم...

وقتی می دانیم و میبینیم..

باز هم ؟

چگونه چنین پوچ و بی روح و بی هدف  با هر طنزی لینک میشویم و ذوق زده از یک کشف تازه...

چگونه خود را به کوچه ای بنام علی چپ می زنیم  وقتی  آدرس را اشتباه آمده ایم..

هنوز روزی ده ها پیامک مزین به ده ها کلمه با ده ها معنی؟!!!!

تا کجا؟

تا کی ؟

نباید گاهی به کمی دورتر هم نگاه کنیم..؟

کسانی که بودند و اکنون نیستند و ما می خندیم و بهانه بالاخره زندگی کردن را همیشه جلوی چشم داریم..

  گاهی با کلمات بیجان ،  خودمان را بر ذهن دیگران تحمیل میکنیم که ما نیز هستیم و در این هوای آلوده به تزویر و ریا همچنان نفس میکشیم و نقشی از زنده ها را بر روی این فرش خونین بازی میکنیم .

نیازی نیست که بگوییم ما هم خوبیم چون این جمله بارها و بارها در طی روز و شب شنیده میشود بدون آنکه راستی و ناراستی آن توسط شنونده پیگیری گردد و هیچگاه نپرسیدیم واقعا شما ها خوبید..؟!

واقعا ما خوبیم ؟!

نه نیستیم ..

واقعا خوب نیستیم ولی روز را برای گرفتن کمی خوبی به شب و شب را با تمام بد نبودن های روز به صبح میرسانیم.

از بودن شما خوشحال میشویم و از نبودن شما غمگین نخواهیم شد و این رسم خوبی در این خاک است.

میبینید ما چقدر خوبیم !

خوبی ما آنقدر رشد کرده است و ریشه دوانیده که گاهی فراموش میکنیم بد بودن نیازی به بد خواستن نیست و گاهی بد میشویم .

واقعا ما بدیم ؟!

نه..

واقعا بد نیستیم ولی روز را با وسوسه بد بودن به شب میرسانیم و شب مهم نیست که چگونه به صبح میرسد زیرا با گردش زمین میرسد چه بخواهیم و چه نخواهیم

..........

واقعا.....هستیم؟!

آری

هستیم و می مانیم و زود فراموش میکنیم  

بار ها و بارها می گردیم و می چرخیم و بدنبال از ما بهتران هستیم و می مانیم.

به این نوع بودن عادت کرده ایم و بارها گفته اند که دوستی نیزاینگونه است به آن نیز عادت میکنیم.

و در آخر دنیای ما

یک چیز می ماند و آن خر بودن و خر شدن است که هیچ حدی برآن وجود ندارد

م

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرداد  | 

جنس این روزها و شبها اینگونه اند

هیچ مجالی برای هیچ کلمه ای نیست

دوست داری فقط نگاه کنی آنهم با چشمی خیس بدون پلک زدن

همان حسی را داری که نجات غریق کنار دریا دارد

حس مادر بزرگ که سالهاست روی از نامحرم پوشانده حال ناگهان چادر از سر او کشیده اند و میگویند موی سپید خود را پشت پنجره شانه کن ...

حس پدر را که حتی نمیتواند کوچکترین آرزوی کودکش را برآورده کند

حس مادری که بزرگترین تفریح زندگی او رفتن به مراسم روضه خوانی بوده است

حس جوانی که پدر بعد از زخم زدن بر پیکره غرورش از دست پخت مادرش تعریف کرده است و بس

حس دختری نه نوجوان و نه جوان که هیچ شبی را بی تشویش به صبح نرسانده

بر سر راننده محترم  تاکسی فریاد زدیم که هی مسافرکش کمی ارزان تر

برسر رفتگر محترم محله فریاد زدیم ماهیانه برای چی؟ من هم مثل تو

بر سر همسر فریاد زدیم ..

بر سر بچه فریاد زدیم...

بوق زدیم و بوق زدیم..راننده ماشین جلویی را ترساندیم و ما پیروز شدیم و جلو زدیم

جنس مخالف را تحقیر کردیم و با تمام قوا تعریف کردیم

هی حرف زدیم و حرف زدیم تا کتاب فروشی محل تعطیل شد

لباس سبز پوشیدیم و حرفهای سبز زدیم و طلای زرد بوسیدیم و هی رستگار شدیم

آنقدر بر سجاده نشستیم و دعا کردیم و دعا خواندیم تا همگی تندرست شدیم

آنقدر خدا را در خانه اش زیارت کردیم تا منزل را عوض کرد و به نقطه ای نامعلوم کوچ نمود

هی کلمات فرنگی گفتیم و ادای روشنفکری در آوردیم و هی با سواد شدیم و هی مدرک گرفتیم تا جایی که دیگر هیچ نکته نامکشوف برایمان باقی نماند که نسل آینده سرگرم باشند

هی حرف سیاسی زدیم و هی سیاسی شدیم و هی سیاست را به سخره گرفتیم تا جایی که فراموش کردیم جای زباله ها در سطل زباله است و نه در کنار درخت روبروی خانه

آنقدر در مسایل بزرگ حل  شدیم که کوچکی حیاط خانه پدری را از یاد بردیم

آنقدر وسایل رفاهی برای منزل تهیه کردیم که کارتن خوابها همگی صاحب خانه و رختخواب گرم شدند

آنقدر در یادگیری زبان فرنگی متبحر شدیم تا توالت خانه نیز فرنگی شد

آنقدر میان خطوط راندیم و راندیم تا همه زندگی  خط خطی شد

آنقدر به زیارت مکانهای مقدس صعب العبور رفتیم که دیدیم و فهمیدیم صاحب آن جان خود را در بالای این سفر گذاشته و ما بی خبر بودیم

آری

اینروز و شبها نیز بگذرد و ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرداد  | 

میتوانم همه هستی کوچک خود را به تو ارزانی دهم اگر بدانم که مرا میبینی....

می توانم تو را دوست بدارم اگر به بازی یک طرفه دوستی دعوتم نکنی..

میتوانم با تو باشم اگر چشم از من ندزدی ...

میتوانم با تو بگویم و تورا با همه جان بشنوم اگر غرورم را جدی بگیری..

میتوانم لبخند بزنم اگر بدانم برای چه آمده ام...

میتوانم پیش تو گریه کنم اگر بدانم بازیچه نیستم...

میتوانم خوب باشم اگر به حرفم گوش دهی..

میتوانم تکیه کنم اگر اعتماد کنی...

میتوانم همه فاصله را حفظ کنم اگر مرا با تردید گذشته خود قیاس نکنی..

میتوانم توجه کنم اگر مرا کور نپنداری..

میتوانم بفهمم اگر مرا بشناسی...

میتوانم.......................

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرداد  | 

مرا نگاه کن ...

به من توجه کن و به حرفم گوش کن...

مرا دوست بدار و در این راه سعی کن...

هوس من با تو یکی نیست پس نگاهت را بر من خیره نگردان تا اگر روزی این نگاه نبود مجبور نباشم برای نگاهت دام افکنم.

تمام وجودم پشت در کوچکی است  درست میان سینه ام ... در بزن ولی فرار مکن.... بمان و صبر کن... باز هم بر در بکوب ولی فریاد نکن...صبور باش .

از پشت این در کوچک با من حرف بزن به ملایمت و مهربانی...

گاهی حوصله خود را نیز ندارم ... این را بفهم ... آنقدر دور نشو که نتوانم ببینمت.

وسوسه انگیزم .... ولی همه وجودم این نیست.... این وسوسه ، بزرگ جلوه میدهد مرا ولی بسیار کوچک است و بی مقدار و جزیی از من است و نه همه من.

به حرفهایم توجه کن که جزیی از من است و من با تو میگویم که باید بگویم و سکوتم از مرگ هولناک ترخواهد بود.

به دانایی و فراست به بسترم پای بگذار یا مرا به همه مهربانی به بسترت دعوت کن که گاه از خواب نیز میترسم.

مرا نگاه کن...

مرا با همه فرشتگان مقایسه مکن که  من نیز گاه شیطان میشوم.

مرا دوست داشته باش نه انگونه که نگاهم میکنی....

مرا بخوان نه انگونه که عذابم دهی...

........ و و و

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرداد  | 

مدتها بود به چهره مادر دقیق نگاه نکرده بودم چقدر رنگ پریده و بیمار به نظر می آمد غم سالها سرکوب در نگاهش موج میزد نگرانی از همه چیز در همه حال.

وقتی نگاهش به جایی خیره میماند به سالهای دور سفر میکرد که برای داشتن تنها حقوق ساده زنانه خویش میبایست التماس میکرد و گاهی هم خشونت پدر را تحمل میکرد اما از همه ناگوار تر تحمل کم محلی و بی توجهی بود که تکیده اش کرده بود

برای داشتن کمی توجه همانطور که او دوست داشت میبایست شبهایی را تا دیر وقت مویه کند و دست پس بگیرد میبایست مدتها رانده میشد

مادر از برای اینهمه سرکوب و تفاوت هرگز با فرزندان خویش نیز ارتباط صحیح برقرار نکرده بود همانگونه که با او نیز ارتباطی برقرار نشده بود..گویی قرار است نسل به نسل صفتی اکتسابی را انتقال دهند بلکه روزی در در همه سلول ها رخنه کند و موروثی شود

شاید

هیچ گاه درست به اطرافش نگاه نکرده بود. یعنی واقعا نتوانسته بود؟

دختری بسیار جوان با عشقی هوایی و جسمی سربه هوا زندگی را شروع کرده بود و تا اینجا خویش را کشیده بود و همچنان میکشید

نمیدانم که ایا نمیتوانست بهتر از زندگی کند ؟!

نبودن پشتوانه خوب و مهربان ، نبودن راهنمایی دلسوز و عاقل!

نمیدانم

فقط دلم را چنگ میزنند

عذاب میکشم وقتی دلتنگ نمیشوم

عذاب میکشم وقتی تفاوت دیروز و امروز را میبینم

آیا این تغییر ناگهانی و بدون اندیشه مادران امروز را به بهشت میبرد؟!

مادر دیروز کجا میرود؟ مگر تابحال در جهنم دست و پا نزده ؟!

 برای بهشت رفتن پیر و فرسوده است اکنون نیز منتطر بهشت مانده است

بهشت زیر پای اوست؟!

اگر غفلت کرده باشد چی؟

اگر با اعمال خود نسلی را سوزانده باشد چی؟

زحمت فرزند را کشیده؟ میدانم

مگر غیر از وظیفه کاری انجام داده است؟!

مادرانی که فراوان مهربانی میکنند برای انکه همیشه در راس قدرت باشند چی؟جای آنان کجاست؟

مادرانی که همیشه میخواهند در همیشه فرزند باقی بمانند چی؟

یا مادر را به من نشان دهید یا جای بهشت و جهنم را

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرداد  | 

زنده باد تساوی

 مابه مردها گفتیم: می خواهیم مثل شما باشیم.

مردها گفتند: حالا كه این قدر اصرار می كنید، قبول !

و ما نفهمیدیم چه شد كه مردها ناگهان این قدر مهربان شدند.

وقتی به خودآمدیم، عین آن ها شده بودیم.

كیف چرمی یا سامسونت داشتیم و اوراقی كه باید به آنها رسیدگی می كردیم

و دسته چك و حساب كتاب هایی كه مهم بودند..

با رئیس دعوایمان می شدو اخم و تَخم اش را می آوردیم خانه سر بچه ها خالی می كردیم.

ماشین ما هم خراب می شد، قسط وام های ما هم دیر می شد..

دیگر ما هم با آنها مو نمی زدیم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند

و به ما خوشبختی های بی پایان یك  مرد را بخشیده بودند.

همةكارهایمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خدای من!

سلاح نفیس اجدادی كه نسل به نسل به ما رسیده بود،

در جیب هایمان نبود. شمشیر دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره ای؟ چاقوی غلاف فلزی؟

نه! ما پنبه ای كه با آن سر مردها را  می بریدیم، گم كرده بودیم..

همان ارثیه ای كه هر مادری به دخترش می داد و خیالش جمع بود تا این هست،

سر مردش سوار است.

آن گلولة الیافی لطیفی كه قدیمی ها  به اش می گفتند عشق،

یك جایی توی راه ازدستمان افتاده بود.

یا اگر به تئوری توطئه  معتقد باشیم، مردها با سیاست درهای باز نابودش كرده بودند.

حالا ما و مردها روبه روی هم بودیم.

در دوئلی ناجوانمردانه. ومهارتی كه با آن مردهای تنومند را به زانو  درمی آوردیم،

در عضله های روحمان جاری نبود.
سال ها بود ناجوانمردانه شان می شد. چشم نداشتند ببینند

فقط ما می توانیم با ذوقی كودكانه به چیزهای كوچك عشق بورزیم.

فقط و فقط ما بودیم كه بلد بودیم در معامله ای كه پایاپای نبود، شركت كنیم.

می توانستیم بدهیم و نگیریم. ببخشیم و از خودِ بخشیدن  كیف كنیم.

بی حساب و كتاب دوست بداریم.

در هستی، عناصر ریزی بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمی دیدند و ما می دیدیم..

زنانگی فقط مهارت آراستن و فریفتن نبود و آن قدیم ها بعضی از ما این را می دانستیم.

مادربزرگ من زیبایی زن بودن را می دانست.

وقتی زنی از شوهرش از بی ملاحظگی ها و درشتی های شوهرش شكایت داشت و

هق هق گریه می كرد، مادر بزرگ خیلی آرام می گفت: مرد است دیگر،

از مرد بودن مثل عیبی حرف می زد كه قابل برطرف شدن نیست.


مادربزرگ می دانست مردها از بخشی از حقایق هستی محروم اند.

لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطیف است.

مادربزرگ می گفت كار زن ها با خدا آسونه.

مردها از راه سخت باید بروند. راه میان بری بود كه زن ها آدرسش را داشتند

و یك راست می رفت نزدیك خدا.

شاید این آدرس را هم همراه سلاح قدیمی مان گم كردیم.

به هر حال، ما الان اینجاییم و داریم از خوشبختی خفه می شویم.

رئیس شركت به مان بن فروشگاه سپه داده و ما خیلی احساس شخصیت می كنیم.

ده تا نایلون پر از روغن و شامپو و وایتكس و شیشه شور و كنسرو و رب و ماكارونی خریده ایم

و داریم به زحمت نایلون ها را می بریم و با بقیة همكارهای شركت كه آن ها هم بن داشته اند

و خوشبختی، داریم غیبت رئیس كارگزینی را می كنیم و ادای منشی قسمت بایگانی را درمی آوریم

و بلندبلند می خندیم و بارهایمان را می كشیم سمت خانه.

چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه می شست و می پخت.

حیف كه زنده نماند ببیند ما به چه آزادی شیرینی دست یافتیم. ما چقدر رشد كردیم.

افتخارآمیز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستیم هم ترشی می اندازیم.

مهندس معدن هستیم و مربای انجیرمان هم حرف ندارد.

هورا ما هر روز تواناتر می شویم. مردها  مهارت جمع بستن ما را خیلی تجلیل می كنند.

ما می توانیم همه كار را با همه كار انجام دهیم.

وقتی مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ایستاده توی اتوبوس حفظ كنند،

ما با یك دست دست بچه را می گیریم با دست دیگر خریدها را، گوشی موبایل بین گردن و  شانه،

كارهای اداره را راست و ریس می كنیم. افتخارآمیز است.

دستاورد بزرگی است این كه مثل هم شده ایم. فقط معلوم نیست به چه دلیل گنگی،

یكی مان شب توی رختخواب راحت می خوابد و آن یكی مدام غلت می زند،

چون دست و پاهایش درد می كنند. چون صورت اشك آلود بچه ای می آید پیش چشمش.

بچه تا ساعت پنج مانده توی مهد كودكهمه رفته اند،

سرایدار مجبور شده بعد از رفتن مربی ها او را ببرد پیش بچه های خودش.

نیمة گمشده شب ها خواب ندارد. می افتد به جان زن. مرد اما راحت است،خودش است.

نیمة دیگری ندارد. زن گیج و خسته تا صبح بین كسی كه شده و كسی كه بود، دست و پا می زند..

مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من كجا می توانست شكوه این پیروزی مدرن را درك كند؟

ما به همة حق و حقوقمان رسیده ایم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرداد  | 

به زیان ساده مرا دوست داشته باش

به زبان چند شاخه گل در آستانه در

 به زبان یک لبخند کوچک در زیر سقف خانه ات 

به زبانی خوشمزه سر میز شام

با نوازشی ملایم در شبی گرم

با آغوشی نیازمند بدون نشخوار کلام

با تعریفی کوچک از زحماتم که همیشه هیچ پنداشتی

با نگاهی شیطنت آمیز که بدانم هنوز هستم

با اخمی جذاب که بدانم هنوز در تو وجود دارم

توجهی از تو میخواهم که رایگان باشد ، تا بیرون آنرا گدایی نکنم  ، خریدار نباشم.

برای سروری من لحظه ای درنگ کن که به آن هم بسنده میکنم.

مثل همان روزهای اول به هوسهایم پاسخ بگو که همچنان میسوزم ولی از گفتنش شرم دارم.

حسادتهای کودکانه را میخواهم که بدانم هنوز مرا میبینی.

با من حرف بزن که در سکوت هیچ نیافتم و همه چیزم را از دست دادم.

با طعنه های بچه گانه و شوخ مزه گیهای کودکانه تو را می خواهم ، ای کاش می فهمیدی..

با زبان خودم مرا دوست بدار ... مرا آرام مگذار که در تنهایی می میرم.

 


+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرداد  | 

از بچگی هر کی منو میدید می گفت وای چه دختر بانمکی ماشالله خدا حفظش کنه ..منم تو عالم بچگی خودم رو لوس میکردم و فکر میکردم واقعا با نمکم..کفشهای پاشنه بلند مامان رو میپوشیدم و گاهی یواشکی رژلب میمالیدم و مثلا خوشگل میشدم..هی دوست داشتم خود نمایی کنم و هی بانمک تر بشم ..گاهی با هم سن و سالانم خاله بازی و مامان بازی میکردیم و من میشدم مامان و پسر همسایه بابا و دوستم خاله خیلی لذت بخش بود..همه چی راحت بود و به تمام معنی بازی بود و شیرین و دوست داشتنی...

یواش یواش که بزرگتر شدم و بزور جشن تکلیف برام گرفتن و گفتن نباید تو خاله بازی شوهر داشته باشیاااااا نبینیم با پسر همسایه هی حرف بزنی و بری تو اتاق در رو ببندیااا ..

یواش یواش پسر همسایه شد غول بی شاخ ودم...

بهم گفتن دختر باید نجیب باشه و خانوم تا بتونه شوهر کنه و با افتخار همسر داری رو یاد بگیره..

منم خودم رو آماده میکردم برای شوهر کردن و همینجوری که درس میخوندم و گنده میشدم بفکر شوهر هم بودم..

دلم میخواست با لباس سفید برم خونه شوهر و با کفن بیام بیرون ..

آرایش نمیکردم تا یک وقت خدای نکرده نگن فلانی دختر بدی شده..!!

یواش یواش عرضم از طولم بیشتر شد چون همش زیر چادر چاقچور بودم و کسی نمیدید چه لعبتی مستور مونده..!

سیبیل و میان ابرو هم که نگوو پاچه بز پیشش لنگ مینداخت...

گذشت و گذشت و از شوهر خبری نشد..

چشمتون روز بد نبینه افتادم به کابوس دیدن و خواب امام و بهشت رو دیدن که من بنده محبوب خداوندم و اون دنیا همینجوری پسرهای قد و نیم قد برای منه مومنه صف کشیدن و برای ازدواج با من له له میزنند و ......

حمام که میرفتم سه دفعه غسل و یکساعت کیسه میکشیدم و هی تطهیر میشدم و هی پوست مینداختم...

خلاصه دیدیم فایده نداره...

ما هی به خدا نزدیک تر میشدیم و در رویای نزدیکی با خدا شبها تا صبح غلط میزدیم..

راه میرفتم و برای اینکه خنک بشم همش میگفتم مردشور هر چی مرده ببره...حالم از هر چی مرده بهم میخوره..واه واه مرده شور شوهر رو ببره...

خلاصه نفهمیدیم بالاخره ما ترشیده شدیم یا نه ...

ای کاش اونوقتها اینترنت بود ..ای کاش اونوقتها می تونستم وارد اجتماع بشم و قاطی مردها کار کنم و هی شعار فمینیستی بدم و هی رابطه برقرار کنم و هی لاس بزنم و هی چیزهای بیشتری یاد بگیرم..

حیف که از ما گذشت ولی تورو خدا شما مثل من نباشید... خجالت نکشید..تورو خدا پای بند نجابت نباشید...هر کاری دوست دارید بکنید...هی اطلاعاتتون رو زیاد کنید..به فکر لباس سفید عروس و کفن سه تیکه نباشید..

به فکر غول بی شاخ و دم بالای سرتون هم نباشید...دنبال غولهای خوشگل و جور واجور بگردین و باهاشون خاله بازی کنید...

یادتون نره با دخترهای خوشگل دور و برتون رقابت کنید... دماغتون رو حتما عمل کنید..پروتز و سیلیکون یادتون نره...آمپول بوتاکس معجزه میکنه...گور پدر اقایون، شما برای خودتون این کارهارو میکنید...

دنبال تطهیر هم نباشید چون شما ذاتا پاک هستید..

اصلا یادتون نره این مردهای پدر سوخته می خوان شما رو استثمار کنن..

بفکر پول و این حرف ها هم نباشید..پول چرک کف دسته..

مواظب خودتون هم باشید

لبخند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرداد  | 

با تو هستم

تویی که به بهانه کم ارزش شدن نگاهت رو از من می دزدی..

با تو هستم

تویی که سلامم رو بی پاسخ می گذاری

بلند شو خودت رو نگاه کن ببین چند سالته و هنوز نمیدونی چیزی رو که دلت میخواد باید به زبون بیاری با ادا و اطوار که چیزی ته کاسه آدم نمیمونه..

به من نگاه کن

چی دلت میخواد؟

چی تو ذهنت وول میزنه؟

راحت بگو

نترس... هیچی نمیشه..هیچکسی بهت حرفی نمیزنه ...

سال نو شده .... این همه حرافی و خاله زنک بازی و خاله بازی بس نیست

نمیخواد قهر کنی و چشم و ابرو نازک کنی ...

واقعا دارم دروغ میگم؟!...تو دلت نمیخواد کسی رو داشته باشی که راحت باهاش حرف بزنی؟!

اینهمه مینویسی و میخونی ..برای چی؟

ته دلت یه چیزی غلغلکت میده... بریزش بیرون ... نگهش ندار...چند سال باخودت اینور رو اونور میبریش..خسته نشدی؟!

هی راه نرو برو خونه این و اون و هی آجیل بخور و هی بگو عید شما مبارک.... آخرشم هیچ مثلا اقوام و دوستان رو دیدی و مثلا خیلی سرحال شدی..واقعا شدی؟  جون خودت راستش رو بگو..شدی؟؟

یادته دیروز رفتی خونه همون عمه که حالت از دیدن بچه اون بهم میخوره و اصلا دوسش نداری و تاحالا هزارتا حرف پشت سرش زدی... وقتی رسیدی بهش ، ماچ کردی و آرزو کردی سال خوبی داشته باشه..واقعا داشته باشه؟؟

با تو هستم...

چند نفر رو از اول سال بوسیدی و واقعا احساس خوبی بهت دست داده؟؟

لاپ لاپ ..ماچ ماچ... نه نگاهی نه تماسی...انجام وظیفه بس نیست؟!

به من نگاه کن..... بس نیست؟؟ 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرداد  | 

وقتی چند سال با دریا حرف بزنی یواش یواش دریایی میشی..طبیعتت مثل دریا میشه ..

دریا هرطور که باهاش رفتار کنی همونطور رفتار میکنه..

اگر درونش احساس راحتی نداشته باشی و دست و پا بزنی غرقت میکنه

اگر خودت رو بهش بسپاری توی بغلش نگهت میداره و هر جا بخوای میبره

زیاد که نگاهش کنی صداش رو نمیشنوی..وقتی می خوای صداش رو بشنوی باید چشمانت رو ببندی..

اگر کثیفش نکنی درونش رو شفاف میبینی..

اگر کنارش باشی و صبر پیشه کنی بهت قدرت امواجش رو نشون میده و خودنمایی میکنه..

اگر ازش نترسی بهت گوش ماهی میده....

اگر روی ماسه ها دراز بکشی نوازش میکنه...

هیچوقت هم سعی نکن به قسمتهای عمیق اون قدم بگذاری...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرداد  | 

گفتم سلام

نگاهش را در دوردست گم کرد

گفتم دوستت دارم

گفت زیاد شنیده ام

گفتم حرفی دارم

گفت بگو میشنوم

 و موبایل زنگ زد

گفت بگو

گفتم گوش بده

گفت یکی از گوشهایم برای توست بگو

گفتم نگاهم کن

گفت منتظرم ممکن است مرا ندیده رد شود

گفتم به کجا

گفت نمیدانم هر کجا جایی که بشه نفس کشید

گفتم پس در فرصتی دیگر

گفت هر چه هست بگو که من مجالی دیگر ندارم

گفتم پشیمان شدم

گفت وای بهت برخورد

ببخشید

به خدا خیلی گرفتارم و عصبی شدم

گفتم حالا بگویم

گفت اگر میشود در فرصتی دیگر

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرداد  | 

صبح آدینه شما بخیر و خوشی

این آدینه کمی فرق داره چون بعد از دو روز تعطیلی اومده و احتمالا مسابقه فوتبال شب جمعه آن نیز کمی فرق داشته ..

ما گذارشمون رو شروع میکنیم البته مثل گزارش قبلی ..

کاپیتان تیم قرمز رفته حموم گل بچینه و کاپیتان تیم زرد هم داره چرت میزنه..

بازی میخواد شروع بشه ولی نمیدونم چرا تیم زرد اینقدر وارفته فکر کنم پنجشنبه خیلی کار داشته..

تیم قرمز سرحاله و  داره روپایی کار میکنه..معلومه خوب خورده و خوابیده..

با سوت های مکرر داور بازی شروع میشه ..توپ میافته دست قرمز هر چی پاس کاری میکنه هر چی لایی میزنه..هر چی هد میزنه فایده نداره چون تیم زرد وا رفته

تیم قرمز شروع میکنه به فول زدن و همه جای تیم زرد رو لگد میزنه تا اینکه تیم زرد با یک حمله ناجوانمردانه یک گل میزنه و صدای ترق توروق تماشاچی ها بلند میشه..تیم قرمز مات و مبهوت مونده که چیکار کنه..

تیم زرد زمین رو جهت قضای حاجت ترک میکنه ..

تیم قرمز اعتراض میکنه که این بازی رو قبول نداره..تیم زرد خوابش برده

الانم هر دوتا تیم دارن صبحانه میخورن..

تیم قرمز مثل برج زهر مار نشسته نون خالی میخوره و تیم زرد هم برای جبران وقت اضافی داره خاگینه میخوره...

تلویزیون میخواد فیتیله جمعه تعطیله رو پخش کنه....

امیدواریم بتونیم در یک جمعه تصادفی دیگه..یک بازی دوستانه داشته باشیم و گزارشی زنده رو براتون پخش کنیم که البته دیدن گزارش بصورت زنده برای افراد زیر ۱۸ سال توصیه نمیشه...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرداد  | 

شبی از شبها ..

نه اینکه فکر کنید شب جمعه بود و فردا تعطیل بود !  نه..

یک شبی بود که یادم نیست سرد بود یا گرم ...

در بستر نه چندان راحت خویش خفته بودم که خداوند رو خواب دیدیم..

 همون خدایی که گاهی چنان بنده هاشو در جهنم میسوزونه که جاش تاول میزنه و گاهی چنان مهربون میشه که همه رو ناز میکنه و گاهی هم چنان نسبت به بعضی از خلایق توجه داره و نازشون رو میکشه که نازشون تاول میزنه...

همون خدایی که گاهی در یک صبح جمعه بهاری بعد از خوابی شیرین و خوردن صبحانه بعضی از بنده هاشو خلق میکنه ..همونایی که خوشگل میشن و تا آخر عمر به هیچ بزک و دوزکی نیاز ندارن..همونایی که آدم دلش میخواد با تکنولوژی بلوتوث هی براشون چیز بفرسته...اونم چیزای خوب

همون خدایی که گاهی در یک بعد از ظهر ابری و سرد زمستون در هوایی آلوده و تیره طبق برنامه ای از پیش تعیین شده چندتا بنده خلق میکنه از همونایی که تا آخر عمر یا باید سه میلیون تومان خرج دماغ و ۳ میلیون تومان خرج گونه و چند میلیون دیگه خرج نمیدونم کجاشون کنند تا بتوانند در جایی دیده شوند و بلکه پسندیده شوند بعدش همه با هم بگویید چرا زحمت کشیدید پس چرا کم کشیدید چرا ویلا ندادید وووووووو...و اگر هم بی پول باشند که دیگه باید روز و شب بشینند و بخوابند و بگویند سیرت باید خوب باشه و نه صورت و هی بگن و هی بگن تا خسته شوند و جونشون در بیاد ... اگر این رو هم نگویند چه بگویند که یک جای مبارکشان نسوزد و تاول نزند...

همون خدایی رو خواب دیدم که گفته شما کارهای خوب انجام دهید تا منم به شما جایزه بدم و وقتی گفتیم کجا باید جایزه رو تحویل بگیریم ؟ گفت در بهشت...وقتی گفتیم آدرس ؟ گفت در هنگام گور بگور شدن حضرت ملک الموت بهتون آدرس رو میده..گفتیم ملک الموت کیه؟ گفت همونی که اگر نیاد بالای سرتون هزار سال بیشتر عمر میکنید و تمام کره زمین از آدم پر میشه و بعدش مجبورید یک آپارتمان سی متری در مریخ بخرید چون در این دنیا اینهمه آدم که جا نمیشن...

همون خدایی که کره زمین رو اینقدر متنوع و زیبا آفریده برخی از جاهای این کره خاکی  یک کف دست خاک پیدا نمیکنی و مردمانش از کشاورزی و دامپروری و ... همه چیز دارند و با بچه های تپل مپل زندگی رو سپری میکنند البته به کندی چون دوست ندارند این موهبت های زمینی رو ول کنند و خاک بر سرها اصلا به فکر بهشت نیستند.....و برخی جاهای دیگر این کره خاکی هم  یک کف دست آب و علف پیدا نمیکنی و تفریح مردم آن مرز وبوم اینه که هسته هرچیزی رو بکوبند و بخورند و تا کمی جون گرفتند هی بچه درست کنند و بفرستند بهشت و تا بزرگ شدند با شیرها وارد جنگ شوند و یا با قبیله بغل دستی کشتی بگیرند و هی حال کنند و هی دور آتش برقصند و برای رفتن  از این دنیا شادی کنند....

همون خدایی رو خواب دیدم که در جایی گفته بود یک لحظه فکر کردن بهتر از صد سال عبادت کردن منه...ما که چند ساله بجای فکر کردن هی میریم تو فکر و بلد نیستیم فکر کنیم بنابر این هی عبادت میکنیم و هی دعا میخونیم و هی نذر میکنیم و هی نیازمند تر میشیم...خوب چیکار کنیم؟ کار دیگه ای نباید بکنیم که ...

همون خدایی که همیشه بیداره و همه جا هم هست و هیچکسی جرات نداره هیچ کاری رو حتی یواشکی انجام بده...اگر یک میلیون آدم در یک لحظه با هم شروع کنند یک کار بدی رو انجام بدهند ، باز هم خدا متوجه شده و همه رو یادداشت میکنه ...

همون خدایی که...

بسه دیگه.... خسته شدم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرداد  | 

یکی بود یکی نبود

زنی بود خیلی زرنگ و باهوش با شوهری کم زرنگ و بیهوش

زنی بود در هپروت با شوهری اندر جبروت

دختری زایید به سیاهی شب ، زرنگ و پرحرف ....

بر خویش بفرمود که دختر را چنان می پرورانم که هماورد صد مرد جنگی باشد و همرنگ ده زن شهری ...

دختر بزرگ وبزرگ تر شد با صدایی به رسایی صوراسرافیل...

دختر چنان در مقایسه مردان جنگیده بود که گویی زن بودن خویش را نه تنها از یاد برده بود بلکه از یادآوری آن نیز دوری میکرد...

روزی برای دختر پس از بیست و اندی سال که بالغ شده بود خواستگاری بسیار خوش بخت پیدا شد که دختر را یاداوری کرد که هان ای زیبا روی میبایست شوی خویش را انتخاب نمایی و گزینه دیگری در راه نیست..

دختر به همسری مردی درآمد که گمان میکرد زن گرفته و غافل از آنکه به کنیزی میرود

زن به تمام و کمال زمخت بود و نچسب که نه از زنانگی خبری داشت و نه از زناشویی و خود را مردی گردن کلفت میپنداشت که میبایست در جنگ با همه مردان پیروز میشد....

گذشت و گذشت و شوهر به خروش امد که ای مادر زن خطا کار مگر زن بودن و زن ماندن چه عیبی داشت که دختر را چنان مردانه پروراندی؟!!!!

مادر زن انگشت چرک خویش را به دندان گرفت و همی تعجب نمود که مگر مردانی غیر از شوی من هم در دنیا وجود دارند که من غافل بودم و نفهمیدم...

مادر دختر را نصیحت بسیار نمود که  مردان پستاندار بهتر از زنان بی پستان نیستند.....

بیا دختر و کمی ظرافت به خرج بده....

دختر تمام تلاش خود را کرد و گاهی چنان خرکی زنانه میشد که شوی بیچاره راهی بیمارستان گشته و مورد الطاف دارو و درمان قرار میگرفت...

گذشت و گذشت تا مرد از زن گرفتن پشیمان گشته و از مرد بودن خود حیران و سرگشته بدنبال زنی با دستان ظریف و صدایی لطیف کوچه و خیابان را گز میکرد و هی چت میکرد و هی چپ میکرد...

زن نیز هی با مردان کار میکرد و هی صبر میکرد و هی کف میکرد...

القصه..

هنوز هم داستان ادامه دارد و چون قصه بدین جا رسید شهرزاد قصه گو حالش بهم خورد و لب از سخن فرو بست

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرداد  | 

یواشکی های زندگی من

کوچکتر از گفتار و بزرگتر از دنیاست

کدومتون یه چیز یواشکی تو دلتون نیست؟

یه راز بزرگه؟؟ نه ..

شاید ساده تر از یک راز

 شاید کوچکتر از  معمای  کودکی

یه حرف گنده؟؟ نه..

یه کلمه ساده که بارها و بارها تو دلتون تکرار کردین

یه زندگی بزرگه؟ نه

یه خواب ساده که هرشب میبینی

راز بزرگ دلت رو نمیتونی به کسی بگی؟

به خدای خودت گفتی؟  ..خدای خودت کی هست؟ .. کجاست؟

اشکالی نداره به هر کی خودت دوست داری بگو

نمیگی؟؟

چرا؟

چون دلت میخواد این یواشکی همیشه تو دلت باشه

لذتش به اینه که همیشه یواشکی بمونه ..دلت رو خوش میکنه که منم یه یواشکی دارم و دوسش دارم

شاید یه شعر باشه که باهاش خاطره داری..شاید یه رنگه که چشمت رو میطلبه.. شاید بوی عطری آشناست...هر چی که هست برای تو یه یواشکیه و دوست داشتنیه..

این یواشکی باید حفظ بشه تا بشه ادامه داد..

نگهش دار و به هیچ کس نده...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرداد  | 

رفتیم محضر...
سی تا امضا کردیم و شیرینی خوردیم و ...
شب اومدیم سر سفره ای نشستیم که با سفره های دیگه فرق داشت...
انگشتم رو دراز کردم و دیدم رفت تو یه حلقه..
انگشتشو دراز کرد که رفت تو دهنم و کامم به عسل نوک انگشتش شیرین شد...البته شور و شیرین با هم بود فکر میکنم عروس خانم قبلش انگشت توی دماغش کرده بود..خدا عالمه..!
گفته بودیم بله و به قول معروف مزدوج شده بودیم...
هی عکس گرفتند و هی ژست گرفتیم و هی گل اینور رفت و اونور رفت....بردنمون تو یه علفزار که  عکس رمانتیک بگیرن...هی مثل خر تو علفها غلت زدیم و هی عکس گرفتند...
اومدیم خونه و همه ماچمون کردن وقتی خوب به تف مزین شدیم ولمون کردن..
همه زدند و رقصیدند و هی خودشون رو خالی کردن ..جای شما خالی هر چی لوازم آرایش تو دنیا بود اونشب خرج شده بود..نه کسی جوش داشت و نه کسی چشماش تنگ بود... کسی نه مو داشت و نه بو ...هر کی هر چیز خوشگلی داشت انداخته بود بیرون و هر چیز زشتی داشت قایم کرده بود..بعضی ها چشماشون از حدقه درومده بود چون اونقدر شکم و بالای شکم رو تحت فشار قرار داده بودن که نفس  کشیدن هم براشون سخت بود..
گفتند داماد باید برقصه..داماد رقصید ..یکی از فامیلهای داماد گفت : شاباش شاباش...یکی دیگه گفت : یواش یواش...
هزاری و دوهزاری بود که سرازیر میشد تو جیب داماد..
داماد  نمیدونست برقصه یا پولهارو جمع کنه..بیچاره گیج شده بود...همه اسکناس هارو می چپون تو جیبش و گاهی دستهاشو تکون میداد...بعد نشست بالای مجلس و نیم نگاهی به جمعیت انداخت...خوب خیلی هارو میشناخت...بعضی هاشون بزور زنهاشون کراوات زده بودند ..بعضیا بزور لبخند میزدند ولی معلوم بود گرسنه هستند و دارن تو دلشون فحش میدن که شام چی شد بالاخره ؟!!
وقت شام ، دستور حمله صادر شد..اول صف شکن ها زدن به خط مقدم ..هر چی گوشت توی باقلا پلو بود سوا کردند و دویدند یه گوشه دنج نشستند و شروع کردند به ذخیره کردن پروتئین...
شام که تموم شد دود بود که میرفت هوا...آقایون بچه هارو فرستادن دنبال زنها که دیروقته ..!
خانمها ول نمیکردند ..هزار بار خداحافظی کردند و هی گفتند سلام برسونین...همه اومده بودند بیرون و همدیگرو نگاه میکردند...محشری بود خلاصه...یکی گفت عروس رو میبرن بگردونن...یکی گفت آره بابا ما هم دنبالشون میریم...داماد پشت فرمون نشسته بود و سی تا ماشین پر از آدم به صف بودند تا مسابقه شروع بشه..
هی گاز میدادن...داماد حرکت کرد و مسابقه شروع شد..داماد رسیده بود خونه ولی اونا تو خیابون هنوز داشتن میرفتند و گاز میدادن...
بابای داماد اومد در گوش داماد پچ پچ کرد و مادر عروس اومد در گوش عروس وزوز کرد و مثلا یادشون دادن که چیکار کنن حالا نگو داماد تو خونه ماهواره داره و همه رو میدونه...
صبح شد ولی معلوم نشد چی شد..یه چیزی شد بالاخره...بگذریم..
عروس گفت باید بریم مادر زن سلام...داماد گفت مگه روزهای دیگه که مادرتو میدیدم فحش خواهر و مادر میدادم؟؟ که حالا برم سلام کنم؟! عروس گفت نه باید براش کادو بخریم و ببریم...داماد گفت برای چی ؟ مگه چیکار کرده؟
عروس گفت دختر مثل دسته گل رو بزرگ کرده و داده به تو...داماد گفت مگه من دسته گل نیستم؟! عروس گفت مامان جونمه و این رسمه...
رفتیم و تا چشممون به جمال بی مثال مادر زن افتاد از ترس گفتیم سلام
فردا شب داماد رو بیرون کردند و گفتند امروز پا تختیه...داماد گفت من که رو تخت کاری نکردم ...! گفتند به ما مربوط نیست بالاخره یه کاری میکنی...
دوباره شروع شد..چرا زحمت کشیدین و پس چرا کم کشیدین و .... الی آخر...
پس فردا داماد گفت بریم خونه ما...عروس گفت من سرم درد میکنه باید استراحت کنم..داماد گفت من که کاری نکردم..عروس گفت به جهنم ... داماد خفه شد و قرار شد هفته بعد برن ماه عسل...
تا هفته بعد و ادامه داستان...خدانگهدارتون.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرداد  | 

در یك دنیای وانفسا كه هر كسی دیگری را به میگساری و هوسرانی متهم میكرد

شهری بود نه سبز و نه خرم ..

پر بود از رنگ و لعاب....

پر بود از جاذبه های چشم نواز و دل فریب...

میون این شهر دختری زندگی میكرد پاك پاك ... نه آفتاب روی آن را دیده بود و نه مهتاب ...گوشش به صدای دل نواز هیچ مرد نامحرمی آشنا نبود...

شبها كه به آسمان می نگریست چیزی در دلش به خروش بود كه نمیدانست چیست...

چیزی درونش به فغان بود كه نمیدانست چیست..

روزی به مادر گفت كه مادر جان نمیدانم شب هنگام مرا چه میشود كه تاب تحمل آن را ندارم ، چیزی درونم به غوغاست ولی نمی دانم از كجاست...

مادر گفت چیزی نیست دخترم من نیز این حالت را داشته ام و اكنون نیز دارم ....

روزی در گرمابه این بحث افتاد كه دختری كه در شهر ماست كه شب را با نا آرامی به صبح میرساند..... هر كس از دری سخن گفت كه دختر منم همینگونه است..منم كه مادر اویم هنوز همینگونه ام ... متفق القول همگی براین رای بودند كه آنان نیز اینگونه اند ولی برخی تابحال بدان فكر نكرده اند..

موضوع را به بستر شوهرانشان كشاندند كه ای شوی من ای عزیز من چرا شبها حالتی اینچنین به ما دست میدهد و ما باید تا صبح كابوس ببینیم و خواب آرام به چشممان نمیرود..

برخی از شوهران صحبت به نیمه نرسیده صدای خرناسشان به آسمان رفت..

برخی دیگر گفتند مادر ما نیز چنین است نگران نباشید..

برخی گفتند بخاطر پرخوری میباشد..

برخی آنان را تنگ در اغوش كشیدند و مجال ندادند كه زنان نفس تازه كنند و پشت بر همسر خوابیدند...

بازهم زنان در همان حال غوغا ماندند و جوابی نداشتند كه به دختران نورسیده شان بدهند...

باز هم روزی بحث به گرمابه افتاد و صحبت گل انداخت كه تا كی ما باید اینگونه عذاب بكشیم و ندانیم كه از چیست ....؟!

خلاصه تصمیم گرفتند سری هم به عالم و پیر شهرشان بزنند تا بلكه جوابی بگیرند..

پیر شهر هم گفت من این راز ندانم از چیست ولی بارها با این موضوع برخورد كرده ام و هر بار عاجز بوده ام از حل آن..

زنان جمع شدند و پیش حاكم شهر رفتند كه ای حاكم ما مشكلی داریم كه نه میدانیم چیست و نه میدانیم راه حل آن چیست؟

حاكم صحبت زنان را شنید و گفت ای بانوان اگر راه حل را یافتید به من هم بگویید كه زنان حرمسرا طاقت از من ربوده اند كه انان نیز این مشكل را دارند و من هر شب فراری هستم از حضور آنان..

این گذشت و گذشت تا روزی از روزها پسری خوش سیما به شهر قدم گذاشت با یك كیف دستی زیبا كه تابحال هیچكس نظیر آنرا ندیده بود...

پسرك اتاقی كرایه كرد و ساكن شد و فقط برای تهیه اذوقه از خانه خارج میشد..

روزی در گرمابه صحبت پسرك به میان امد كه این غریبه كیست و كسب و كارش چیست...كنجكاوی چنان طاقت زنان رو ربود كه یادشان رفت لیف و كیسه بزنند و گفتند باید او را بشناسیم و مشكلمان را با او در میان بگذاریم شاید كه كمك كند و از این عذاب راحت شویم..

روزی یكی از زنان نسبتا محترم ان دیار به در خانه پسرك رفت و دق الباب كرد ..پسرك در را باز كرد و خانوم حدیث آغاز نمود كه اگر مشكل ما رو حل كنی هر شب جمعه بهت اجیل مشكل گشا میدهیم..پسرك تعارف كرد و خانوم به خانه شد..

پسرك كیف عجیبش را باز كردو یك چیز عجیبتر دراورد و لای ان را باز كرد و صدایی بلند شد و نوری برخواست ، زن میخواست فرار كند كه پسرك او را ارام كرد و گفت مشكل شما با این حل میشود..

اسم این چیز عجیب رایانه است و اجنبی برای گمراه نمودن زنان خوب این مرز و دیار اختراع كرده است ...

با این دستگاه شما میتوانید راز دلتان را با هركسی در هر جایی دلتون بخواد عنوان كنید و جوابتان را بگیرید...شاید در ان ینگه دنیا كسی باشد كه بتواند درد شما را درمان كند...

زن گفت چگونه تهیه كنیم این دستگاه را ...؟

پسرك گفت من نمایندگی شركت dell را دارم خودم قسطی براتون تهیه میكنم..

القصه امروز همه زنان این شهر به رایانه مجهز هستند و نه تنها شبها  از غوغای درون ناراحت نیستند بلكه بدنبال غوغا شب تا صبح چت میكنند ..

مردان نیز گاهی دزدكی سری به رایانه خانم میزنند و با همسایه بغلی میچتند...خلاصه همه باهم دوست شدند و هی دنبال دوستان قدیم و همكلاسی هاشون میگردند..

دلاك محله هم دائما در سایتهای مجاز میگرده و فیلتر شكن هم داره البته...

دختر پاك و چشم و گوش بسته هم الان وبلاگی دارد به چه بزرگی ...

مردان دیگر خرناس نمیكشند ...

همه چیز خوبه...

كابوسها همه به رویاهای شیرین و هوس آلود تبدیل شده اند...

پسرك نازنین الان كافی نت داره و مشكل رایانه ای همه خانوم هارو حل میكنه ...

حیف كه نمیتونم بهتون ادرس بدم...

 


+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرداد  | 

سالها پیش در شهری دور كه معلوم نبود دور هست یا نه و زمانی كه معلوم نبود ساعت چنده كسانی زندگی میكردند كه اسم خودشون رو گذاشته بودن سی بیل نازك... تا اونجایی كه راوی خبر داره اونها اصلا سی بیل نداشتند یا داشتند ولی بروز نمی دادن... یا اصلا سی بیل نبود بیست و هشت بیل بود و دوتا خاك انداز......
القصه اینها بقول خودشون خیلی بد جنس بودن و همش دنبال كسی میگشتن كه باهاش بدجنسی كنن....
خودشون برای خودشون خوب بودند و هی اصرار داشتند كه بگن ما بدجنس هستیم و باید كاری كنیم...
در یك روز ملایم كه معلوم نبود چه فصلی هست كسی در این شهر پا گذاشت كه با بقیه فرق داشت...این كسی كه میگم معلوم نبود كیه ولی گویا از نعمت بند و بنداندازو آرایشگر و گریمور محروم بود... می پرسید چرا ؟
خوب معلومه سی بیل داشت كامل كامل بدون كوچكترین كم و كاستی... اولین سی بیل نازك كه اونو دید گفت:
آخ جون... ولی یادش رفت چرا این حرف رو زد اولش میخواست بدجنسی كنه ولی بعدش كه یادش رفت ناگهان بفكر این افتاد كه خودش رو لوس كنه كه البته اونها نمی دونستند لوس یعنی چی ؟!!!
القصه رفت جلو و سی بیل نازكش رو نشون داد... اون كسی كه سی بیل داشت و یا سی بیل كلفت اسمش بود اول جواب نداد چون محو لبهای بدون سی بیل اون شد....
هی محو شد و هی محو شد...
وقتی بهوش اومد دید در بیمارستان سینا بستری شده و علت بیماری شوك ناگهانی در اثر برخورد  سی بیل با بیست و هشت بیل بوده....
در این هنگام بیماری بوسه كشف شد ...
این بیماری شیوع پیدا كرد و هی تكثیر شد و همه مبتلا شدند ...در اون سال هزاران نفر در اثر این بیماری مهلك جان باختند...
خلاصه... سالها بعد دانشمندی سی بیل كلفت بنام پاستور واكسن این بیماری رو كشف كرد  و مردم هی مبتلا میشدند و هی واكسن میزدند..تا اینكه پاستور  از دنیا رفت  و مردم به این بیماری عادت كردند...
حالا بعد از این همه سال سی بیل نازك ها هی می خوان بد جنس باشن و سی بیل كلفت ها هی می خوان بیمار بشن......
حلاصه الان كه راوی داره مینگاره یك خر تو خری هست كه نگو و نپرس .... نه سی بیل كلفت معلومه و نه سی بیل نازك و نه بیمار و نه بیماری....
قصه به اینجا كه رسید راوی از حال رفت و در خواب دید كه یك سی بیل كلفت اومده سراغش و می خواد بد جنسی كنه..........
م

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرداد  | 

زندگی آقایون از بدو تولد تا بعد از مرگ!!!

شش سال اوّل زندگی:

گریه نکن
شیطونی نکن
دست تو دماغت نکن
تو شلوارت پی‌پی نکن 
  
تو کمد مامان فضولی نکن
با اون پسر بی‌تربیته بازی نکن
اسباب‌بازی‌ها رو تو دهنت نکن
زیر دامن شمسی خانوم رو نگاه نکن
دماغت رو تو لوله جاروبرقی نکن 

دوره دبستان:

موقع رفتن به مدرسه دیر نکن
پات رو تو جامیزی نکن
با دخترهای شمسی خانوم آمپول بازی نکن
دست تو کیف بغل دستیت نکن
تخته‌سیاه رو خط‌خطی نکن
گچ رو پرت نکن
تو راهرو سرو صدا نکن
تو کلاس پچ‌پچ نکن


دوره راهنمایی:

ترقّه بازی نکن
تو کلاس صحبت نکن
بعد از ظهر سروصدا نکن
با دختر شمسی خانوم منچ بازی نکن
اتاقت رو شلوغ نکن
روی میز بابات کتابهات رو ولو نکن
عکس لختی تماشا نکن
با بچّه‌های بی‌ادب رفت و آمد نکن
جرّ و بحث نکن

 
دوره دبیرستان:

با کامپیوتر بازی نکن
تو حموم معطّل نکن
تقلّب نکن
با دختر شمسی خانوم صحبت نکن
با بابات دعوا نکن
تو کلاس معلّمتون رو مسخره نکن
تو خیابون دنبال دخترها نکن
مردم‌آزاری نکن
نصف شب سرو صدا نکن
وقتت رو با مجله تلف نکن
چشم‌چرونی نکن 

دوره دانشگاه:

رشته‌ای رو که دوست داری انتخاب نکن
با دختر شمسی‌خانوم دل و قلوه ردّ و بدل نکن
خیابون‌ها رو متر نکن
تو سیاست دخالت نکن
با دخترهای مردم هر کاری دلت خواست نکن
شب برای شام دیر نکن
با مأمور پلیس کل‌کل نکن
چراغ قرمز رو عشقی رد نکن
موبایلت رو Reject نکن
حذف پزشکی نکن
آستین کوتاه تنت نکن
همه رو دودره نکن 

دوره سربازی:

موهات رو بلند نکن
روت رو زیاد نکن
از اوامر سرپیچی نکن
فرار نکن
با اسلحه شوخی نکن
به فرمانده بی‌احترامی نکن
غیر از خدمت به هیچ چیز دیگری فکر نکن
با رئیس عقیدتی جرّ و بحث نکن
اعتراض نکن
با دختر شمسی خانوم نامه‌نگاری نکن
از تلف شدن وقتت ناله نکن
از آشپزخونه دزدی نکن 

دوره شوهر بودن:

با زنت شوخی نکن
زنت رو با دختر شمسی خانوم مقایسه نکن
به زنت خیانت نکن
با دوستانت الواتی نکن
تو Orkut خودت رو Single معرفی نکن
به زنهای دیگه نگاه نکن
موبایلت رو قایم نکن
از عکسهای قبل از ازدواجت نگهداری نکن
پولت رو خرج دوستات نکن
رفتار دوران مجرّدی رو تکرار نکن
غیر از زندگی مشترک به هیچ چیز فکر نکن
ریسک نکن
بدون اجازه زنت هیچ کاری نکن 

دوره پدر بودن:

بچّه رو تنبیه نکن
به بچّه بی‌توجّهی نکن
بچّه‌ت رو با بچّه‌های دیگه مقایسه نکن
به بچّه توهین نکن
بچّه رو از بازی منع نکن
بچّه‌ت رو به کتک زدن بچّه دختر شمسی خانوم تشویق نکن
با بچّه کل‌کل نکن
بچّه رو محدود نکن
بچّه رو از جنس مخالف دور نکن
به مادر بچّه بی‌توجّهی نکن
بچّه رو به هیچ چیز مجبور نکن
آزادی بچّه رو محدود نکن
به حلال‌زاده بودن بچّه شک نکن
از خواستهای بچّه چشم‌پوشی نکن 

دوره پیری:

برای بچّه‌هات مزاحمت ایجاد نکن
نوه‌هات رو لوس نکن
با پیرزن‌های دیگه معاشرت نکن
به خاطراتت فکر نکن
پولت رو خرج نکن
هوس جوونی نکن
غیر از آخرتت به هیچ چیز فکر نکن
با زنت بی‌وفایی نکن
از رفتن به خانه سالمندان احساس نارضایتی نکن
لباس شاد تنت نکن
به بیوه شدن دختر شمسی خانوم توجّه نکن
تو وصیتنامه، هیچکس رو فراموش نکن
از گذشته ناله نکن
به هر کی رسیدی، نصیحت نکن
به آینده فکر نکن

دوره پس از مرگ !

حالا دیگه دوره نکن تموم شد! حالا هر غلطی دلت می‌خواد بکن... 

  فقط خواهشا" با روح دختر شمسی خانوم کاری نکن!!!


+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرداد  | 

قبر مرا نیم متر كمتر عمیق كنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیكتر باشم.

بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.

به پزشك قانونی بگویید روح مرا كالبدشكافی كند، من به آن مشكوكم!

ورثه حق دارند با طلبكاران من كتك‌كاری كنند.

عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اكیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا كنم.

كارت شناساییم با دو قطعه عکس مرا لای كفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

روی تابوت و كفن من بنویسید: این عاقبت كسی است كه زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنید!

كسانی كه زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به دختران بیکار ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یك آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

کله مرغ برای سگها یادتون نره چون گناه دارند گشنه بمونند.

بجای عکسم روی آگهی ترحیم کارت پایان خدمتم رو بزارید.

در مجلس ختم من گاز اشك‌آور پخش كنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینكه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می‌طلبم و خواهش میکنم پشت سرم حرف در نیارید.

التماس میکنم کفنم را از یک پارچه مارکدار انتخاب کنید تا جلوی آدمهای که تازه به دوران رسیده کم نیاریم.

به مرده شوی بگویید مرا با چوبك بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم.

چون تمام آرزوهایم را به گور می‌برم، سعی كنید قبر مرا بزرگ بسازید كه جای آنها هم باشد
.


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرداد  | 

میگم

 چرا همه تقصیرها رو گردن مردها میندازن؟؟!

چرا میگن فلان آقاهه تمونش دوتا شده؟!!

چرا میگن نباید بزاری تمونش دوتا بشه؟؟!!

مگه مردها میتونن با همون تمون خونشون برن اداره یا برعکس ..اگر یه دونه داشته باشن که باید تو خونه لخت بگردن واینکه بدتره تا اینکه دوتا تمون داشته باشن!!

چرا میگن وای فلان آقاهه چه هیزه مرده شورببرتش ولی این جمله رو با خنده بیان میکنن؟؟!!

چرا میگن آقاها بی عاطفه هستند ؟؟!!

واقعا ما آقای با عاطفه نداریم؟؟ پس اینهمه قصه های پر سوز و گداز که یکطرفش آقا هست ، چیه؟؟

واقعا همه آقاها تا تمونشون دوتا شد میرن سراغ یکی دیگه؟؟!!

آقایی نداریم که اگر صدتا جفتکم بیرون خونه بزنه بازهم سرش تو خونه و پیش همسرش باشه؟!

وقتی میریم دادگاه خانواده و بیشتر خانم میبینیم یعنی تعداد  مرد مقصر بیشتر بوده یا زبونم لال خانمها بدنبال آزادی میگردند؟!

یعنی هیچ مادری نداریم که سر هر هیچ و پوچی جلوی بچه کوچک جیغ بزنه و خواسته طلب کنه؟!!

همه بابا ها تو خونه داد میزنن و هیچی براشون مهم نیست؟؟

چرا از قدیم میگفتند رفتاره یارو مردونست؟؟

چرا میگن خاله زنکه؟؟

واقعا اینا الکیه؟؟

یعنی واقعا نداریم؟؟

اگر یه خانمی خدای ناکرده تمونش که نه دامنش دوتا شد چی؟؟ البته خانمها که حداقل صدتا دامن و تمون و غیره دارن....

خانمها که اندازه یک هزارپا کفش دارن چی؟؟ اونا هیچوقت بد نمیشن ؟؟ پس چرا میرن بلاد فرنگ یه جوره دیگه میشن؟؟!!

واقعا خانم ها هیز نیستند؟!!

اگر آقا ها مثل مگس درگوششون وزوز کنن خوششون نمیاد؟ و میگن ما سلطان پایبندی هستیم و برین گم شوید ای مردان پدرسوخته؟؟؟!

مردها چشم چرانی میکنند؟؟

 خانمها گوش چرانی نمیکنند؟؟؟

کدومش بدتره؟؟ کدومش بهتره؟؟؟ اصلا فرق داره؟؟

مرد پنجاه ساله میره زن سی ساله میگیره خوب زن پنجاه ساله هم بره زن مرد سی ساله بشه..اگر نمیشه خوب تقصیر آقا  چیه ؟؟!! خوب نشه؟؟ بازهم به ما مربوط نیست!!

اصلا به ما چه که حوا در بهشت چی چی خوردو حضرت ادم تاوانشو داد..

به ما چه که کی چندتا تمون داره...

بینندگان عزیز مواظب تنبان یا همون تمونتان باشید که خدای نکرده خدای نکرده ......

آره..

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرداد  | 

باز هم صبح آدینه ای دیگر آمد و غسل میت

تخم مرغ نیمرو و کره و عسل مربا برای جبران وقت اضافی

بازی کی بود؟ شب گذشته ساعت یازده

گزارشگر :

بازیکنان کجای زمین قرار دارند؟ یکی پای کامپیوتر و یکی جلوی تلویزیون

داور کجاست ؟ رفته گل بچینه

دروازه بان کجاست؟ کنج دروازه نشسته فکر میکنه

واقعا این بازی هیجان انگیزه چون تماشا چی نداره و فقط خداوند گاهی نیم نگاهی میکنه

بازی در کمال آرامش و بزور شروع میشه

بازیکنان شل و ول تر از چند سال قبل توپ رو اینور اونور پرتاب میکنند

بازیکنان در رویای جام زرین لیگهای اروپایی چشمانشون رو خمار میکنند

و بالاخره گل توی دروازه

بازی به نفع داروخانه تموم میشه

بچه ها متشکریم بچه ها متشکریم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرداد  |